(روز تاج گذاری) همه از سرتاسر کشور برای این مراسم با شکوه جمع شده بودند همه چی عالی بود همه چیز سر جا بود افراد مهم در جایگاه بالا و مردم عادی بدون هیچ نشیمنی ایستاده بودند و شعر ملی رو می خوندند همه چیز عالی بود...
از زبان هه سو: صدای سرود تا اینجا هم میومد ایش... رفتم و لباسی که اورده بودن برای خدمتکار هارو گرفتم و بهش نگاه کردم... برای من مثل زیبا ترین لباسی بود که تو عمرم دیده بودم. نوار های طلایی داشت در کل مشکی بود و پارچه سفیدی روش بود.
همه چیز اماده بود خدمتکارا رفتن سرجای خودشون. برگ های پاییزی و رنگ خورشید... وقتی جارو به برگ ها میخورد بعضی ها خورد میشدند و بعضی به هوا میرفتند. هنوزم تو فکرش بودم باید چکار میکردم....
_هی دختر جون حواست کجاست+ببخشید خانم_اشکال نداره زود تر کارتو انجام بده تا ۵دقیقه دیگه باید تموم باشه.+چشم.(پرش زمانی)_امروز روز بزرگی ست. روزی که شاهزاده مین سوبی یونگی فرمانده این کشور میشوند. همه ی مرد باید از ایشون فرمان گیر باشند. تبریک (و تاج رو بر سر یونگی گذاشتن) هه سو: به من نگاه کرد و وقتی دید نمی کش*مش به پشت جمعیت رفت جایی که کسی نمی دید میدونستم نقشه اش چیه!
کات!:)
نظرات بازدیدکنندگان (2)