....
من روی تصور از روی یک زن وایساده بودم و پدرم داشت با اون زن حرف می زد زن چشم های آبی و مو های طلایی داشت مثل پدرم انگار خواهرش بود (علامت پدرش الکساندر × علامت خواهرش © علامت رز® ) ® انگار پدرم هیچ چیز درک نمی کرد و فقط می خواست حمله کنه و هیچی نمی دونست اون فرد کیه انگار یه پرده نامرئی جلو چشم هاش سد کرده بود و مانع دید آگاهانه اش می شود ×بخشید خانم میشه ازتو ن یه سوال کنم ©سرم دور دادم اون برادرن بود ولی چرا اینقدر رسمی حرف زد منم کم نیوردم و به شوخی گفتم بله آقای محترم حتما 😅😂 ×اجازه هست شما را جز وعده غذایی ایم قرار بدهم؟؟ 😈
©چشم هام گرد شدن آخه این چه حرفی بود که داشت می زد بهش گفتم:برادر حالت خو....... ®پدرم نذاشت حرفش تموم شه و حمله کرد و نیشش رو تو گرنش فرو کرد و شروع به خوردن کرد من ترسیده بودم البته نه تنها من 16 ساله حتی من 5 ساله(توی پنج سالگی این صحنه را دیده ) و بعد شروع به دویدن طرف خونه کرد و من 16 ساله در تاریک مهیبی غرق شدم. (از زبون تینا )¶به رزی نگاه کردم در ذهن تینا بنظرت داره چه خوابی می بینه؟؟ بیخیال مهم اینه که آلان اینجاست چون بهم حس آرامش میده انگار اون دوستی که همیشه می خواستم رو الان کنارم دارم اون مثل بقیه نیست اون حرفام رو باور میکنه بهم اعتماد داره و این چیزیه که من تو تمام زندگیم بهش نیاز دارم و خواهم داشت
نگاهم به ساعت میفته تقریبا یه 1 ساعت تا ساعت هفت مونده می رم پایین تا صبحانه بخورم 2 لقمه می خورم و دو لقمه هم برای رز می گیرم و میزارم توی سینی با 1 لیوان شیر و سریع میرمتوی اتاق تا کسی ندیدتم و میزارم روی میز کنار تخت و پارچ آبی از روی میز بر می دارم و می برم پایین تا که آبش کنم که با مادرم مواجه می شوم (تینا ¶ مادر تینا £ ) ¶سلام مامان صبح بخیر 😇😊 £صبح بخیر دختر گلم صبحانه خوردی ☺️ ¶بله مامان £میگم تو نمی دونی کی دیشب غذا ها را خورد؟؟ ¶داداشم از در اون ور وارد آشپز خونه وارد شد جوری که پشت مامانم بود و مامانم از حضورش خبر نداشت از توی نگاه دادشم التماس می بارید که چیزی به مامان نگم یه نگاه به مامانم کردم یه نگاه به دادشم دوباره یه نگاه به مادرم کردم گفتم :چرا می دونم کار لوکاس هست دیشب که اومدم برم دستشویی دیدم صدا از تو آشپز خونه میاد با چراغ گوشیم اومدم که دیدم کار اونه ☺️☺️😈 قیافه برادم دیدن داشت انگار یه سطل آب یخ ریختن روش و از نگاهش می بارید که اگر تنها گیرم بیاره کارم تموم میشه
£که اینطور پس لوکاس قانون این خونه را زیر پا گذاشته😡😡اگر فقط ببینمش...... حرف مامانم تموم نشده بوده بردارم آروم گفت صبح بخیر مامان چرا اینقدر عصبی هستی (داره تظاهر میکنه بی اطلاع هست ) £ تو غذا ها را خوردی؟؟ 😡داداشم گفت: چی چرا باید این کار کنم 😞😑 ¶مامان من فیلمشو دارم و رفتم گوشی بیارم. £ تینا اینو گفت و رفت گوشیشو بیاره و لوکاس هم خیلی ریلکس بود انگار واقعا کار اون نبود نمی دونم شایدم باشه لوکاس گفت میشه من برم دست صورتم بشورم بیام بهش گفتم باشه و رفت بیرون ¶گوشیم از روی مبل برداشتم و سرم دور دادم تا برم پیش مامانم که یهو دیدم
نتیجه 😐☕
ادامه نتیجه اگه دوست دارید حمایت کنید 👈🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود یک رابطه خواهر و برادری درست