
ناظرررررر منتشرررررر💙🧡❤💜💚💛😐
_خب باشه بیا تو ماریانا: ممنون ادرین: فکر و ذکرم شده بود اون دختره! اون کیه؟ چه شکلی هست؟ اسمش چیه؟ من میشناسمش؟ کلی سوال تو ذهنم بود کهههههههههههه امیلی: پسرم؟ _بله؟ _امممم میتونیم با هم حرف بزنیم؟؟؟ _باشه _خببب چطوری؟ _خوبم _راستش میخواستم نظرت رو راجب مالیرا بپرسم _مالیرا؟ _اره! به نظرت چطوره؟ _مامان بس کن! دیگه خستم کردی! توی این 20 سال برای من 100 تا دخت.ر پیدا کردی اما همون طور که دیدی من هیچ کدوم رو انتخاب نکردم چون من فقط و فقط مرینت رو دو.ست داشتم..... _بسه دیگه....درسته اون دختر جون تو رو نجات داد اما یادت نره که زندگیت هم ازت گرفت...من اصلا یادم نمیاد تو کی شیطنت کرده باشی پسرم تو انگار یکی دیگه شدی اون دختر تو رو مثل رو.ح کرده اینو متوجهی؟ اون فقط و فقط باعث ناراحتی تو میشه چرا نمیخوای اونو از زندگیت بیرون کنی _بسه مامان! بسه! هر چی راجب مرینت گفتی و من ساکت موندم! میدونی که نقطه ضعف من مرینت هست پس بس کن! تنها دلیل زنده بودن من فقط و فقط مرینت هست و بس! هیچ کس هم جاشو نمیگیره! حتی اگه فرشته هم باشه هیچ دختری جای مرینت منو نمیگیره! حالا هم کار دارم بفرمایید بیرون _باشه میبینیم و رفتم بیرون مالیرا: چی شد خاله؟ _قبول نکرد یعنی یه کلمه حرف هم راحب تو نزد _نکنه منو فراموش کرده؟ _نگران نباش دختر! کاری میکنم ادرین حتما حتما با تو ا.ز.د.و.ا.ج کنه باشه؟ _واقعا؟ _بله پس چی فکر کردی! دختر از تو بهتر مگه داریم؟ بیا بریم _باشه
اما: خب دیگه برید وگرنه بهمون شک میکنن ژاکلین، ژینا یادتون نره ها! ژاکلین وژینا: باشه مامان بزرگ خداحافظ💓 ماریانا: رفتیم خونه، تا رفتم تو امیلی خانم اومد سمتم امیلی: تو کجا بودی دختر؟ _ببخشید اخه..... _اخه چی؟ جواب بده _راستش من رفته بودم دنبال کار _خب؟.... _بعدش یه ماشین بهم زد و .... _چی؟ کی؟ کی بهت زد؟ _نمیدونم _هزینه رو چجوری دادی ؟ _راستش همون کسی که منو اورد بیمارستان داده بود _نفهمیدی اون شخص کی بود؟ _نه ادرین: مامان؟ امیلی: زود باش برو برو الان ادرین میاد ماریانا: باشه... ژاکلین: ببین دختر این لباسه بهم میاد ژینا: اره خیلی خوبه ژاکلین: خب پس من همینو میپوشم ژینا: آرن که خونه نیست ژاکلین: خب نباشه وقتی اومد وارد نقشه میشیم و من اول میرم ژینا: اول از همه این.. اینو مامان بهم داد که باید بریزم تو شربتش بعد بهش بدم خواب اوره ژاکلین: عالیه، تو این کار رو انجام بده بعدش..... یه کاری میکنیم که آرن مجبور میشه با یکی از ما ا.ز.د.و.ا.ج کنه😈ماریانا: دم در تمام حرفاشون رو شنیدم..وای خدای من .. اخه این چه کاریه...هر طور شده باید جلوی این کار رو بگیرم...رفتم داخل و گفتم: کار شما درست نیست ژاکلین: چی؟ چی میگی؟ ژینا: باز چی شده؟ ماریانا: من تمام حرف هاتون رو شنیدم این کار شما درست نیست ژاکلین: تو لازم نکرده به ما بفهمونی چی درسته چی غلط برو ماریانا: باشه...رفتم بیرون باید یه کاری بکنم
