اهلا و سهلا چطورین اینم پارت جدید شرایط ۶۵ لایک ۲۵ کامنت ۳۰۰ بازدید
....از زبان شین هه: جیمین و جیا صبحانه میخوردند من تو حمام بودم و لباسم و عوض کردم و اومدم بیرون به سمت اشپزخانه رفتم تا آب بخورم وقتی رسیدم دیدم که جیا داره شکلات های که توی سبد بود رونگاه میکنه و با زوق و شوق نشون جیمین میدادو میگفت کدوم و بردارم پاتند کردم و سریع سبدو از تو دستش قاپیدمیه قدم عقب رفت :چته..با لحن تند گفتم:بهت یاد ندادن به وسایل دیگران دست نزنی :خونه خودمونه هرچی هم اینجاست ماله ما هست =تو جایی که تو بزرگ شدی شاید مثل طویله بوده بهت یاد ندادن که هرکس حریم شخصی داره و نباید بدون اجازه دست بزنیم...دست به سینه شدو رو به سمت جیمین کرد :چطور میزاری به من بگه تو طویله بزرگ شدم _عزیزم اینو ولش کن خودش همونجا بزرگ شده حالا داره به تو میگه بعدم عزیزم تو حرص نخور معلوم نیست کی اینا رو براش خریده خودم بهترو بیشترشو برات میخرم.....باز هم قلبم رو شکست باشه برو برای اون هم بخر ولی کسی که تورو بخاطر خودت دوست داشت من بودم نه اون اخم کردم و با سبدم از تو آشپزخونه بیرون اومدم سبدمو یه جا که جیا بلد نبود قایم کردم کیفم و برداشتم کلید و موبایلمو توش گذاشتم به سمت در اومدم در که باز کردم دیدم که یه مرد داره چند تا جعبه بزرگ رو به زور داخل خونه اش میبره فکر کنم همسایه جدید هست
به سمتش قدم برداشتم =سلام...اون خم شده بودو داشت جعبه رو هول میداد وقتی صدای منو شنید ایستاد @سلام =شما تازه به اینجا نقل مکان کردید @بله شما هم اینجا زندگی میکنید =بله من با داییم و پسردایی ام زندگی میکنم ....دستمو دراز کردم و لبخند زدم =پارک شین هه هستم ...دستم و گرفت و فشرد @خوشبختم جانگ جه جین هستم =کمک میخوای @نه لازم نیست خودم میتونم =اومم باشه....بعد دوباره خم شد که هول بده جعبه رو ولی جعبه یکم هم تکون نخورد بازم با تمام زور به جعبه نیرو وارد کرد ولی نشد خجالت زده سرشو بالا آورد @نمیدونم چش شده چند دقیقه پیش میشد=بزارین کمکتون کنم......کمکش کردم و وسایل هارو باهم داخل بردیم چون قرارم با سوکجین ساعت ۱۲ بود برای همین فعلا وفت داشتم تا کمکش کنم =میخوای باهم از تو کارتن بیرون بیاریم و خونه تو بچینیم...لبخند زدو گفت:اگه اذیت نمیشی باشه..________ساعت ۱۱ شده بود هردو تامون خسته روی مبل افتاده بودیم من به دیوار زل زده بودم اونم به تلوزیون روبه رومون که خاموش بود @فکر نمیکردم تک روز اول که میام اینجا دوست به این خوبی پیدا کنم =ممنون تو هم خیلی خوبی ......ما تقریبا باهم آشنا شده بودیم وقتی که کار میکردیم تمام اتفاق هایی که افتاده بود رو براش گفتم اونم بامن همدلی میکردو نصیحت میکرد کیفم و از روی مبل بلند شدم =من دیگه برم باید دوستم و ساعت ۱۲ ببینم @ماشین داری؟ =نه تاکسی میگیرم @اگر میخوای من میرسونمت ...لبخند زدم و تشکر کردم از در خونه بیرون اومدیم توی آسانسور رفتیم وقتی در داشت بسته میشد دیدم که جیمین و جیا از در بیرون اومدن....
