رفتیم سرسرا و شروع کردیم به خوردن صبحانه و بعد رفتیم توی محوطه هاگوارتز🥲 اشک از چشمام روانه شد 🥲. اتل: چی شده اسکور؟ من: این ۳ سال خیلی جالب بود ولی زیاد با خانواده ام حال نمیکنم مخصوصا پدرم همیشه میخواد بگه حق با اونه اون اصلا تلاش نمیکنه🥲 دراکو توی عمارت مالفوی ها: من دارم تلاشمو میکنم فقط نمیخوامآسیب ببینه. ا/ت: آسیب دیدن بخشی از زندگیه ، اون الان ۱۴ سالشه باید بزاری خودش برای خودش تصمیم بگیره. دراکو: ولی اگه آسیب ببینه چی! اسکور: آسیب ببینم؟ اتل من بزرگ شدم میتونم از خودم مراقبت کنم. اتل: خانوادت فقط میخوان اتفاقی برات نیفته. دراکو: مطمئنی اتفاقی براش نمیفته؟ ا/ت: داری زیادی بزرگش میکنی مثلا ممکنه اونا چه کاری انجام بدن؟ (۲ دقیقه بعد) اتل: اسکور از اون دره فاصله بگییییییر اسکور: اتل اینجا خیلی باحالهههههه. جان:یا حضرت عباس سالازار اسلیترییییییییییین😭 اتل:من از دست شما دوتا چیکار کنم🤦🏼♀️ یک دفعه اسکور و جان میفتن تو دره و اتل هم خودشو ميندازه تو دره. یک دفعه همه جا را مه میگیره و همچی عوض میشه. جان: اتل،اسکور اسکور: جان اینجایی؟ اتل کجایی؟ اتل:من اینجام. هر سه منگل (راوی بی تربیت است) خیل خب این سه جستوجوگر جستجو را شروع کردند. همه جا عجیب بود انگار به ۱۷ ساله قبل برگشتیم. همه جا عجیب بود. همینجور که جلو میرفتیم به یک مغازه ی عجیب و غریب رسیدیم. دوتا پسری که ظاهرا ۱۶ سالشون بود با موهاي نارنجی ورجه وورجه میکردند. جرج: اووو فرد ببین بچه ها جدید. فرد: جالبه که ما تاحالا شما را ندیدیم. جرج: ولی تو چقدر شبیه دراکو مالفوی هستی حتما یکی از فایل هاشون هستی. یه پسره: سلام من هری پاتر هستم🙂 اتل:هری پاتر معروف؟ هری: بله خودم هستم. هرمیون: بدو هری باید بریم کتاب خونه . هری:شما هم میآید. مالی ویزلی: بدویین دیگه داره دیر میشه. مالی: خب آرتور ، هری ، هرمایونی، رون ، جینی ، چارلی ، ويليام ، پرسی ، جرج و فرد زود بگویید. اسکور: چرا میرید کتاب خونه . مالی:داری شوخی میکنی؟ آقای لاگهارت اونجاست. جرج و فرد همینطور که داشتند از کنار ما رد میشدن گفتند: اون عاشق لاگهارته😂 (خدایی من موندم مالی از چی این لاگهارت خوشش اومده🤦🏻♀️ اتل و جان و اسکور: ماهم همینطور🤦🏼♀️🤦🏻🤦🏼♂️) خلاصه به سوی کتاب خانه روانه شدیم. اسکور: من باید پدر و مادرمو پیدا کنم. اتل: ببین هری پاتر هنسن پدرته پس یعنی الان پدرت هم سن خودته. جان: یعنیپدر و مادر منم همسن خودم هستند؟ اتل:جان پدر و مادر اسکور خیلی زود بچه دار شدند برای همین الان هم سن هستند. جان: فکر کردی من منگلم؟ اتل:مگه غیر از اینه؟ اسکور: یک دقیقه دهان خود را گل بگیرید بفهمم کجا داریم میریم. اتل: با من درست حرف بزن کوکو. جان: کوکو؟ کوکو چیه؟ غذاعه؟ اتل:خودمم نمیدونم ولی میدونم ایرانیه. اسکور: شاید یه جور زبانه! اتل:عه هری:کوکو چیه؟ هرمایونی: کوکو؟ نمیدونم! رون:شاید ا/ت بدونه ولی، جان و رون:امیدوارم غذا باشه😐😐 مالی: رسیدیم بچه ها. همه رفتیم کتاب خانه و لاگهارت کتاب هایی را به هری داد توی همین اوضاع