یکدفعه یه فکری به سرم زد دیدم آرن داره میاد پس اینا هم نقششون رو شروع میکنم اروم رفتم داخل اون قرص روی میز بود باید یه جوری برش میداشتم تلفنم رو برداشتم و گوشی ژاکلین هم برداشتم گذاشتم بیرون زنگ زدم بهش *دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ* ژاکلین: این صدای گوشی منه؟ ژینا: اره اما کجاست؟ ژاکلین: حتما مامان بزرگ هست بیا ماریانا: رفتن بیرون رفتم قرص رو برداشتم و گوشی رو قطع کردم ژاکلین: هی تو! ماریانا:ب...بله؟ ژاکلین: تو زنگ زدی گوشی من ؟ ماریانا: ا...اره خب راستش گوشیت رو پیدا نمیکردم میخواستم بزنم ببینم کجاست ژاکلین: گوشی من به تو چ.ه ماریانا: خب.... ژینا: ولش کن بیا بریم ماریانا: رفتم بیرون و قرص رو انداختم سطل اشغال اخیش..... حالا باید یه کاری کنم اونا نیان بیرون اما چه چوری؟ فهمیدممم!!! رفتم دیدم داخل اون یکی اتاق هستن و دارن با هم حرف میزنن اروم در رو بستم و قفل رو زدم ژاکلین: هی! کی اونجاس؟ ماریانا: نمیتونم بزارم زندگی اون پسر بدبخت رو نابود کنید...این کارتون درست نیست و منم نمیزارم اتفاق بیوفته .... ژینا: هی ماریانا اگه از جونت سیر نشدی در رو باز کن ماریانا: نمیکنم! باید اونجا بمونید تا ادم بشید ژاکلین: ببین دختر! داری بزرگ تر از دهنت حرف میزنیا! میدونی اگه مامان و مامان بزرگ بفهمن چی میشه ؟ زود باش در رو باز کن ماریانا: نمیکنم! و رفتم بیرون ژینا: اههه این چه کله شقیه ماریانا: منم اماده شدم که برم شرکت agam باید امروز این کار رو بگیرم وگرنه ما رو از اینجا بیرون میکنن و مدارکم رو برداشتم و رفتم دم در.....
یکدفعه یه باد تندی وزید که تمام کاغذام تو هوا معلق موندن .....ای خدااا رفتم و یکی یکی برداشتمشون ادرین: بله....بله....من دارم میام شرکت...اره..باشه خداحافظ یکدفعه یه کاغذ خورد تو صورتم برداشتمش .....ماریانا... اما اینجا کی اسمش ماریاناس؟ یه جورایی اشنا بود که دیدم یه دختر داره کاغذهای روی زمین رو جمع میکنه میخواستم برم سمتش که...... امیلی: پسرم؟ تو اینجایی؟ ادرین:چی شده مامان؟ امیلی: ببین پسرم بابات باهات کار داره برو ببین چی میگه ادرین: من الان باید برم شرکت دیر میشه برای بعد _تو که بابات رو میشناسی ....زود باش برو _اوفففف باشه _زود رفتم سمت ماریانا و گفتم: داری چیکار میکنی دختر؟ ادرین داشت میدیدت ماریانا: واقعا ببخشید مدارکم افتاده بود روی زمین .... امیلی: خیلی خب جمع کردی دیگه زود باش برو تا نیومده ببینتت _باشه ببخشید.... ادرین: پدر؟ با من کار داشتید ؟ گابریل: نه .. امیلی: با چشم و ابرو از پشت در گفتم بگه اره... ادرین: اما مامان گفت باهام کار دارید گابریل: ا...اره اره میخواستم ....