بریم باره دیگه همه رو با خاک یک سان کنیم😂😂😂
باصدای خاله امیلی از خواب بیدار شدم بهش نگاه کردم.اون با حالتی که انگار میخواست من مردم صدام میزد《مرده😐😂》پاشدم نشستم بهش نگاه کرد...اِ تو ماشین خوابم برده بود=/خاله امیلی کمکم کرد که پیاده شم بعد هم پیاده شدم.یه عمارت ...عمارت چی بابا قصر جلومون بود. _خوب مرینت به خونه خودت خوش اومدی. _من قراره اینجا زندگی کنم؟واقعا؟ _تو حقت اینه که اینجا زندگی کنی. خوب بیا بریم داخل دیگه.دستمو کشید و باهم وارد حیاط عمارت شدیم.حیاط سبز سبز بود.درخت های البالو،پرتقال،هلو،گیلاس و... پر از شکوفه بود که با نور چراغ های عمارت روشن میشد.گوشه باغ یه دریاچه کوچیک بود که روش گل های نیلوفر شنا میکردن.《من این چیزارو از کجام در میارم😐》در های ورودی عمارت باز شد.یه سالن خیلی خیلی بزرگ روبه رومون بود.لوستر های کریستالی از سقف اویزون بود .بابا ماشالله این جا واقعا عمارته؟《بله😐😂》به هر حال شام خوردیم خاله اتاقمو نشون داد وسایلمم اوردن.اتاقم اندازه سراسر تو یتیم خونه بود.انقدر بزرگ بود صدام توش اکو میشود=/دکور اتاق سفید قرمز بود با طلایی .خیلی ناناز بود#_#پریدم رو تخت. از بس خستم خدااااااا.همه جام درد میکنه.فردا میشینم وسایلمو جابه جا میکنم....اره فردا بهتره. چشمامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.《اگه موافق باشید بریم 21ژوئه که نامه مدرسه مری برسه به دستش با اجازه😐 》
با صدای لیلیان بیدار شدم. _خانوم خانوم بیدار شید. _چی شده انقدر زود بیدارم کردی؟ _خانم امیلی با شما کار داره. بعدم رفت بیرون.واییی من چقدر از این دختره بدم میادد《😹😹》بلند شدم در کمد باز کردم...حالا چی بپوشم؟اوففف خوب این شومیز خوبه.رنگشم که بهم میاد.یه شروار دنپا گشاد سفید پوشیدم که به شومیز قرمزم بیاد.موهامو از بالا بستم.مامان دوست نداره موهامو گوجهای ببندم《چیه بگه مامان بده😹حالا میگم چی شد بریم به دوهفته قبل》تو کتاب خونه بودم داشتم عکس های جونیی های مامانو میدیدم که...به یه عکس عجیب بر خوردم...بقلش یه بچه بود که کپی خودش بود...موهاش طلایی بود چشمای سبز داشت...به نظر یکی دوسالش بود ...کنار دستشم یه مرد قد بلند و چهار شون بود با موهای قهویی و چشم های ابی و بی روح.که یه صدا از بالای سرم گفت اون پسرمه.برگشتم خاله بالای سرم ایستاده بود به ارومی ادامه داد:وقتی که تو به دنیا اومدی اون 5ماهش بود.دو سه ما بعد این که تورو گذاشتم جلوی در شوهرم ازم طلاق گرفت و بچمونم با خودش برد...من دیگه هیچ وقت ندیدمش...حتی بهم مامانم نگفت...《بله از اون موقع خانوم به امیلی میگه مامان×_× بریم زمان حال》رفتم به سمت اتاق مامان در زدم رفتم تو مامان روی تخت نشسته بود و به یه نامه نگاه میکرد.نامه نقرهای رنگ بود و با جوهار ارغوانی رنگ روش نوشته شده بود.رفتم طرف مامان گفتم:مامان این نامه از طرف کیه؟_از طرف مدرسه پکسایگ. _ها؟ _همون مدرسهای که قراره بری و جادوگری رو یاد بگیری...اسمش پکسایگ...منم اونجا ددس خوندم....برادرت، مادرت و پدرت...خیلیا.خوب انگار اماده ایی وه باید براد دار بخرم. _چی؟ _بیا بریم همه چی رو برات میگم. باهم از عمارت بیرون اومدیم و به سمت طاق پیروزی. حرکت کردیم. _امم کجا داریم میریم؟ _میریم وسایلتو بخریم دیگه.
