
چند روز میگذشت و هر روز صبح فرد برای یاد گرفتن و پریدن کلی تلاش میکرد. بچه ها بعد از چند روز از تماشای اون خسته شدن و تصمیم گرفتن به مارای خودشون برسن. تقریبا یک هفته بیشتر گذشته بود؛ لوییس توی اتاقش مشغول خوندن کتاب بود که صدای در رو میشنوه. لوییس: بفرمایید. مارکوس داخل اتاق میشه: سلام. لوییس: سلام،چیزی شده؟ مارکوس نزدیک تر میاد: بله! چیزی شده اونی ساما؟ لوییس: چرا میپرسی؟ مارکوس دست به سینه میشه: هیچی گفتم شاید چیزی شده که شاید بخوای درموردش باهام صحبت کنی. لوییس لبخندی میزنه،کتابش رو میبنده و از جاش بلند میشه: نمیدونستم میتونم روت حساب کنم مارکوس. اخم های مارکوس کمی توی هم میرن: معلومه که میتونی! ناسلامتی منم جزوی از این خانوادم!! لوییس دست هاش رو پشتش میگیره و رو به روی پنجره ی کنار میزش می ایسته: درسته. باید چی بگیم؟ خوشبختانه؟ نمیدونم ولی چیزی نشده.
مارکوس چشماش رو ریز میکنه: مطمئنید؟ لوییس هم چشماش رو ریز میکنه و با اخم به چشمای مارکوس زل میزنه: بله! مارکوس: ولی من فکر نمیکنم همه چیز خیلی اروم و عادی باشه. لوییس: میتونم بپرسم چرا؟ مارکوس: چون که_ صدای برخورد چیزی به شیشه مانع ادامه ی حرف مارکوس میشه. لوییس پنجره رو بالا میبره و سرش رو خیلی کم بیرون میاره که از بالای سرش وایولت با موهای بازش پایین میاد و با خنده میگه: بوووم! لوییس میترسه و با فریاد کمی رو به عقب میره. لوییس: این...این چیه؟!! مارکوس به سمت پنجره میره که وایولت رو تو همون حالت مشغول قهقه زدن میبینه. مارکوس: چیکار میکنی؟! الان میوفتیی! صدای فرد: نترس من گرفتمش. صدای فرد میومد و خودش نبود. مارکوس: کجایی فرد؟! وایولت: نی سان یاد گرفت پرواز کنه و اولین مسافرش من بودم!!
مارکوس: چ..چی؟! از اون پایین صدای لئو میومد که داد میزد: بسه دیگه نوبت من نشد؟ همون موقع لوییس و کنار مارکوس اومد و باهم به پایین که همه جمع شده بودن نگاهی میندازن. وایولت به بالا کشیده میشه و بعد با فرد که اون رو محکم گرفته بود پایین میرن. اون پایین همه مشغول صحبت کردن بودن که مارکوس داد میزنه: صبر کنید منم بیاااام! و از اتاق لوییس بیرون میره. همونطور که از پنجره با تعجب بهشون خیره شده بود با خودش گفت*: اون یه روز یاد میگیره که پرواز کنه و به دنیای خودش میره.واقعیت رو راجب خودش و خانوادش میفهمه و برای همیشه اینجارو ترک میکنه،شاید بخاطر همین بود که عصبی بودم و نمیخواستم بهش حق این رو بدم که پرواز رو یاد بگیره..*
اشک از چشماش سرازیر میشه*: با اینکه انقدر از من کوچیک هستن ولی من واقعا نمیتونم خونه و خودم رو بدون اونا تصور کنم...اون اروم بودن لیندا،خنده های لئو و وایولت موقع دعوای مارکوس و فرد، اینکه همشون مدام توی خونه میچرخیدن و از این طرف به اون طرف میرن،فردی که از شب تا صب پیداش نیست و تو کتابخونست، مارکوسی که تو حیاط مشغول تیر اندازی هست، وایولت و لئویی که برامون میوه و گل های خوشکل و خوشمزه کاشتن و منتظرن دربیان یا لیندایی که همراه اری تو اشپزخونه خرابکاری میکنه....چطور میتونم یه لحظه رو بدون همچین چیزایی تصور کنم؟ خیلی خودخواهیه درسته؟ ولی میخوام خودخواه باشم و نزارم اونا از من جدا بشن...*
«زندگی از ابد شروع میشود ورژن چیبی» فرد: سلام. مارکوس: سلام. هر دو باهم: به ابدیت کوتاه خوش اومدید!! فرد: امروز هم به دیدنتون اومدیم فقط مسئله ی مهم اینه که مارکوس چی میدونه؟! مارکوس با تعجب رو به فرد: من چی میدونم؟! قیافه ی متکبرانه: خب این سوالیه که نمیتونم بهش جواب بدم و باید بگم از اونجایی که من خیلی باهوشم اینارو میدونم. فرد: باشه تو راست میگی. مارکوس با تعجب: اما چرا لوییس نمیخواد تو پرواز رو یاد بگیری و اینجوری میکنه؟! فرد: درسته. رو به دوربین: خب لوییس فکر میکنه اگر من از اینجا به دنیای خودم برگردم ممکنه اتفاقات بدی برامون بیوفته یا اصلا برنگردم و ممکنه این چیزا باعث بشه برای شماهم مشکل پیش بیاد. مارکوس: واو خیلی چیزا میدونیا! فرد با قیافه ی مغروری: درسته،چون من خیلی باهوشم! مارکوس: اشتباه بهت گفتن من باهوش ترم!! فرد: چی؟! من صد تا کتاب بیشتر از تو خوندم! مارکوس: که چی؟ اینکه کتاب زیاد بخونی ربطی نداره مهم اینه که مادرزادی باهوش باشی! فرد: چی گفتی؟؟ نویسنده: خب بهتره ما بریم وگرنه تا خوده صبح دعوا میکنن.مرسی از اینکه کارام رو دنبال میکنید امیدوارم خوشتون اومده باشه🌸 مارکوس: نههههه_
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داره جالب میشه....فعلا فکر نمیکنم سناریو نمیچینم و عین یه بچه خوب میشینم در انتظار ادامه داستان😂🧃
حیحی.
حتی خودمم نمیدونم چطور پیش ببرمش تا به اون قسمتی که میخوام برسه😭😂
زیاد بهش فکر نکن...ادامه داستان خودش یهویی میاد😂🧃
😂😂🌸✨
سلامی مجدد.
شاید بخوام یه رمان جدید هم بزارم اما چیزی که میخواستم بپرسم این بود که داستان...یوریی یا لز هست....بنظرتون بزارمش؟!
.......نظری ندارم...اگه دوست داری بزار...:)🧃