میخواستم که اممم اها یه طراح برای شرکت استخدام کنی اره ادرین: اما ما طراح های خیلی خوبی داریم نیازی به یکی دیگه نداریم گابریل: خب من میگم داره ادرین: باشه هر چی شما بگید فعلا خداحافظ ماریانا: یه تاکسی گرفتم و رفتم شرکت ماریا: ادرین؟ ادرین: هوم؟ ماریا: اریان رو هم ببر شرکت ادرین: تو که اونو میشناسی اون نمیاد شرکت ماریا: اما من میگم باید ببریش... ادرین: باشه رفتم توی اتاق اریان ... اریان: اووو سلام داداش ادرین: زود باش اماده شو اریان: چی؟ چرا؟ ادرین: کاریت نباشه فقط زود اماده شو باید بریم شرکت اریان: داداش من صدهزار بار گفتم نمیام حرف تو کانون نمیره؟ ادرین: ببین پسر! من علاقه ای به التماس کردن به بقیه ندارم پس روی مغزم رژه نرو و مثل ادم اماده شو... بعدشم وقتی یه منشی خوب_کار بلد پیدا کردی و من پسندیدم آزادی و میتونی بری اما قبل از اون تو منشی من هستی فهمیدی ؟ اریان: تو که یه منشی داری ادرین: اونو دیروز اخراج کردم اریان: همین دیگه هر کی میاد از دست بداخلاقی و داد زدنهای تو در میره ... برادر من یکم رفتارت رو درست کن تا مردم رو فراری ندی خب ادرین: تو دخالت نکن..هر جوری دلم بخواد رفتار میکنم البته...البته بگم به اون کسی که میخواد منشی من شه بگید..تمایل داشته باشه با رفتار من کنار بیاد وگرنه منم علاقه ای به نگه داشتن کسی که روی مخم باشه ندارم فهمیدی؟ از الانم فقط 2 دقیقه زمان داری تصمیم بگیری میای شرکت یا نه اونش به من مربوط نیست اریان: ببینم نکنه ماریا اصرار کرده مم و ببری شرکت ادرین: نخیر ... چون لازمه میگم زود باش برو من رفتم شرکت میبینمت اریان: خیلی خب باشه...میبینمت😒 《این پارت هم تموم شد تا پارت قبلی مجانی بود و تند تند میگذاشتم اما الان دیگه جدی هستم😐😂 تا شرایط انجام نشه پارت بعد رو توی خواب باید ببینید😐😂 حالا از من گفتن بود ... ناظر عزیز چیز خاصی نداشت منتشر کن😀 راستی برو بعدی ...》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بیاید تو نظرسنجی آخرمح 💕🕊
پینم میکنی؟... پلیز 🥺
﹏﹋﹏﹋﹏﹋﹏﹋﹏﹋﹏﹋﹏﹋﹏
صاری بابت تبلیغ 🥺
مجبورم 💔
تست عالی بود!
لایکیدم!
ف:بک💕
پینم میکنی؟^^
عالی
زود برم پارت بعد رو بخونم.
ممنون😊
حرف نداشت👌🏼❤😁
ممنون😊💕
عالی بود آبجی جونم❤️😍😍
آبجی پارت 3 منتشر شد
مرسی عزیزم❤
الان میرم بخونم😁
❤️❤️❤️
عالییی بود😁
شرمنده که نمی تونم کامنت بدم گوشی به ندرت دستم میرسه ولی با گوشی مامانم بعضی وقت ها میام و داستانت رو می خونم❤
مرسیییی😍💜
اشکال نداره عزیزم همین که میای و میخونی و نظر میدی کلی خوشحال میشم😍💕
بخدا میخوام آن ساب کنمت چون مری دیگ وجود نداره ولی حیف داستان ها کمن و مجبورم
گلم مرینت وجود داره اما در یک شخصیت یا یه ادم دیگه که اون ماریانا هست یادته وقتی ادرین به یه امبولانس کمک کرد و اون پنچر شده بود خب بچه اونجا مرینت یا ماریانا بوده ....
برای اضافه شدن کامنت عالییییبییییییییییییییییی 💜💜💜💜
🤭☺
عالی
میسییییی
عاااااااالی
ممنون