
دوستان لطفا نظراتون بهم اعلام کنید چون برام خیلی با ارزش و مهم هستند و ممکنه کارم ادامه ندهم ولی بازم ممنونم که نظر می دید تصویر بالا الکساندر هست داخل داستان باهاش آشنا می شید
که ناگهان زن خونی روی زمین افتاد. اون چی بود؟ چقدر سریع کار زن رو تموم کرد ولی چرا اون مَرد هیچ حسی نداره؟ انگار سال هاست که ریشه های احساساتش خوشکید و جز جسم بی روح سرد هیچی درونش نیست که یهو یک قطره اشک از چشماش قلطید ولی حتی این حس هم سریع ناپدید شد و در یک لحظه همه تصویر ناپدید شدن و من از عمق خواب به بیداری اندوهگینی برگشتم وقتی بیدار شدم دیدم که.....
قطرات بارون خودشون از بالای می قلتوندن و صورت من نوازش می کردن و بوی خاک بارون خورده به روحم امید می خشید و نفسم را آزاد می کرد چشم هام رو که بیشتر باز کردم دیدم داخل یه جایی مثل انبار هستم و انبار از زمین فاصله داشت بعد با خودم فکر کردم که چطور اومدم اینجا؟ مگه من نباید دیشب می مردم 🤔 (نویسنده :اگه اینقدر مرگ دوست داری تا خودم بکشمت 😐🗡️⚔️ ) داشتم به اینور اون ور سرک می کشیدم که یهو یه آینه خاک خورده کنار وسایل پیدا کردم خاک روش رو با دستم تمیز کردم و به اینه نگاه کردم باورم نمی شد تو آینه چی می بینم 😮😦
م..ن.... من... من همون دختری آم که....... تو خوابم بود پ.... س..اون خواب واقعی بود....پس مادر من به دست خون اشام ها مرده (اینا رو با لکنت و وحشت می گفت ) نمی تونم باور کنم. ثانیه ها به دقیقه ها می پیوستند و دقیقه ها به ساعت ها ولی من مات مبهوت به اینه خیره شده بود و رشته زمان از دستم در رفته بود که یهو به خودم اومدم و دیدم........
دوباره همجا تاریک شده ولی این بار به زمان قبل مرگ مادرم برگشتم (نویسنده :منظورش زن چشم بنفش هست فهمیده که مادرش هست ) مادرم داشت با پدرم (نویسنده :همون که چشم آبی موهای طلایی داشت😪 ) بحث می کرد من گوشام تیز کردم که بشنوم مادرم می گفت الکساندر (اسم پدرش ) تو باید این گل بخوری گل شاه پسند تنها راهی که جز وعده غذایی خونآشام ها قرار نگیریم. الکساندر پدرم خطاب به مادرم میگه :سوزان اینا همش خرافاته خون اشام ها فقط از تو تخیلات بعضی آدم دست پا جلفتی دیونه به وجود آمده و فقط در نقش یه قصه هستن . سوزان مادرم انگار خیلی بهش بر خورد ولی کوتاه نیومد و گفت : تو قبلا به وجود این موجودات باور داشتی خیلی بیشتر من چه اتفاقی برات افتاده. الکساندر با خنده تمسخر آمیزی گفت :من یه زمان خیلی ساده و خرافاتی بودم ولی الان عقلم به من ثابت کرده که این چیزها فقط در تخیلات هست بعد از گفتن این حرف گل شاه پسند رو به بیرون پرت کرد ولی خیلی سریع دستش پشت اش قایم کرد و یه جوری اون یکی دستش گرفت که مامانم سوزان فکر کنه اون حالت دفاعی نسبت به این موضوع گرفته و از خر شیطون پایین نماید ولی من پشتش بودم و یواشکی داشتم نگاه می کردم هم منی که تو خواب بود و خیلی کوچک بود در حد 6 سال و هم منی که 16 سال دارم. (®= رز . H=نویسنده بقیه هم با اسم حرف می زنن ) ® روی دستی که پدرم پشتش قایم کرده بود ( Hهمون دستی که گل شاه پسند رو با هاش پرت کرده بود ) زخم بود ولی سریع خوب شد از دیدن این صحنه ماتم برد ولی یهو
خواستاران ادامه به نتیجه مراجعه فرماید 😐☕
یکی دیگه 😐☕
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یک داستان زیبا پر از راز های مخفی ، زندگی خیلی ها به این راز ها بسته شدند ، کسی که خودش نمی شناسد اما باید در بازی تصمیم به بخشش یا انتقام گیرد . یک داستان عالی و بی نظیر
ممنون 🌸💙🌸