
سلام قشنگا☺ اینم پارت 28 😉 حمایت کنید لططططفا 🥺🥺🥺 کامنت هاتون کمه 😪😔 تروخدا کامنت و لایک کنید به لایک و کامنت هاتون احتیاج دارم🙂 ناظر عزیزم لطفا منتشرش کن اخه چرا رد میکنید لطفااا منتشرررر کنننن🙏🏻🙏🏻🥺
داشتم ظرف اخر رو مشستم که یکدفعهههههههههه کاملیا اومد و ظرف و گرفت و انداخت زمین🤯 وایییی خداااا بدبختتتت شددددم🤯🤯دلم میخواست فکش رو خورد کنم دختره.......[یه صفت براش بزارید😂👋🏻] گفتم: هی! حواست کجاست؟! چرا ظرف رو شکستی؟؟ کاملیا: ای وای! ببخشید!😐 حواسم نبود😐👋🏻 راستش میدونی خیلی ساده ای 😐🥺 میدونی! خاله امیلی ما رو دوست داره برعکس شما ها😐😂 عزیزم تو هیچ وقت نمیتونی توی این خونه جا خوش کنی😏 این خونه فقط حق منو و خواهرم هست😈😂😏 تو هیچ وقت هم نمیتونی عرو.س این خونه بشی 😏 میدونی چرا؟ چون تو یه دختر بدبخ.تی 🥺 دلم برات میسوزه 🥺 ماریا: ساکت باش! تو هیچ چیز از اینا رو نمیدونی فکر میکنی خیلی باهوشی؟ تو با کوچیک کردن ما چی گیرت میاد؟ 🤔 کاملیا: هیچی! فقط دلم خنک میشه 😂 اون خواهرت هم که چیزی نیست بریا ما عددی نیست 😈 ماریا: نمیتونستم چیزی بگم حرصم گرفته بود گفتم: درسته ما بی کس هستیم کسی رو نداریم پدر و مادر نداریم اما تو هم حق نداری اینقدر ما رو کوچیک کنی فهمیدی ؟ کاملیا: تو فعلا بشین شیشه ها رو جمع کن وگرنه خاله امیلی میاد و توی دردسر میوفتی 😂 ماریا: کاملیا رفت نشستم روی زمین و شروع کردم به گریه کردن اخه چرا اینقدر ما رو کوچیک میکنن چرا این همه اذیتمون میکنن؟😢😭 دیگه خسته شدمممممم😭😭😭 [فلش بک به 10 دقیقه پیش که ماریا داشت ظرف میشست: اریان: داشتم میرفتم ابمیوه بخورم که صحبت ماریا و کاملیا رو شنیدم ........ کاملیا داشت میومد بیرون سریع رفتم کنار تتا منو نبینه......
وقتی رفت یواشکی سرک کشیدم دیدم ماریا داره گریه میکنه اخه این دختر چقدر ظالمه!😢 با هر قطره اشک ماریا دلم اتیش میگرفت تحمل اشکش رو نداشتم رفتم جلو و گفتم: ماریا؟ گریه نکن! ماریا: تا صدای اریان رو شنیدم سرم رو بالا کردم ......... گفتم: نه....ن..نه من ..م..من گریه نمیکنم و زود اشکم رو پاک کردم و شروع کردم به جمع کردن ظرف شکسته!🍽 اریان: دس.تش رو گرف.تم و گفتم: دس.ت نز.ن من جمع میکنم ماریا: نه..نه لازم نیست خودم درستش میکنم تو برو... مامانت میاد و توی دردسر میوفتیم 😔😕 اریان: با هم جمع میکنیم ولی باید قول بدی بعدش همه چیز رو برام تعریف کنی باشه ؟ ماریا: ببینم تو منو ضعیف و ناتوان دیدی ؟ فکر میکنی من خیلی ضعیفم ؟ تو چیکار داری به من؟ { چیکار بچم داری ؟ 😐 داره بهت کمک میکنه ظالم😐} اریان: من.... من حرفاتون رو با کاملیا شنیدم ماریا: زبونم توی دهنم قفل شد.... گفتم: چقدرشو؟ اریان: همشو 😕 ماریا: یه اشک کوچیک از گوشه چشمم چکید و روی زمین ریخت اریان: اروم اشکش رو پاک کردم و گفتم: ماریا! گریه نکن ! تو با گریه هات منو اذیت میکنی!😢 ماریا: چ....چرا؟ اریان: خب.....من من ادم احساساتی هستم ب..برای هم.همین ماریا: لازم نیست دلت برای من بسوزه .......
