
ببخشید دیر شد
نجمه ارزو پارت ۲ همچنین که گریه می کردم . دلم می خواست تا فردا به اون چشمای سبز روشن نگاه کنم . ( ادرین ) چرا .. یک حسی بهم می گفت دوستش دارم . از کجا، چقدر موهای نرم و لخت ابیشو دوست دارم . بغلش کردم . و اروم موهاشو ناز کردم . دلم می خواست همینطور تا همیشه نازش کنم. با اینکه خواهر و برادر نیستیم ، حس می کنم بهترین خواهرمه . امیدوارم نظر اوک هم همینطور باشه.! صدای کوچولوی زنونش باعث ارامش من می شد . مرینت(اِما) : ادرین . میشه برم اتاق ایزابلا
_ باشه . اجی جون زود برگرد مرینت لبخند نرمی زد و رفت . مامان کجاییی؟ گفتی تنهام نمیزاری . چرا ... خودمو بغل کردم و گریه... پدرم توی اتیش سوزی مرد و برادرم فیلکس کور شد . دوماه بعد به علت کور بودن تصادف کرد. مادرم هم قلبش درد می کنه . اما توی بیمارستانه و اون بی ادبا ما رو اینجا زندانی کردن. دلم برای فیلیکس تنگ شده .. برای بازی های مامان .. از شان متنفرم .. زنگ کلاس خورد . چون بچه ها کلاس نمی رفتن معلمو عوض کردن و به ما چند تا کتاب دادن که باید اونا را بیاریم .
رفتم دنبال مرینت . که دیدم خون پر شده نقاشی کوچیکی اونجا دیدم برش داشتم روی نقاشی یکم خون ریخته بود ... و دور اتاق پر از خون بود . چطور ... نقاشی تصویر من و ادرین بود . هق هق های اروم کسی رو از نزدیک می شندیم . زیر تخت ایزابلا قایم شده بود . _ چی شده ، مرینت کو؟ ایزابلا: بردنش .. بردنش پیش اون شاه.. شان . بی معرفت ... بندازنش سیاه چال چون اتفاقی دستش به گلدون شان خورد . در هین اینکه گریه می کردم می دویدم به سمت سیاه چال در رو تکون می دادم ... _ مرینت.... خوبی؟؟؟ مرینت.....
مرینت : ادرین .. می ترسم . گشنمه .. تاریکه .. دلم برات تنگ شده .. برای دیدن چشمات... ببخشید برو و خودت رو در گیر نکن . باید از هم جدا شیم من دروغگو به تمام معنا هستم من مشگل سازم .. برات شوم میشم ... با گریه حرف هاش رو به اتمام رسوند. _ نه من ازت جدا نمی شم . چه تو بخوای چه نه میام پیشت .. مطمعا باش سرباز ها دستامو گرفتن و کشون کشون به سمت اتاقم کشوندنم ... ولم کنید .. بیشعور ها ... چیکار کنم برم پیش ناتسا وارد اتاقش شدم اما اونجا نبود .. رفتم اتاق کلارا اما اونجا هم نبود .
جایی به جز کتابخونه نمی تونستم برم دنبالش .. داشت کتاب حیات زندگی می خوند . چیزی از اسم کتاب متوجه نشدم . ناتسا؟ میشه کمکم کنی ؟ عشق .. اومده سراغم .... ناتسا : باشه .. دردسر هات برام عادی شده بببن عاشق یک دختر شدم که ۳ سال ازم کوچیکتره اسمش مرینت هست . چشماش ابیه همچنین رنگ موهاش . شیطون و شیرین زبونه و منو امید وارم دوست داشته باشه . ناتسا: ببین این عادی نیست .. تو این سن ؟ مگه میشه .. بزار ۲۰ سالت شه .. حالا می خوای مراسم ازدواج ترتیب بدم . می زنم توی شونه ناتسا و بهش حرفم رو می زنم .تو سیاه چاله .. لطفا! کمکم کن خواهش می کنم!
ناتسا : چیکار کنم؟ _ قفل سیاه چال رو برام درست کن . ناتسا : اخریشه ها _ قول ناتسا: باشه _ تک رفیقم یعنی دوستم داره؟ یانه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
از تستچی رفتی؟؟؟
مایل به فرند
مایل به حمایت تست اخرم؟
باشه