_وسایل چی؟ _حتما میخوای بدون چوب دستی،قلم،کتاب،کاغذ پوستی،کیف،کفش و...... _باشه باشه فهمیدم ولی از کجا باید اینارو بخریم؟ _بابد بریم بازار جادوگرا یا به قول ما بازار اژدها! _حالا چرا اژدها؟ _من چمیدونم اسمشه دیگه*_*به طاق که رسیدیم منو برد سمت یکی از ستون ها منو کوبوند بهش...ولی چرا هیچی حس نکرد؟چشمامو باز کردم...این...این باور نکردنی بود...ما داخل یه بازار سر پوشیده بودیم...که...هیچیش مثل ادم نبود!حتی خود ادما!《الان چی شد🤨》همه لباسای عجیب و غریب پوشیده بودن.《نگران نباش تو هم میپوشی😹😹》مامان گفت:اینجا بازار اژدهاست...خوب اول باید برات راد بخرم اینجوری همه بهت چشم خوره میرن...بعدش کتابا و....وای خدا چقدر کار داریم بیایم.دستمو گرفت برد سمت یه مغازه که پر بود از همون لباس های عجیب. مامان چنتا برداشت داد دستم فرستادم اتاق پروف که بپوشم...کمی به مشکل خوردم ولی خوب بالاخره یکی رو پوشیدم.رنگش بنفش تیره بود و روی استیناش رده های طلایی داشت.خیلی ناز بود .اومدم بیرون مامان تا منو دید گفت:عالیه خوب برو بقیه رو بپوش....بالاخره پوشیدن لباس هم تموم شده مامان همه رو خرید بعدم رفتیم سمت کتاب فروشی.کتاب فروشی خیلی بزرگ بود و پر از قفسه که تا سقف میرسید.کتاب های مختلفی داخل هر ردیف از کتاب خانه بود.کتاب ها را خریدند و به سمت جای بعدی روانه شدند.وار مغازه ایی شدند که پر از کاغذ پوستی و قلم پر و جوهر بود.مامان یه قلم پر از جنس پر قو،کلی کاغذ پوستی و جوها های رنگارنگ خرید. ***
_خوب همه چی خریدیم...فقط چوب دستیت مونده...میخوای قبل از این که بریم چوب دستی بخریم یه چیزی بخوریم؟ _نه بریم چوب دستی هم بخریم بعد بریم...اینجوری خیالم راحت تره. _باشه بریم ...رفتیم تا به یه مغازه رسیدیم.شیشه هاش بر خلاف بعضی از مغازه ها برق میزد.چوب دستی های گرون قیمت رو تو قفسه ها چیده بودن که الماس روی اونا میدرخشید.روی پلاکارد بالای در نوشته بود:اوتیس سزار.سازنده چوبدستی.《بله الیا اومد خدمتتون😐🤪》با مامان وار مغازه شدیم.برخلاف بیرون خیلی عجیب بود..هر چند همه چیز اینجا عجیبه.کلی جعبه روی هم تو قفسه ها چیده شده بود که منو یاد کتاب خونه مینداخت .یه مرد با موی مشکی و پوست تیره پشت میز تو مقازه نشسته بود یه دخترم کنارش بود که مو های قهوای داشت با چشمای عسلی که پوستش هم رنگ پوست مرده بود.احتمالا پدر دخترن...اخی《بچه ها من اینترنتو زیر و رو کردم ولی هیچ عکسی از پدر الیا پیدا نکردم.همین که اسمشو پیدا کردم خیله پس اگه مشخصاتی که دادم اشتباه بود ببخشید.》مرد از جاش بلند شد و گفت:خانم گرندویچ!خیلی خوش حالم که شمارو میبینم._منم همینتور اقای سزار...من اومدم که برای فرزند خوندم چوب دستی بخرم._اوه البته الیا لطف کن برو برای خانم گرندویچ و دخترشون چای بیار. _نه ممنون ...فقط کار مارو راه بنداز. _باشه ...خوب خانوم جوان..._لطفا مرینت صدام کنید._اوه بله...خانم مرینت میشه به چند تا سوال جواب بدین؟ _البته بپرسید. _خوب اول رنگ مورد علاقه؟ _خوب من قرمز و طلایی رو ترجیه میدم. _خوبه دوم از رنگ هایی که حالا به قول شما قهوایی هستن کدوم رنگو؟_فکنم منظورتون اینه که رنگی از خانواده یه قهوای...خوب من فندقی و یا قهوای سوخته. _عالیه همینا کافیه.خوب خانوم مرینت میدونستی که روی هر چوب دستی سنگی قرار داره که..._نشان گر اینه که روحمون چه جوریه اره میدونم._افرین و در وسطش...؟_از پر ققنوس،موی تک شاخ،رگ قلب اژدها استفاده میشه. _عالی خوب حالا الیا چوب دستی شماره 649بیار._چشم.اقای اوتیس چوب دستی داد دستم و زیر لب گفت:نوچ...الیا530.الیا یکی یکی چوب دستی هارو میاورد میداد دستم بعدم یه لبخند دلگرم کننده میزد به معنای این که بالاخره پیدا میشه.
