ناظرررررر منتشرررررر❤💚💜💛💙💔😐 تروخداااا یه بار رد شد رد نکنید🥺🥺❤❤
مارا: باشه پسرم! و رفتم که دیدم دکتر ماریانا جلوم سبز شد با نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم: ماریانا ... اون خوبه؟ دکتر: متاسفم😔😔💔 صورت ایشون کاملا سوخته😔 برای عمل جراحی به عکس اشون نیاز داریم مارا: عکس؟! حتما من میرم میارم! دکتر: بسیار خب بلا به دور🔥💜 مارا: سریع سوار ماشین شدم و رفتم خونه که دیدم اریان هم اونجاست گفتم: پسرم؟ تو اینجا چیکار میکنی؟؟ اریان: سلام! اومدم برای عکس مرینت! مارا: خیلی خب من برات میارم برو بیرون اریان: باشه مارا: رفتم به اتاق ادرین ... همه کند ها رو گشتم تا اخر عکس مرینت رو پیدا کردم و زیر لب گفتم: ادرین بهت نیاز داره.... و گذاشتم تو پاکت و رفتم پایین توی اتاق ماریانا ..... اخ حالا این عکسش رو کجا گذاشته؟! کمد رو باز کردم و عکسش رو بیرون اوردم و گفتم: اهاااا پس اینم هل شد و گذاشتم توی یه پاکت دیگه و پاکت مرینت رو دادم اریان و گفتم: زود باش پسرم زودباش بریم بیمارستان و سوار ماشین شدیم و رفتیم ........ عکس رو دادم به دکتر.... دکتر: عکس ایشون هست؟ مارا: اره نگراننباشید عکس خودش هست و گفتم: ماریانا برای من خیلی عزیز.ه صورتش رو خوب در بیارید دکتر: نگران نباشید من توی کارم واردم ... کاری میکنم مثل روز اولش بشه
《3 روز بعد》 امیلی: ادرین؟ پسرم؟! حالت چطوره؟ خوبی؟ ماریا: ادرین! گابریل: پسرم خوبی ؟ دکتر: برید کنار! دور مریض رو خلوت کنید .... اممم انگار اون عکس خیلی تاثیرگذار بوده😊👍🏻 2 روز دیگه مرخص میشن باید فعلا زیرنظر باشن امیلی: چی؟ چرا؟! مگه خطری تهدیدش میکنه؟ دکتر: نه! فقط برای احتیاط ... بلا به دور ... 《3 ماه بعد_______》 [خب دوستان توی این 3 ماه ماریانا عمل شده و خب امروز وقتشه باند صورتش باز شه😊😊 و ژاکلین و ژینا رو از خونه بیرون کردن و ادرین مثل قبل شده و انگار به خاطر اینکه ماریانا توی بیمارستانه و صورتش سوخت.ه و اینا خوشحاله 😐💔 چون ماریانا دختر جیمز هست به این دلیل دلش خنک شده😐💔 و اینکه اون 2تا پاکت جابه جا شده و پاکت ماریانا رو برای ادرین بردن و پاکت عکس مرینت رو به دکتر دادن 😉😉 برای همین ماریانا الان صورت مرینت رو داره😆😉 بریم بقیه داستان___] ادرین: اریاااان اینو بده به منننن ای بابااا اریان: نمیدم داداش مال خودمه اول خودم گیرش اوردم ادرین: خب بچه بزار منم بازی کنم😐💚 اریان: خیلی خب دلم برات سوخت بیا😆 ادرین:😐😐💔💔 دکتر: اماده ای؟؟ ماریانا: بله! *ژینا هم پیشش هست* دکتر: و اروم اروم شروع کروم به باز کردن باند &بعد باز شدن باند& #ژینا در شک به سر میبرد😐😐😆😆# دکتر: اینم اینه😊😊 ماریانا: تا صورتم رو توی اینه دیدم خشکم زد .... نه! نه! من این نیستممم این من نیستممم😱😱
ژینا: ا...این چه کاریه شما کردید ها؟!😱 این این خواهر من نیستتتت ا..این ماریانا نیست شما با صورتش چیکار کردید😠😕😱 دکتر: با طبق اون عکسی که به ما دادن صورت ایشون رو در اوردیم کجای کار ما اشتباه بوده🤔🤔 ماریانا: ن...نهههههه😭😭 *یاد اون موقعی میوفته که عکس مرینت رو دیده بود* ژینا: این این دختره شبیه شبیه م...مرینت شده نه نه این امکان نداااره ماریانا: من...من خوابم نه😱😭 این نمیتونه واقعی باشه.... من من این نیستمممم با صورتم چیکار کردیددد😱😭 و از کوره در رفتم و رفتم بیرون ...... پرستاررررر یککککی اینجا نیستتتت.... کمککک😭😭😭 منننن من این نیستمممم😭 این امکان نداره من نمیتونم مرینت شده باشم نمیشه این حقیقت ندارهههه😠 دکتر :زود باش ارامش بخش بزن پرستار : چشم دکتر و سر.ن.گ رو اوردم و تزریق کردم ماریانا: ن...نه😔 که دیگه بیهوش میشه ژینا: با وحشت زنگ زدم به مامان .... الو!؟ کلارا: سلام ژینا! چی شده!؟ ژینا:م...من بیمارستانم کلارا: چییی! رفتی بیمارستان؟ مگه من بهت نگفتم حق نداری بری اونجا ژینا: مامان یه اتفاقی افتاده که حتما باید بیای ببینید کلارا: باز چی شده؟ ژینا: در مورد صورت ماریانا هست😥
