نمیدونستم کدوم سنگ رو انتخاب کنم اما یهو یاد حرف اون خانم افتادم که گفته بود : وقتی خواستی سنگ شمشیرتو انتخاب کنی چشماتو ببند و هر کدوم که بهت حس بهتری داد رو انتخاب کن منم چشمامو بستم و اولین سنگی که بهم احساس خوبی داد ورداشتم
بعد از اینکه سنگامونو انتخاب کردیم بهمون لباس فرممونو دادن خیلی سنگین بود با اون خستگی به ظور خودمو به خونه رسوندم وقتی رسیدم کسی رو ندیدم رفتم تو دیدم یه نامه اونجا بود بازش کردم و خوندمش توش نوشته بود:
: عزیزم من به یک سفر رفتم و تا چند ماه دیگه بر نمیگردم تو از خونه محافظت کن و وقتی از معموریت میای میتونی اینجا استراحت کنی لباسامو در اوردم و لباس تمیز تنم کردم و چون شب بود خوابیدم وقتی بیدار شدم دوباره تو خونه ی خودم بودم
روز رو اونجا گذروندم و وقتی خوابیدم دوباره برگشتم به اون دنیا وقتی بیدار شدم یکم غذا خوردم یدم یکی اومد یک خانم بود با یک ماسک عجیب اومد و گفت تو هیوری هستی ؟؟؟ گفتم: بله گفت : من شمشیرتو اوردم
شمشیرمو از پارچه در اوردم وقتی دستم گرفتم رنگش به بنفش تغییر کرد اون خانم بعد از خوردن چای رفت قبل از اینکه بره گفت: دختر مراقب خودت باش این رنگ بنفش نشونه این هست که تو متفاوت هستی و اگر کسی از قدرت تو باخبر بشه سعی میکنه تو رو ب. ک... ش .. ه ...
بعد از اینکه شمشیرمو گذاشتم و نشستم یهو کلاغم اومد و گفت : معموریت، معموریت ، معموریت لباسانو در تنم کردم و شمشیرمو برداشتم و رفتم به معموریت........
نظرات بازدیدکنندگان (2)