اقای اوتیس چوب دستی دیگه ای به دستم داد و گفت :عجب...تا حالا برای یه نفر انقدر نگشتم...ولی نگران نباش...بالاخره پیدا میشه. الیا به نفس نفس افتاده بود و یک سوم قفسه ها خالی شده بود.که الیا یه چوبدستی اورد که رنگش فندقی بود و روش یه کریستال به سکل اشک بود .داد دستم بعدم رفت عقب.حس کردم دارم تو اتیش میسوزم ولی سردمه#_#حس عجیب ولی خوشایندی بود.که از نوک چوب دستی چنتا کفشدوزک پرزد رفت بالا.اقای سزار دست زد وگفت:عالی شد ...این چوب دستی 35سانتی متره و پر ققنوس در وسطشه و سنگ جادویش الماسه...خیلی به درد بخوره.الا 6ساله ساختمش ...فکنم خیلی قدرت مندی که تور انتخاب کرد.امیلی:صد درصد اقای سزار میشه باهم بریم من با شما کار دارم چوب دستیم ماده جادویش یکم..._اوه باشه از این طرف.مامان و اقای سزار رفت منو الیا دختر اقای سزار تنها شدیم...الیا:خوب ...من الیا سزار هستم....میشه اسمتونو بدونم؟ _البته من مرینتم...مرینت گرندویچ._خوش بختم. _همچنین. _ یه سوال تو قراره به کدوم مدرسه بری؟_قراره برم پکسایگ. _واقعا؟منم قراره برم اونجا!_چه خوب...میتونیم باهم دوست باشیم ...نه؟_البته...ولی خوب بستگی داره تو کدم گروه بیوفتیم. _مهم نیستش که...مگه همیشه باید یک جا باشیم؟تازه مشکلی نداره که از یه گروه دیگه باشی.اینجوری به بقیه یاد میدیم اگه از یه گروه دیگه هم باشیم میتونیم با هم دوست باشیم. _اره.که مامان اومد._خوب مرینت بریم.از الیا خداحافظی کردن با مامان از بازار اژدها رفتیم بیرون مامان گفت:انگار دوست پیدا کردی. _اره...اینجوری کمتر احساس تنهایی میکنم...نه؟ _اره خوب بهتره بریم خونه...فکر نمیکردم خردی انقدر طول بکشه.همه با تعجب به ما نگاه میکردن.حقم دارن...اخه مامان برام گربه خریده.ولش بابا
بالاخره رسیدیم...خدمت کارا خریدارو بردن ماهم رفتیم نشستیم ناهار خوردیم.پریدم تو اتاق...با دیدن خریدا دهنم باز مون...ما اینارو چه جوری اوریم؟نشستم یکی از پاکتارو برداشتم به سمت خودم کشیدم.کیقمو از داخلش دا اوردم...مامامان برام یه کیف چرمی البالویی خریده بود...روشم گل دوزی به شکل گل مینا بود...خیلی ناناز بود.یکی دیگه رو کشیدم..داخلش کفشم بود.یکی از کفشام لژ دار بود.هرچی خودمو به درو به دیوار زدم گفتم نمیخوام .فت الا بلا باید بگیری-_- یه دونه بوتم گرفتم.اخری به سلیقه خودم بود.یه دونه کفش تخت گرفتم که هم رنگ کیفم بود.خیلی ناز بود.همه بسته هارو باز کردم گذاشتم تو کمد که مامان اومد با حالت خیلی بامزه ای گفت:مری مامان میای شطرنج؟ دلم نیومد ناراحتش کنم. بلند شدم باهاش رفتم که شطرنج بازی کنم.《خوب بریم به 1سپتامبر میخوایم بریم به پکسایگ 》
تماممممم پارت بعد ادرین میاد تو داستاننن😂😂دست دست شازده قراره بیادددد😂بچه ها ببخشید اگه دیروز نزاشتم اخه رفته بودیم بیرون...خوب من برم...ولی قبلش برو نتیجه چالشششش
ادمین تست عالی بود •-• 💕
زیر ²⁴ ساعت بک میدم 🌝✨
پین شم ؟ 🌝✨
تروخداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دشمن شنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
من خودم مرض دارم توی رقاص ، داستانم ، ادرین و مرینت از هم بدشون میاد چجورمممممم
عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
خیلی خوبههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
من تازه شرو کردم این داستانتو خوندن .. خیلی قشنگه 🍓
نمد چرا احساس میکنم امیلی اینجا نقش هاگلیت تو هری پاتر رو داره 😂
تفففف هاگلیت ؟ نه تروخدا هاگلیت ؟؟؟؟؟؟؟ اصن همه ی شکوه و جلال هاگریدو بردی زیر سوال 😐😑
نه نه نه نه نه
عالیییییی
ممنون💜
عالی
مرسی🌼
جچ:ن بابا
همه گفتن اره ببخشید😕😂
عالییییییییییییییییییییییی
ممنون💌
ج چ:ازون جایی که م.ر.ض دارم......
بلههههههه😐😂
میدانم همه داریم😂😂🤞🏻
ول من بیشتر😐😂