کلارا:چیه! نکنه خیلی زشت شده😂 ژینا: بهتره خودتون بیاید ببیند! کلارا: باشه ما الان میایم میبینم خداحافظ 🖐🏻 *بعد از اومدن کلارا و اما و ژاکلین* کلارا: خیلی خب دختر بگو ببینم چی شده ژینا: بیا! فقط حواست باشه وحشت نکنی اما: من اول میبینم و رفتم نزدیک .......... ااااااااااااااااااااااااااااااا *مثلا داد میزنه😂😐* کلارا: چیه؟ الان دختره رو بیدار میکنیا اما: ر.....ر...روح😱😱 رووووووووووووووووح کلارا: چی میگی چه رو.حی ؟ و رفتم نزدیک تا صورتش رو ببینم : ااااااااااااااااااااا *همچنان داد😐😂* ا...این دختره ک...کیهههه😱😂😐 اما: ر...روححح کلارا: مه روح.ی مامان این ...این ماریانا هستتتتتت😱😱😱💔💔💔 ژاکلین: به ف.ن.ا رفتیم نه؟😐 اما: اما صبر کن ببینم🤔😆😈 کلارا: چیه داری به چی فکر میکنی ؟! اما: ما میتونیم از صورت ماریانا استفاده کنیم😈😆 کلارا: چه جوری ؟ اما: خب نگاه کن ادرین مرینت رو دو.س.ت داشت دیگه مگه نه؟ الان ماریانا هم صورت مرینت رو داره پس میتونیم از صورتش به عنوان طعمه استفاده کنیم کلارا: اهاااااا فهمیدم اما: بیا تا بیدار نشده از اینجا بریم و زدیم بیرون_______ ماریانا: بیدار شدم به دور و برم نگاه کردم توی بیمارستان بودم ......یاد صورتم افتادم سریع یه چیزی برداشتم که خودم رو نگاه کنم...خداکنه خواب باشه...وای نه خدای من حالا ....حالا چیکار کنم؟؟؟ با این صورت چه طوری زندگی کنم؟! شخصیت من! ادمی که من بودم همش عوض شد! حالا ... حالا اگه ادرین منو ببینه چه حالی میشه😥 ای خدا توی یه دردسری افتادم که خودمم نمیتونم جمعش کنم دیدم پرستار اومد داخل و گفت: شما مرخص هستید با این کلمه بیشتر استرس گرفتم گفتم: ب...باشه ممنون رفتم و لباسام رو عوض کردم و موهام رو باز گذاشتم جلوی اینه وایسادم و نگاهی به صورتم کردم و دستی روش کشیدم ...... چیکار کنم؟!😥😥 رفتم بیرون و ماشین گرفتم.... همه اون خانواده فکر میکنن که اون اتیش سوزی به خاطر من بوده باید برم و همه چیز رو تعریف کنم بگم که حال بد ادرین به خاطر من نبوده اتیش سوزی به خاطر من نیست ...... دم در پیاده شدم و نگاهی به داخل کردم یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل امیلی: ماریا دخترم برای مارا غذا بردی ؟ ماریا: بله مامان جون که حواسم به پایین جلب شد.... انگار کسی اونجا بود گفتم: مامان جون کسی قرار بود بیاد؟ امیلی: نه دخترم مگه کسی قراره بیاد؟ ماریا: به پایین اشاره کردم...یه دختر اومد تو 🤔😰 صورتش معلوم نبود که یکدفعه سرش رو بالا کرد با دیدن صورتش سینی از دستم افتاد پایین😭😱 م......مرینت 《مرسی که تا اینجا خوندید اگه کم بود ببخشید 😅😅 منتظر پارت بعدی باشید قراره هیجانی بشه و ادرین ماریانا رو ببینه😉😅 لایک و کامنت فراموش نشه❤ ناظر عزیزم لطفا زود منتشرش کنید ممنون میشم تروخدا زود منتشر کنید🥺🥺 بعدی شرایطه》
جیغغغغ😱😆
اروم بابا گوشم کر شد😐😂🙌🏻
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
پارت قبل ندیده بودم💔
ج چ: ندا ۱۱ساله♥
مرسییییی🥺🥺
😍
عالییی🥰
اسمم سانیا
۱۲ سالمه
مرسی❤😊
عالی بود دارم بالا ایین می پرم
مرسی 😂❤
پارت بعدی شرایط رو داره
هنوز ننوشتم به منم یکم فرصت بدید خب😅😐
شاید فرصت دادم 😐
عالیییی
همه شرایط ها انجام شدن.
ممنون❤
امروز نمیزارم
👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍
حرف نداشت👌🏼❤😁
ممنونم 🥺💜
-جچ،،[الینا،،13]
😉💚
-عااااااالیه
ممنونم💜🙂
زکزکزکیکیکینمطم