سلاااااااام👋خوش امدین به اولین داستان من . دوست دارم داستانام اونقدر جذاب باشن که شما از داستانم خوشتون بیاد💖
مرینت:وای الیا نمیدونی چقدر دوست دارم باآدرین باشم و اون ازم خاستگاری کنه🥺💍..الیا:مرینت واقعا این رویای تو اِ اگه واقعا این رویای تو باید بری این رو به ادرین بگی؛دوست ندارم رفیق جینگم به عشقش نرسه پس برو و بدون اینکه لکنت بگیری با یه نفس عمیق بکش و عشقت رو به ادرین ابراز کن🔗😇. مرینت: اخه الیا... الیا: دیگه اخه و اما و اگر نداره برو و بهش بگو. مرینت: باشه یه با برای همیشه🤫
الیا از توی هدفون به مرینت گفت: خب دختر پس چی شد میری پیش آدرین بهش میگی که دوسش داری. مرینت:باشه مرینت به آدرین گفت: سلام ادرین...آدرین گفت : سلام مرینت👋 مرینت: اممم آدرین می خواستم یه چیزی رو بهت بگم ...
ادرین: اممم مرینت منم می خواستم یه چیزی بهت بگم .. خب اول تو بگو مرینت: نه اول تو بگو . ادرین : هردو باهم می گیم 1 2 3 مرینت ادرین: من دوست دارم 💍💖👄 مرینت گفت: ادرین خیلی وقته که می خوام ایو بهت بگم اما نمی تونستم . ادرین :منم همینطور.
چند ماه بعد... (خب بزارید یه توضیحی بدم مرینت و ادرین یه خونه مجردی گرفتن و باهم زندگی می کردن تا اون رو ۱ ماه بود که به هم گفتن ع.اش.ق همن و بخاطر همین داشتن ماهگردشونو جشن می گرفتن) ادرین: خب مرینت همه رو دعوت کردم مرینت: ممنون ادرین . همه اومدن به جشن کلی گفتن و خندیدن و کیک خوردن . بعد از اینکه همه رفتن رنگ مرینت این کچ شده بود . داشت از حال می رفت که ادرین اونو از پشت گرفتو اونو برد بیمارستان.
ادرین مرینت رو برد و رو یکی از تخت ها گذاشت پرستار امد و به مرینت سرم وصل کرد ادرین به پرستار گفت : خانوم پرستار حال همسرم چطوره؟ پرستار گفت: حال خوبه اما بهش ضربه شدیدی وارد شده .ادرین : ضربه چه ضربه ای؟ پرستار گفت : همون ضربه ای که روی شکمشه .ادرین با بغض امد کنار مرینت و دید مرینت داره به هوش میاد وقتی مرینت به هوش امد ازش پرسید عزیزم حالت خوبه؟ مرینت گفت: آره نگران نباش . بعد ادرین گفت : مرینت تو چرا روی شکمت ضربه دیده؟ مرینت گفت : چیزی نیست وقتی داشتیم با یه شرور می جنگیدیم وقتی گردونه خوش شانسی داشت می امد پایین اون ابر شرور بهم ضربه وارد کرد......
خب جینگیلا این تست تموم شد منتظر تست بعدی باشید تا یه تست دیگه خدافظظظ 👋
خوب بود لطفا پارت بعد رو بزار
ممنون عزیزم پارت دوم رو هم امشب آپلود می کنم