
امیدوارم خوشتون بیاد 💙🌸💙🌸💙
¶خب آخرش چی شد §من با خون یک خونآشام مردم و تبدیل به یکی از اونها شدم ¶متاسفم نمی دونستم ولی الان می خواهی چیکار کنی طرف اونجاهایی یا ما؟ §معلومه طرف شما ¶خب من کلی سوال دارم جواب می دی؟ §آره 😴 ¶خب الان داری میگی مامان یک کشیشه بوده و به ما هیچی نگفته؟ §آره ولی جولیکا حافظاش پاک کرده ¶جولیکا کیه §خواهر حیله گر مادرمون یا به عبارت دیگه خاله مونه که خیلی کارا کرده ¶مثلا چیکار؟ §با حیله گری می خواست مادر خودش بکشه مادرش هم عاشق جولیکا بوده و اهمیت چندانی به مادر من و تو نمیداده مادر ما هم عاشق مادرش بوده برای همین کشیش میشه تا هم خونآشام ها رو نابود کنه و هم خواهرش رو ولی موفق نمیشه و فقط می تونه جلو مرگ مادرش بگیره بعد هم جولیکا میبینه که نمی تونه مادرش بکشه پس عیه اش توتئه میکنه و اون تبعید می کنه و بجای اون جادوگر عظم پادشاه میشه و چهار سال بعد تولد تو مادر ما رو پیدا کرد و حافظ اش رو پاک کرد
§خب راستش من بعد مرگم قدرت یه ساحره رو از دست دادم ولی تو هنوز داریش ¶ خواستم یه سوال دیگه بپرسم که چنان نگاهی بهم کرد از ترس یخ زدم و بیخیال شدم پس منتظر شوم رز به هوش بیاد تا تکلیف کارمون مشخص شه ( Hخب دیگه زیادی پیش این خواهر برادر موندیم بریم پیش رز و خواب هایش ) ®توی تاریکی متلق بودم جایی که از اول باید باشم تو تاریکی تویه سایه ها جایی که می شود زیر سایه گذشته ترس هاش زندگی کرد ناخودآگاه خنده عصبی فرا میگرتم و قهقه میزنم و در حال خنده می گم :چقدر عالی.. چه گذشته قشنگی.. و بعد خنده میزنم زیر گریه و میگم گذشته پر از نفرت هقق پر از جدایی هقق پر از غم عجب سرگذشت شومی! و ناگهان نوری روشن میشه خواستم به سمت نور بدوم ولی خب امیدی نداشتم حتما اینم یه پیغام شوم دیگه است ولی نور خیلی جذاب و دل نگیز بود بی اختیار به سمتش کشیده می شودم آنگار تیکه ای از سرنوشت بود که چه بخواهم و چه نخواهم در انتظارمه پس سرعتم پیشتر کردم ولی نمی رسیدم نور به صدا در اومد صدای گرم و صمیمی و حتی آشنا نور چنین گفت :
:(دخترکم رز تو بر گزیده شدی سرنوشت تو در کتاب فرشتگان نوشته شده برای رسیدن به سرنوشت گذشته ات رو رها کن و از ارس ها رهایی پیدا کن) با ترس از خواب پریدم منظورش چی بود؟ بیخیال بهتره برم پیش تینا تا ببینم اوضاع از چه قرار هست سرم برگردوندم و دیدم تینا یه بند انگشت با صورتم فاصله داره جیغ خفیفی زدم و بعد گفتم ترسوندیم ¶ببخشید نمی خواستم بترسونم ات 🙁 ®اشکال نداره ☺️ (خب تا نینا برای رز توضیح میده بریم سراغ قسمت بعدی داستان که من به عنوان نویسنده عاشقشم چون پر از کینه نفرته😃) جولیکا :(در سالیان دور فرشته و شیطانی باهم پیمان برادری می بندن و تی جنگ ها متعددي برای اینکه جهان فرشتگان و شیاطین رو از جنگ رهایی بدن با هم ترکیب شدن و انسان ها رو به وجود آوردن انسان هایی که گاه مثل شیطان هستند و گاه مثلا فرشته...) واقعا این کتاب یه فاجعه است آخه کی درباره انسان ها کتاب می نویسه رقیت انگیزه آه (Hعجوزه 😒) وقتی با تلسمم همه اونها رو به بردگی گرفتم هیچکس جرعت نمیکنه درباره این موجودات رقبت انگیز حتی یه خط هم بنویسه . کاترین :اوه چه جالب ولی ساحره عزیز این انسان ها متعلق به پادشاه خونآشام ها هست و قدرت در دست پدر منه، 😏
