
اینم پارت دوم داستانمون^^
بالاخرههههه روزش رسیده بود! داشتم با مامانم و اندی و کیتیلین به کوچه ی دیاگون میرفتم! جایی که همیشه آرزو داشتم برم بهش! شنل جادوگریمو پوشیدم که بیشتر مثل جادوگرا بنظر بیام😂 سریع کفشامو پوشیدم و از در خونه بیرون رفتم. پدرم با ماشین منتظر بود تا بیایم. کتاب هری پاتر و سنگ جادو همراهم بود که بتونم آدرس پاتیل درز دار رو پیدا کنم. من آدرس رو به پدرم گفتم و اون به سمت پاتیل درز دار رانندگی کرد. جلوی یه رستوران خیلی کوچیک ایستاد. واقعا پاتیل درزدار بود!
سریع از ماشین پیاده شدم. اندی از تعجب دهنش باز مونده بود و کیتلین خیلی کیوت خندیده بود. در رستوران رو باز کردم و دیدم. واقعا محیطش عین کتابش بود! بوی یه نوشیدنی کره ای خوشمزه میومد. از بچگی بوشو تصور کرده بودم. خیلی خوب بود. با مادر، پدر، اندی و کیت وارد شدیم. من با ذوق همه جا رو ور انداز میکردم.
جلوی پیشخوان رفتم و پرسیدم چطوری میتونم برم داخل کوچه ی دیاگون. یه مرد میان سال بود که نگاه مهربون و گرمی داشت. اون بهم گفت، اما دقیقا زمانی که چشمش به مدر و مادرم افتاد، جوری که انگار آنها را میشناخت گفت:《خانم وینترز! و... جاناتان! حالتون چطوره؟》من با تعجب نگاهی به والدینم کردم و از مرد میانسال پرسیدم:《شما از کجا مادر و پدر منو میشناسین؟》مرد گفت:《واقعا نمیدونی؟ اونا جادوگر های بزرگی هستن! بار ها به اینجا اومدن و پدرت همینجا از مادرت خواستگاری کرد!》من و اندی با تعجب نگاهش کردیم پرسیدیم:《چیی؟》و با یه نگاه پر از هیجان و یکم خشم به مادر و پدرم نگاه کردیم. مادر و پدرم صورتشون جوری بود که انگار:نباید اینو میگفتی!
من با هیجان پرسیدم:《ینی شما جادوگرینننن؟ محشششرههههه!》اندی پرسید:《پس چرا من جادوگر نیستم؟》مادرم گفت:《ما یه پیشگویی شنیدیم... که میگفت برای تو نامه میاد... اما باید مخفیش کنیم و دقیقا توی همین روز بهت بدیم و هاگوارتز قبولت میکنه. برای کیت هم نامه میاد.》من خیلی ضدحال خورده بودم که حتی توی هاگوارتز هم باید با اندی باشم. امیدورام که توی گروه های متفاوتی بیوفتیم. حالا که حقیقت رو فهمیده بودیم، من از مامانم پرسیدم:《پس چرا بهمون نگفتین که جادوگرین؟》مادرم گفت:《بخاطر پیشگویی. اینجوری زندگیمون خراب میشد.》
مادر ادامه داد:《فعلا بیاید خرید هاتون رو برای هاگوارتز بکنید. اول باید بریم گرینگوتز.》رفتیم به سمت اون بانک بزرگ. حتی اونجا هم از مادر و پدرم استقبال شد. مادر و پدر کلی پول برامون گداشته بودن. حتی برای کیت هم بود. به ترتیب، رفتیم به:کتاب فروشی، ردا فروشی، حیوون فروشی، لوازم معجون فروشی، و وسایل جادوگری فروشی که برای بقیه ی کلاس هاست. در آخر، باید میرفتیم به چوبدستی فروشی. آقای اولیوندر اونجا نبود. توی کتاب ها هم مرده بود. به جاش یه خانم جوان اونجا بود که یه نگاه خیلی مهربون داشت. موهای قرمز و صورت کک و مکی. من از همونجا تشخیصش دادم و با هیجان گفتم:《وای! شما جین ویزلی هستین؟》اون خانم با مهربونی گفت:《بله، درسته. حدس میزدم که امروز بیاین اینجا.》اون یه چوبدستی از قفسه ها در آورد و گفت:《لطفا اینو امتحان کن.》یکم تکونش دادم. خورد به گلدون جلوم و گلدون شکست. با احتیاط گذاشتمش پایین. حدود ده تا چوبدستی امتحان کردم تا اینکه یکیشون کار کرد. خیلی خاص بود. رنگش قهوه ای رو به ذغالی بود و روش دونه های سفید خیلی ریز، مثل اکلیل پاشیده شده بود. جین ویزلی گفت:《چوب خیلی خاصی انتخابت کرد. این چوب، دوقلوی چوب یکی از یادگاران مرگ بوده. این دونه های سفید روش هم پودر شاخ تکشاخه که خیلی قدرتمند و خاصش میکنه. انعطاف خوبی داره و مغزش موی دم تکشاخ و ریسه و قلب اژدهاست که نشون دهنده ی ظریف و در عین حال قدرتمند بودنه.》خیلی از چوبم خوشم اومده بود. پولش رو گذاشتم روی میز و رفتم بیرون. جین ویزلی روز خوشی رو برامون آرزو کرد و ما رفتیم بیرون.
از مادر و پدرم خواستم که بریم که مغازه ی سه قلو های ویزلی، و اونا هم باور کردن. اونجا واقعا مثل یه بهشت بود! خیلی رنگی رنگی و پر شور بود! یه دختر اونجا دیدم که موهای خرمایی و چشمهای سبز داشت. خواستم باهاش دوست بشم، ولی خب متاسفانه رفت.
کارمون توی کوچه ی دیاگون تموم شده بود. به خونه برگشتیم و جواب موافقت نامه های هاگوارتز رو فرستادیم و اونا هم با یه نامه، اردو درخواست رو قبول کردن. قرار بود بریم هاگوارتز! حالا که فکرشو میکنم، رفتن به هاگوارتز با اندی خیلی هم بد نیست
آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: کاترین و اندی به هاگوارتز میرن و توی قطار دوست های جدیدی پیدا میکنن. توی هاگوارتز گروهبندی میشن و گروه هاشون توی قسمت بعدی براتون مشخص میشه!🧚🏾♀️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ععااالی