اریان : ماریا! لطفا! بزار بهت کمک کنم ..... ماریا: با بی میلی گفتم: باشه وقتی تموم شد برش داشتم و ریختم توی سطل ا.شغ.ا.ل گفتم: ممنونم اربان: خواهش میکنم حالا زود باش! تعریف کن! ماریا: چیو؟ 😐 اربان: بگو چرا با من اینقدر بدی ؟ ماریا: خ...ب خب راستش بعضی موقع ها خیلی روی م.خ میری برای هممممین اریان: اووووو مس بگو چرا ماریا خانم اینجوری میکنه ولی من قصد بدی ندارم من فقط خیلی شوخ طبع هستم ماریا: خخخخب اره میدونمممم....خودمم اعصاب درست و حسابی ندارم😂😅 اریان: اره خببب😄 کاملیا: اریان رو با ماریا دیدم حرصم گرفته بود اخه این دختره چی داره؟ چی داره که من ندارم؟ 😑 باید یه کاری میکردم به دور و برم نگاه کردم یه شمع دیدم گفتم: ماریا خانم ببینم با پای ناق،ص میخوای چیکار کنی😈 رفتم شمع رو برداشتم و فوت کردم تا خاموش شه.... اروم روی پاهام نشستم و جوری رفتم که منو نبینن مایع شمع رو ریختم اونجا تا وقتی روش رفت راسسست بخوره زممممین اما قبلش باید اریان رو بکشم بیرون ...... زود از اشپزخونه بیورن رفتم..... اریان رو صدا زدم گفتم: اریان؟؟؟ اریان: امممم بله!؟ کاملیا: یه دقیقه میای ؟ اریان: باشه، یه دقیقه الان میام ماریا. ماریا: باشه اشکال نداره......
ماریا: داشتم میرفتم سمت یخچال که یکدفعههههههه_______ _______________________________________________________________________________________________________ ماریا: وایییییییی نهههههههههه اریان: تا صدای ماریا در اومد برگشتم داشت با سر میوفتاد سریع راهم رو عوض کردم و زود گرفتمش ماریا: گفتم الان کارم تمومه میوفتم زمین میمیرم که یکدفعهههههه دیدم نیوفتادم چشمام رو باز کردم دیدم توی ب£غ÷ل اریان هستم تعجب کردم ...... منو گرفت 😯 کاملیا: اههههههههه اخه چرا زود تر نیوفتاد اخه چراااااا🤯🤯😤😤 داشتم از حرص میپوکیدم بازم نقشم به باد ف.نا رفت 😐 ماریا: توی چشماش نگاه کردم.....سبز جنگلی😍 یه جور خاص بهم نگا.ه میکرد.... کههههههه کاملیا: دیگه صبرم لبریز شد گفتم: اهم اهم اریان: تا صدار کاملیا اومد به خودمون اومدیم دیدم اخ ماریا بالا رفت گفتم: چی شد؟ ماریا: پام.....پام پیچ خورده😟😢 اریان: حالا چه جوری میخوای بری اتاقت ؟ ماریا: اشکال نداره یه کاریش میکنم و سعی کدم برم سمت دیوار کهههههه اریان: بزار.....بزار من میبرمت کار دستمون میدی اون یکی پات هم لنگ میشه ماریا: 😐😂 اریان : چیه چرا مبخندی ؟ ماریا: هیچی 😂 اریان: اوفففف زود باش بیا ماریا: مثل اینکه پام درد میکنه چه جوری راه برم ؟😐 اریان: نخیر ماریا: چی نخیر؟ اریان: نمیدونستم اینقدر مو.ذی هستی😐 ماریا: میخوای یه کمک بکنی چقدر طول میدی بابا 😐 اریان: خوبی بهت نیومده ها اصلا ولش کن من رفتم خدافظ 🚶🏻♂️🚶🏻♂️ ماریا: نه صبر کن😅 ای وای خدا یه گندی بالا اوردم گفتم: خببب باشه فقط منو ببر اتاقم اریان: آآ ماریا: چی آآ؟😐 اریان : اون کلمه شادی اور رو نگفتی ماریا: مسخره بازی در نیار 😐 اریان: بگو دیگه ماریا: ای بابا خب چییییی😐😐😐 اریان: بگو لطفا تا ببرمت😏😌 ماریا: عمرا من به تو بهم لطفا😑 اریان: پس تا صبح اینجا وایسا ماریا: ای خداااا باشه باشه لطفا لطفا لطفا خوبه؟ اریان: حالا شد زود باش بریم ....... کاملیا: انگار داشتم فیلم سینمایی میدیدم حوصم گرفته بود کاشکی نصف شب میرفتم سر وقت این ماریا ولی ولش کن خودمو الکی تو دردسر میندازم😐 《اینم از این پارت😁 امیدوارم دوست داشته باشید😎 این پارت با شیپ *ماریان* خوب بید؟😁 خب حرف بسه لایک و کامنت فراموش نکنید براش زحمت کشیدم پس تروخدا لایک کنیدددد🥺🥺🥺🥺 به خاطر منننن🥺🥺🥺 ناظر عزیزم لطفا زود منتشرش کنید ممنون میشم لطفاااااا کلمات ممنوعه رو جدا نوشتم لطفا زود تر منتشر کن🙏🏻🙏🏻 برید نتیجه کارتون دارم😁》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تلوخدا ماریا احساساتی شه همچیو به آریان بگهههه🥺
وقتی مرینت مرد میگه😐🤝🏻
چیییییی😱
دلبندم پارت 39 مرینت میمیره
امیدم به فنا رفت دلبندم😐
وایییی الان پارت 38 ام😬
بچه ها من فردا امتحان دارم. فردا براتون پارت جدید رو میزارم 😊 بازم ببخشید امیدوارم بتونم تا امشب کامل بنویسمش. فعلا 2 ساعت پیش اسلاید 1 رو نوشتم شاید تا شب تمومش کردم ببخشید زود تر نشد
عالی بود چارت بعد
این شیپ خوبه و راستی کاری کن ماریا همه چیز رو بگه😓
ممنونم عزیزم😍
به زودی میفهمن 😄
عالی بود آجی
مرسی اجی جون❤😍🙏🏻
عالـــــــــــــی بــــــــــــود
ممنونم
عالی بود آبجی 💓
مرسی ابجی قشنگم😍☺
ممنونم
💓
آبجی من از این به بعد فقط برای نظر به داستانت استیکر میفرستم چون آنقدر قشنگ هست برای توصیف کردنش چیزی به ذهنم نمیرسه😁🤩
عشقمی قشنگم😍
❤️تو هم عشقمی آبجی جونم ❤️
راستی پارت بعد داستان اومد😁
بلاخره منتشر شدن👍🏻🥺
اره😪
کیوتم کی بعدیو میزاری؟
هوم؟
نمیدونم. ولی شاید امروز نوشتمش بعدش گذاشتم
عالیییی
ممنونممممم
راستی امیدوارم رمانات زودتر منتشر بشن آخه این چند روز تستا دیر منتشر میشه:-(
اره😢
اوهوم خیلی دیر منتشر میشن:-(