
بچه ها اگه داستان دوست دارید حمایت کنید و بی تفاوت گذر نکنید 🌸💙🌸 بچه های این همون Our strange world هست ولی مجبور شدم تغیرش بدم این معنی ایش هست
تقریبا رسیده بودم به صدا خوب به اطرافم نگاه کردم تا صاحب صدا را ببینم اون مادرم بود و من تقریبا 6 سالم بود تو بغلش بودم
غرق تماشا بودم و تا خواستم به سمت مادرم برم و در آغوش بکشمش همچی محو شد و در تاریکی غرق شدم و بی صدا اشک می ریختم و با گریه می خوندم می خواهم حس ات کنم * می خواهم به یادت بیارم می خواهم با تمام و جودم تمام احساسات ات رو حس کنم *می خواهم در آغوشت بگیرم *من می خواهم با تو باشم می خواهم کنارت باشه * من گم شدم *من گم شدم*من تو خودم غرق شدم * دیگه خودم نمی شناسم *من کیم؟ من چیم؟ *من در گذشته گم شدم *وای من در گذشته غرق شدم *من کیم؟ من چیم؟ *من خودم نمی شناسم وجودم من از چیه؟ *من کیم؟ من چیم؟. منو نجات بده *ناجی من باش *من از خودم نجات بده *ناجی من باش! * نجات دهنده من باش! * و دیگه هیچی نفهمیدم و در تاریکی غرق شدم ( Hرز داخل تاریکی غرق شده و هنوز خوابه پس ادامه از تینا ) با لا خره مدرسه تموم شد و رفتم خونه و رفتم لباسم عوض کنم با کلید اضافه در اتاقم وارد شدم که دیدم رزي هنوز خوابه آروم رفتم کنارش آروم موهاش نوازش کردم و یهو
دیدم که با حالت ترسیده بیدار شده و با ترس به اطرافش نگاه می کنه بهش گفتم :چیزی نیست رزي این فقط یه خواب بوده (ذهن تینا :کاش فقط یه خواب بودن متاسفانه این یه گذشته تاریک هستن ) ®ممنون راستی میگم چیزی درباره خون اشاما پیدا کردی؟؟ ¶آره ولی تو پارک برات می خونمش چون حس می کنم زیادی تو خونه بودی و باید یه هوایی تازه کنی ®باشه ولی بنظرت با وجود اون خونآشام اینار درستی هست که برم بیرون ¶خب راستش حالا که فکر میکنم نه فکر خوبی نیست می ریم تو حیاط پشتی ما هیچ کس اونجا نمیاد ®باشه حله بریم این گفتم که برم سمت در که یهو
تینا گفت :اهم ببخشبد فکر نمی کنی مامانم می بین اتت ® آره حواسم نبود حالا چطوری بریم بیرون.تا این گفتم یه لبخند شیطنت آمیز بهم زد که خوب معنیش می فهمیدم و بعد به پنجره اشاره کرد ¶منتظر چی بیا بریم؟؟ ®خب.. خب راستش من از ارتفاع می ترسم ¶خب باشه بیا من دستت میگیرم منم هر وقت می ترسیدم بابام دستم می گرفت و دیگه هیچ ترسی نداشتم ®باشه دستش گرفتم یه آرمش خیلی خاص داشت با هم پریدیم ¶خب رسیدیم بیا شروع کنیم 😊 صفحه اول کتاب باز کردیم نوشته بود جان گ.... انگار پاک شده بود ولی جلد کتتب کهنه نبود انگار یکی از عمد اسم رو پاک کرده بود ولی کی؟ حالا بیخیال بزار کتاب بخونیم با هیجان برگ اول باز کردیم نوشته بود : برای بار دهم به ساعت مچیم نگاه میکنم ساعت روی 12 شب خود نمایی میکنه نگاهم از ساعت بر می دارم و از پنجره موزه تایلند که تقریبا 20 مایل از هر آبادی فاصله داره به ماه کامل چشم می دوزم و دوباره افکار مسخره من محاصره می کنن(افکار جان یا همون محقق :نکنه حق با اون کشیش خرافاتی باشه😳نه! نه جان! این افکار مسخره است 😏هع خونآشام میامپر مسخرس فقط از تخیلات چنتا بچه ترسو به وجود اومده... ولی... ولی جریان جسد ها بی خون چیه؟؟؟)
خب این پارت تموم می کنم ولی پارت 8 از دست ندید چون تازه اونجاست که داستان شروع میشه
........
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بک بده ^³^