از زبان جیمین: میخواستم با جیا بریم رستوران تا نهار اونجا بخوریم جیا رفت تا آماده بشه موبایلم و برداشتم باهم به سمت در اومدیم درو که باز کردم دیدم شین هه با یه مردی که نمیشناسمش تو آسانسور هست و داره حرف میزنه فکر کنم همو میشناسن یه حسی بهم گفت که برم دنبالشون بدون نگاه کردن به جیا پا تند کردم تند تند از پله ها پایین اومدم وقتی به طبقه اول رسیدم پشت دیوار قایم شدم در آسانسور باز شدو هر دو بیرون اومدند شین هه رو مرده کرد و گفت:ماشینتون بیرون از ساختمان تست یا تو پارکینگ @بیرون از ساختمان هست ..شین هه لبخند زدو با هم از ساختمون بیرون رفتن بعد از رفتنشون در آسانسور باز شدو جیا بیرون اومد :وای جیمین یهو کجا رفتی _ولش کن بیا بریم که دیرمون میشه_________از زبان شین هه: رسیدم خونه ، خونه خالی بود در خونه رو قفل کردم که مطمئن بشم کسی نمیاد آروم به سمت اتاق جیمین رفتم داخل اتاق انگار بمب ترکیده بود به سمت کمد دیوار رفتم حتما چمدونشو اون جا گذاشته درو که باز کردم اول چند تا لباس سر چوب لباسی دیدم بعد پایینش چمدون بود چمدون رو محکم گرفتم و از تو کمد در آوردم
زیپشو باز کردم داخلش بهم زدم اون گوشه موشه هاش رو گشتم کم کم داشتم نا امید میشدم ولی با چیزی که دیدم خوشحال شدم سریع عکس هارو برداشتم و نگاه کردم لبخند شیطانی زدم:بیا جیا خامم اینم مدرک برای بیرون کردن تو از خونه ....این عکس عروسی جیا بود از چهره اش معلوم بود خودشه نگاه به مرده کردم اصلا نشناختم پشت عکس رو نگاه کردم که خوشبختانه چیزی نوشته بود * کریسمس ۲۰۲۱*..موبایلم و بیرون آوردم و عکس گرفتم بعدم گذاشتم سر جاش چمدون رو همون جا گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم._______داشنم به عکس نگاه میکردم که در خونه باز شدو دایی وارد خونه شد به سمتش قدم گذاشتم و سلام کردم :جیمین کجاست =با جیا بیرونه :شین هه تو واقعا خیلی صبور هستی =دایی شما هم از جیا خوشتون نمیاد درسته ؟ :چطور میتونم از اون دروغ گو خوشم بیاد وقتی قلب پسرم و شکوند و باعث شد جیمین افسردگی بگیره و از جنس مخالف متنفر باشه =درسته..همون موقع در خونه باز شدو این دفعه جیا و جیمین وارد شدند سلام به جیمین کردم اونم محل نداد دست بدون اینکه بهشون نگاه کنم مچ دست جیارو محکم گرفتم و دنبال خودم کشوندم اونم اعتراض میکرد جیمین هم پشت سرمون میآمد به اتاق دایی رسیدیم خودمو جیا واردش شدیم تا جیمین میخواست وارد بشه درو قفل کردم جیا رو هول دادم به دیوار اونم محکم خورد به دیوار..نتیجه
*اعلام حضور 🗿
🤭
پارت بعدییییییی
آجی کوشی؟؟ نه فقط تو بخند را میزاری نه منشی مهربون من نه این
اجی از دیشب تا الان این لعنتی تو برسیه
شرطا انجام شد بزار بعدی روووووووووو
لطفا پارتتتتتتت بعدددددد🙂💜
عالیییییییییییییییی پارت بعد
ببخشید خیلی دیر به دیر پارت های داستانت رو میذاری اینجوری از طرفدار های داستانت کم میشه..لطفا زود به زود بزار🙏
داستان های دیگه از تو دیر تر شروع کردن ولی الان پارت های خیلی بیشتری رو گذاشتن
داستانت خیلیییی خوبه ولی تنها مشکلش اینه که دیر به دیر میزاریشون.🥲💜
سلام خیلی ممنون ولی من هروز میزارم من که نمیتونم هر یک ساعت بزارم من روزا ساعت ۵ بیدار میشم و ساعت ۱۰ شروع به نوشتن میکنم یک ساعت هم درحال نوشتنم بعد میزارم تو برسی
عالی بود
فقط ب نظرم یوم داره زیادی طول میکشه
اجييى خلاصه منشى مهربون من و ميگييى چون اكانتت پريد و خودمم ى چن روز نبودم نخوندمش™🍓✨
عالی بوود
فقط میگما
میشه جیا پارت بعد برههههه
اگه نره خودم به 12000000000 قسمت تقسیم میکنم