سلام شروع میکنم 👇 اونجاست . ادرین اون طرفه سریع به سمت دست جک دویدم ادرین را طناب به دیوار بسته بود و ادرین با فلک کرده بودند با وحشت نگاهش کردم و داد زدم ادربننننننننننن!! بهشون گفتم بسه اما توجه نکردند اون دوم نمیاره . کنارشون زدم و به سمتش دویدم.
از زبان ادرین = انقدر ضربه ها سفت و محکم بود که طاقت نیاوردم اخرین چیزی که توی چشمام و گوشهام میپیچید صدای مرینت بود که میگفت: ولم کنند . چشم هایم بسته شده .......
با دردی که انگار اسخون هام شکسته بود بیدار شدم . مرینت منو تو اتاقش ... گفتم: مرینت چی شد .چرا اینجام ؟ با لحن نگرانی گفت :
خوبی جایت درد نداره ؟ - یکم بدنم درد داره اوووه راستی چی شد . مرینت : تو زخمی شدی منم شمشیر یکی از سرباز ها را گرفتم ...... حالا تو استراحت کن و نگران نباش ؟ !
چشم هاش را بست و به صورتم نزدیک کرد و بوسه ای کوچک و ماندگار روی گونم گذاشت. چشم هام را بستم . اروم پا شدم و مرینت را در آغوش کشیدم . دست توی دست عهد کردیم تنهایی نداریم و با هم هستیم
دوستتون دارم ممنون از خواندنتون
خداحافظ تا پارت بعد
😘😘😘😘😘😘😘😘😘
م
باشه حتما فردا یا پس فردا یا امروز میزارن
عالییییی بعدی رو می خوام😄😄
ممنون
عالیییییی