سلامممم
راستی نگفتم که من و رومعو یک مدت میرفتیم کلاس زبان و ژاپنی ولی ما رفتیم و کلاس رو تعطیل کردیم خلاصه داشتم با دختر عمو هام حرف میزدم که سروکله پیدا شد اومد نشست کنار من 😐😤 از اونجایی که آدم شوخی تشریف داشت همش شوخی میکرد منم می خندیدم ازش خوشم نمیومد ولی شوخی های خوبی میکرد
به نظرم یک بی احساس،بی کله،خنگ پرخاشگر و دیوونه بود بعد از اینکه عموهام اومدن رفت تا باهاشون یک گپی بزنه اونجا دختر عموم گفت که بابا خفن گفتم بلههه؟؟ گفت رابطت باهاش ؟؟ یک دو دقیقه داشتم این شکلی نگاش میکردم😐🙄یعنی فقط داشتم تو مغزم تحلیل میکردم داره چی میگه
دهنم وا مونده بود گفتم خوبیییی چس داری میگی گی بعد گفت هنوز مثل قبل باهات رفتار میکنه؟ یعنی نمیفهمیدم واقعا چی میگه به مولا گفتم ساکت باش سوفیا (سوفیا اسم دختر عموشه) وای خدا من از اون بدم میاد بعد تو از این حرفا میزنی
بگم براتون ۳ ماه از این هرجا گذشت ما دوباره برگشتیم به شهرمون منم همسری اینو میبینم داشت یک چیزایی میگفت من نفهمیدم (خانم نخ ،میدونه چیه بنده ی خدا گیرایشش یکم پایینه) بعد یک روز وقتی رومعو رو دیدم گفت معشوق نمی خوای منم گفتم نه ممنون زحمت نکش بعد فهمیدم اسن داشت چی میگفت برگشتم بهش گفتم اسن میدونی این یعنی چهههه
بهش گفتم نه نمیخواد زحمت بکشی در صدم ثانیه رفتم پیش دخترعموم تازه فهمیدم چی میگه اسن بهش همه چیو گفتم اونم گفت دیدی من گفتم این از تو خوشش میاد کو گوش شنوا نشستم گریه به خدا اون منو برای دوست داره ،ن نمیخوام یکی منو دوست داشته باشه قیافه دختر عموم دیدنی بود ولی منم تاحالا با اون جور موضوع ها روبهرو نشده بودم
چیکار کنم چیکار نکنم گفت فقط دلشو نشکون همین توی این مدت فهمیدم چقدر آدم خوبییه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
برای فصل ۵ اطلاعات خوبی داره
فصل ۵ چی
اگر کمک خواستی در خدمتم
تو مسابقم شرکت کن به معروف شدند کمک میکنه
عالی