جولیکا :نه شاهزاده قصد بی احترامی نداشتم کاترین :خوبه حوصله ام سر بردی آه. این گفتم اونجا رو ترک کردم از قیافش معلوم بود داره می ترکه همین طور توی فکر بودم که صدایی از بیرون توجه ام جلب کرد صدا از بیرون قصر بود (. H گوش های یک خونآشام را دست کم نگیرید 😎میگم فقط من با کاترین حال می کنم یا شما هم دارید حال می کنی؟ ) با سرعت جت خودم رسوندم به اون نقطه شبیه یه خرابه بود پشت یکی از دیوار های خرابه قائم شدم و زیر چشمی نگاه کردم باورم نمی شود چی می دیدم اون برادرم جکسون بود که داشت با خشونت تمام چند نفر می کشت حالم بد شد هر چقدر هم دختر جنگجویی باشم نمی تونم این حد از سنگدلی رو درک کنم وقتی کارش تموم شد و اون بیچاره ها رو تبدیل به جسدای استخون شکسته کرد زیر لب گفت :(حالا فهمیدید اسم من جکسون هست نه جک یا بازم کتک می خواین؟) (ذهن کاترین :این همه آدم کشت فقط بخاطر اسمش؟ چطور اینقدر شخصیتش تاریک شد؟ البته جوابش معلومه بعد مرگ مادر اون هرگز مثل قبل نشد البته هیچ کدوممون تشدیم حالا می خواهند برای این بی رحم تولد هم بگرین خدای خودت بهم صبر بده ) با سرعت جت اونجا رو ترک کردم و به قصر رفتم خیلی وقت بود داخل قصر خبری از لوکاس نبود بهم گفته بود
برای جذب نیروی بیشتر داره می ره و شب تولد جکسون بر می گرده حداقل اون تنها کسی بود که رابطه خوبی با جکسون داشت ولی جکسون از هدف واقعی ما خبر نداشت اگر می فهمید هممون رو نابود می کرد بیخیال بهتره بروم لباس برای جشن تولد برادر وحشتناکم بپوشم ( Hبریم پیش جکسون نه ولش کن ازش ترسدم نه بریم حله فقط نکشتمون، 😬) (ذهن جکسون :الان باید برم برای اون جشن تولد مسخره آماده شم و تظاهر کنم حالم خوبه و هیچ مشکلی ندارم دلم می خواهد همشون رو نابود کنم و دریایی از خونشون بسازم تا که شاید عطش انتقام آروم شه ولی حیف که حریف پادشاه نمی وشوم ) (خب بریم سراغ دنیای انسان ها پیش تینا و رز ) ®خب الان باید چیکار کنیم؟ § باید کتاب راز پیدا کنیم و راه هایی برای جدا کردن دنیا انسان ها از خونآشام ها پیدا کنیم ¶چی مگه خونآشام ها بدون خون انسان می تونن زنده بمونن؟ §آره با خون حیون ها هم میشه زنده موند. ®یعنی دیگه ما تو رو نمی بینیم؟ §هم آره هم نه خب تینا یه نیم شیطان و نیم انسانه پس می تونه تو دو دنیا باشه ولی تو فقط یه انسانی پس نمی تونی به اون دنیا بیای ®خب راستش من یه خواب دیدم بعد از تعریف خوابم
قیافه کارلوس بین خوشحال و متعجب مونده بود بهش گفتم چرا اینطوری نگاه می کنی؟ § چون تو برگزیده شدی که یک فرشته باشی البته باید به شرط عمل کنی تا قدرت بهت داده بشه ®چییی نه من باید آدم بمونم §آین به چیز خوبه تو می تونی در صورتی که نقشه ما جواب نداد با کمک تینا شاه بکشی ¶ما این کار نمی کنیم من نمی خواهم از دستت بدهم §خود خواه نباش جون من مهم تر یا جون آین همه انسان؟ خب وقت ندارمیم سریع باید کتاب راز پیدا کنیم الان نزدیک 11:30 ظهره بیاید بریم معما رو حل کنیم ¶خب من بنظر من منظور پدر میدون شهر بوده چون یه ساعت بزرگ و یه حوض بزرگ رو بروشه §باشه بریم بیاید دستتون بدید من چشماتون هم ببنددید ®باشه ¶ حله آین گفتیم که با سرعت یه پلک زدن رسیدیم به لوکاس نگاه کردم گفتم ای بلا از این کارا هم بلد بودی؟ §تازه کجاش دیدی😌 ®حالا مغرور نشو 😒 ¶الان باید چیکار کنیم؟ ®اینقدر نگاه تو آب کنیم تا ساعت 21 بیاد و بعدش اشکال دنبال کنیم تا به سرنخ برسیم ¶باشه §خیلی طول میکشه 😬 ¶صبور باشه §آخه تو که نمی دونی باید شما رو با متحدهای دیگه آشنا کنم بعدشم یه جا کار دارم ¶کجا؟؟؟؟؟ 🤨 §خب راستش... حرفم تموم نشده بود که رز گفت ®ساعت 21 شد! ساعت 21 شد! ¶آخه چطور مگه است ساعت وجود داره؟ §نه انعکاس 12 توی آب میشه 21 چطور این نفهمیدیم؟ ¶خب الان چی می.. حرفم تموم نشده بود که ناگهان ساعت
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود و درجه یک
ممنون 💙🌸💙🌸