سلام عزیزان بریم برای بقیه ای داستان
آ:خب دیگه(✌🏻آدرین به مرینت اشاره کردو مرینت آمد جلوی دوربین کامپیوتر آدرین) م:سلام بر رفیق قدیمی کاگامی ک:س... س... سلام م...م... مرینت خوبیــ؟ م:ممنونم تو خوبی؟ خیلی وقت هست که ندیدمت. ک:بله منم خوبم آلیا:کاگامی کی هست؟مرینت دیگه کی هستـ؟ ک:یک رفیق قدیمی توی ژاپن باهام دوست بودیم آلیا: آهان
ک: آدرین مرینت پیش تو چیکار میکنه؟ شما چجوری همدیگرو می شناسید؟ م:کاگامی جان منو آدرین دختر خاله و پسر خاله هستیم. کیم:چیی؟ آدرین من فکر می کردم که تو یک خاله بیشتر نداری. آ:خب مرینت دختر خالهِ دلسام هست خاله بزرگم از چهار سالگی همدیگرو ندیده بودیم
ک:راستی مرینت تو هنوز شمشیر بازی می کنی؟ م: تغریبا آخه چند وقت کار داشتم نتونستم ادامه بدم اما می خوام توی پاریس برم کلاس آ: چه جالب منو کاگامی هم کلاس میریم یادت باشه که باهم تمرین کنیم م: باشه حتماً اما از الان بدون که باختی آ:خواهیم دید😌😉 ک: مرینت اگه بخوای می تونی بیای کلاس که اونجوری همدیگرو از نزدیک می بینیم م: باشه حتماً میام ناتالی: مرینت آدرین شام حاضر هست همه منتظر شما هستند آ: باشه الان میایم ناتالی خب خدافظ کاگامی به بقیه ی هم سلام برسون م: کاگامی بدرود✌🏻 ک: 😁خدافظ هر دو تاتون
خیلی خوب بود آفرین🙃❤❤
سلام عزیزان لطفا نظرتون را راجب داستانم بگید که ادامه بدم یا نه