
شنبه آخرین امتحانمه بعدش فعالیتم بیشتر میشه

صبح که بیدار شدم سریع دست و صورتم رو شستم و لباسام رو عوض کردم و یه لباس مشکی پوشیدم و رفتم پایین صبحونه خوردم و بعد رفتم دانشگاه تو دانشگاه بودم که دیدم آدرین و لوکا و نینو اومدن .منم رفتم پیش آلیا و زوئی و بهشون سلام کردم و با هم به سمت کلاس رفتیم تو کلاس بودیم که استاد اومد بعد از سلام درس رو شروع کرد که لوکا و دوستاش بعد از 5 دقیقه اومدنو با معذرت خواهی استاد قبول کرد که وارد کلاس بشن. لوکا اومد رو صندلی کنار من نشست و نینو و آدرین هم مجبور شدن رو صندلی های آخر بشینند. بعد از اینکه استاد درس داد از مطالبی که درس داد امتحان گرفت وبازم مثل امتحان قبلی من اول تموم کردم و بازم لوکا پاسخنامه من رو کش رفت .هی اگه من نبودم این پسرخاله خِنگ من چیکار میخواست بکنه.😂

1 ماه بعد الان فقط یه ماه تا پایان دانشگاه مون مونده و امروز یه آزمون مهم داریم صبح وقتی از خواب بیدار شدم دست و صورتم رو شستم و لباس پوشیدم(لباس مری عکس اسلایده) و برای مدرسه آماده شدم بعد از امتحان تو حیاط نشستم که مدیر رفت رو سکو و شروع به سخنرانی کرد بعد از سخنرانی گفت که میخواد از دانشجوهای برتر تقدیر کنه و اونها رو قراره به سفر ببرن و رفتن هم اجباریه و بعد گفت :دانشجوهای برتر :مرینت دوپن چنگ،زوئی بورژوا، آدرین آگراست،لوکا کوفین،نینو لاحیف،آلیا سزار هستند. بعد گفت که دانشجوهایی که اسمشون رو اعلام کردم بیان به دفتر من .خودش رو دفترش و ما هم پشت سرش راه افتادیم وقتی وارد دفتر شدیم مدیر گفت:برای سفر قراره به مدت دو هفته بخ لیون برید و برای شما در آنجا عمارت گرفتیم و شما فردا صبح ساعت 8 پرواز دارید . حالا هم میتونید به خانه هایتان برویدو برای فردا آماده شوید. ما از دفتر خارج شدیم رو به آلیا گفتم : امروز ماشین اوردی ؟
آلیا :آره من و زوئی دوتامون ماشین اوردیم. و بعد رو به لوکا کردم و ازش پرسیدم : ماشین اوردی ؟ لوکا : نه ماشینم تعمیرگاه بود مری :پس بپر بالا میرسونمت. لوکا سوار ماشین شد و به سمت خونه شون راه افتادم تو راه بهش گفتم که چرا ماشینش تعمیرگاه هست . لوکا:هیچی دیروز تصادف کردم مری:حالا به کی زدی ؟ لوکا:به دیوار . با سرعت میرفتم به دیوار زدم مری:واقعا که😂 وقتی رسیدیم به عمارت لوکاشون دیدم ماشین خاله جلو دره رو به لوکا گفتم :اون ماشین خاله نیست؟ لوکا :چرا ماشین مامانه از ماشین پیاده شدیم و به سمت ماشین خاله رفتیم که دیدیم
خاله تو ماشین نشسته وریموت در دستشه زدم به شیشه خاله به سمت شیشه برگشت و وقتی ما رو دید شیشه رو داد پایین به خاله سلام کردیم و پرسیدم : خاله چی شده؟ خاله مری: هیچی از رفته بودم خونه شما الان برگشتم میخواستم برم خونه که شما اومدید مری : آها خاله مری: شما اینجا چیکار میکنید؟ مری: لوکا رو رسوندم خاله :بیاید بریم تو مری :مرسی خاله اما باید برم کار دارم خاله : بمون دیگه خیلی وقته ندیدمت مری : خاله نمیتونم کار دارم یه وقت دیگه میام خاله : باشه عزیزم مری: باشه خداحافظ
و مری رفت سوار ماشینش شد و رفت خونه شون و بعد از عوض کردن لباساش رفت ماجرای سفر رو مامان و باباش گفت . بابا پرسید:لوکا هم هست؟ مری:آره تام :پس میتونی بری مری:مرسی سابین :فقط چند وقت نیستید؟ مری:دو هفته سابین : کی پرواز دارید؟ مری : فردا صبح ساعت 8

سابین:اوکی و بعد من رفتم اتاقم و یه چمدون کوچیک برداشتم و چند تا لباس برداشتم و دفترچه خاطراتم و چند تا کتاب رو هم گذاشتم داخل چمدون و کیفم رو برداشتم گوشیم و هندزفری و کیف پول و عینک و آینه رو گذاشتم داخل کیفم و بعد ساعت رو برای فردا تنظیم کردم و خوابیدم . صبح با صدای آلارم بیدار شدم و دیدم ساعت ششه لباسام رو عوض کردم و یه لباس قرمز پوشیدم و جان رو صدا زدم که چمدونم رو ببره بزاره تو ماشین و خودم هم روی نرده نشستم و سر خوردم پایین و رفتم صبحونه خوردم و با مامان و بابا سوار ماشین شدیم به فرودگاه رفتیم.(عکس لباس مرینت عکس اسلایده)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادامه حرفم خیلی بی انصافید ازتون بدم میاد فکر اینو نمیکنید ناراحت مشه فر اینو بکنید که اکانت اون بلاگر بدبخت که براش کلی خون دل خوده میپره نکنید این کارو زشته اصلا اگه حوصله نداری نیا تست برسی نکن
تستت رو لایک کردم بازدیدن زدم قشنگ بود خوندمش لطفا پینم کن ببینن این ظالما 🙂💔
سلام امید وار حالت خوب باشه مخواستم یچی بگم گفتم اینجا بگم همه ببینن
میخواستم بگم چرا ناظر ها تازگیا اینجوری شد واسه سرگرمی میان ناظری میکنن میان چن حوصله ندارن همین جوری الکی چنتا تست که براش زحمت کشیدن یک ثانیه ای رد میکنن نمیگن اون بد بخت کلی خوشحال و منتظره تستش منتشر
عالییی
مرسییییی
عالییی
مرسیییی
عالی
مرسیی
عالی بود🙃
مرسی
عالییییییییی اجیییی
بعدی🥺🥺💖
مرسی آجی
فردا میزارم
فالویی فالوم کن
چشم
عالیییییی اجی
مرسی آجی