
سلاااام دوستای عزیزممم لطفا اگه ایده ای سخنی چیزی دارین حتمن بهم بگید و من استقبال میکنم🥺💜😍 لایک و کامنت یادتون نرهههه🙏🏻💜🌚

از دید کوک: تا صبح همش گریه میکردم دیگ خورشید داشت در میومد تو فکر بودم اگه از دستش میدادم چی باید از همون اول بهش میگفتم باید از فرصتام استفاده میکردم ... انقد گریه کرده بودم مثه دیونه ها شده بودم اصن نمیدونم واقعا چطور میتونستم تو این مدت کم عاشقش شده بودم البته این چیز عجیبی نیست چون ماریا با همه دخترا فرق داره!! حداقل برا من!! به خودم اومدم ساعت نه صبح بود جیمین از خواب بیدار شده بود.
از دید جیمین: ^اوووه خدای من کوکککک داری چکار میکنی با خودت؟ با صدایی که بخاطر گریه کردن بزور در میومد با بغض لب زد +مگه من چمه حالم خوبه ^یه نگاه به خودت تو اینه بکن اخه ماریا تورو اینطوری ببینه چه فکری میکنه +ماریا که دیگه داره میره بزار انقد همینجوری بمونم تا بمی.... حرفش با سیلی که بهش زدم نصفه موند اولش خیلی ناراحت شدم که دستم روش بلند شد ولی بعدش گفتم اون میدونه من بدون اون نمیتونم زندگی کنم پس چرا حرف از مردن میزنه اما خب شرایط کوک جوری نبود که الان بخاد حس منو درک کنه برای همین ^کوک من معذرت میخوام یلحظه حساس شدم یه خنده تلخی کرد و گفت: +مشکلی نیست هیونگ انقد درد دارم که درد این سیلی در مقابل اونا هیچه قلبم با این حرفش توی سینم اتیش گرفت. دیدم از بیرون صدای گریه میاد +صدای گریه ماریاس ^🥺دختر بیچاره الان چکار کنیم +من میخوام برم با پدرش حرف بزنم ^نه من به عنوان بزرگترت میرم تو برو پیش ماریا +ممنون هیونگ ^تشکر لازم نیست کوک
با کوک رفتیم سمت ماریا اینا پدرش حتی نزاشت یه کلمه باهاشون حرف بزنیم گفت حرفی برا گفتن نمیمونه منم به ماریا نگاه کردم واقعا وضعش بهتر از کوک نبود ازدید ماریا: پدرم گفت وقت رفتنه با بی میلی و گریه رفتم بیرون خونه که سوار ماشین شم کوک و جیمین اومدن سمتمون البته که کوک اون کوکی که من میشناختم نبود اون کوکی که همیشه تیپ میزد و به موهاشو صورتش میرسید نبود چشماش مثه کاسه خون بود و پف کرده معلوم بود گریه کرده و نخوابیده اومدم برم سمتشون که پدرم دستمو گرفت گفت حق نداری بری با گریه بیشتر نشستم تو ماشین که گوشیمو دیدم پیام اومده از طرف...
از دید کوک: رفت.. ماریا رفتتتتت +هیوووونگگگگگ اون رفتتتتت جیمین اون رفتتتت الان من چکار کنم اون حتی نمیدونه دوسش دارم ^کوک اروم باش +چطور اروم باشم عشق زندگیمو جلوی چشمم از دست دادم اون حتی نمیدونه من دوسش دارممم!! ^من به فکری دارم..به ماریا پیام بده و حستو بگو اونم اگه دوست داشته باشه قطعا برمیگرده +... ^خب نظرت؟ +ارزش امتحان کردن داره براش نوشتم از همون روز اولی که تو کافه دیدمت و زیر چشمی همش نگام میکردی عاشقت شدم چون دیگ تو حال خودم نبودم مثه یه بچه دوساله که نمیتونه از مادرش دور بمونه برا دیدنت بی تابی میکردم الان فقط بگو بدون تو چکار کنم؟ چطوری زندگی کنم؟ نمیدونم حست نسبت به من چیه اماامید وارم هرجا که هستی با هرکی(با گفتن این کلمه خون گریه کردم)خوشبخت بشی...
خب اینم از پارت پنجم لایک و کامنت یادتون نره💞💞🥺🥺🥺
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییی
سر اسباید آخر اشکم در اومد🥲
چرا پارت بعدی رو نمیزارییییی
میزارم همش رد میشه
حالا دوباره گزاشتم اگ نیومد شخصیش میکنم تا بیاد😑🥺
باعش
عالیییییی
به نظرم تو باید نویسنده بشی خیلی توی این کار استعداد داری 🥺😍 بک نظری برای داستان دارم یکم ماریا توی بوسان بمونه مثلا ۲ سال اینا بعد خیلی یهویی همدیگه رو ببینن و به هم برسند💕
بهم برسونشون پایان داستان خوش و خرم باشه😅🥰😍😍😍
مررررسی ازت واقعا خوشحالم کردی😍😍😍🥺🤍
چشم هرچند تقریبا نوشتم فیکو ولی سعی میکنم یکم تغییر بدم🙏🏻🤍✨ممنون از نظرت💜
جان جدت پارت بعدو بزااااااااااااااا 😐🍃🌸
بخدا گذاشتم پاک شده
فردا دوباره میزارم براتون🥺💜
عر عر
پارت بعدو همین الان گذاشتم دعا کنید منتشر شه🙏🏻🥺😭
یا حضرت ممد قلی منتشر شووچچچچچچچ
عرررررر اشکم در اومد لطفا زودتر پارت ۶ رو بنویس
😍🥺🤣
نوشتم منتشر نمیشه همش تو بررسیه🥺💜صبور باشین🙏🏻
بچها از دیشب ساعت یک و نیم پارت شیشو گذاشتم هنوز تو بررسیه🥺😭😭
اشکال نداره اجییی
عالی بودددد💕☁👀
💜🥺
عالی
بعدیکی💕
👌🏻💜
💕