هری داد توی همین اوضاع یه پسره ی مو بلوند که شبيه منه اومد و به هری تیکهانداخت.هری:شاتاپ مالفوی! داره منو صدا میزنه؟ این مالفویه؟ چرا شبیه منه؟ هری و اونپسره باهم کل کل کردند. پسره رفت یه گوشه منم رفتم کنارش. اسکور: سلام من اسکورپیوس مالفوی هستم. دراکو: منم دراکو مالفوی هستم. لوسیوس:عجیبه که تو مالفوی هستی ولی میدونم دروغ نمیگی میتونی دنبالمون بیای😑 با خوشحالي نگاه به جان و اتل کردم که برای 👍🏻 دادند و منم دنبالش اونا راه افتادم. دراکو: جالبه چرا من تورو توی هاگوارتز ندیدم؟ اسکور: ام نمیدونم. (چند ماه بعد) اتل داشت ی میکرد ما بر گردیم به آینده ولی من عاشق ای دوران بودم این دورانی که پدرم شده بود بهترین دوستم ولی پدر بزرگ خیلی بد با بابا رفتار میکرد انگار بابا مجبور بود. امروز رفتیم سرسرا جالبه توی گروه اسلیترین هیچ دختری به نام ا/ت نیست و بابا اصلا با دختری حرف نمیزنه اگه هم بزنه دختری به نام پانسی است. دیگه داشتم کمکم به اینکه مامانم اسمش ا/ت باشه شک میکردم که یه صدایی شنیدم. دختره: ا/ت تو تحقیق کردی؟ اون یکی دختره: معلومه که کردم. دختره: اگه یه روز پسردار بشی دوست داری اسمش چی باشه؟ ا/ت: نمیدونم هرمایونی......ولی دوست دارم......اسکورپیوس.....بهش بگم اسکور. هرمایونی: چقدر خوب. هری: بچه ها شما اونپسر جدید مالفویه که چند ماهه اومده هاگوارتز را دیدی. هرمایونی: من ازش خوشم نمیاد. رون: منم ا/ت: ولی من یه حس خاصی بهش دارم نمیدونم چرا انگار گناه داره . هری:نمیدونم فعلا بیاید بریم سرسرا. اتل: یعنی . اسکور: اره، اون مادر منه ، دشمن الان پدرم🥲 با اتل رفتیم سرسرا. دراکو: اسکور معلومه کجایی؟ همه جا را دنبالت گشتم😐 اسکور: دراکو تو چرا با اون دختر گریفندوری مشکل داری؟ دراکو:جون که گریفندوری است حالا هم بیا بریم (فردای اتفاق عاشق شدن دراکو و ا/ت) اسکور: دراکو دیشب از خوابگاهت سر و صدا میومد چیزی شده؟ دراکو: احساس میکنم عاشق شدم و به ا/ت نگاهی کرد. اسکور توی ذهنش: ایول. اسکور: ایول تو عاشق ا/ت شدی🤣 دراکو: یواش اسکور😳 ا/ت: سلام پسرا میآید بریم بیرون؟ دراکو: ام اره ، اسکور توهم میای؟ اسکور: من یخ جایی کار دارم شما به کارتون برسید🙂
وقتی بابا و مامان رفتند منم رفتم سراغ اتل. اسکور: اتل مامان و بابا بلاخره باهم جور شدن. اتل: این خیلی خوبه. داشتم میرفتم که یهو پام گیر کرد به فرشه و دستم خورد به یه معجون ومعجون ریخت روی لیوان آب اتل و من افتادمروی اتل و جان اومد. جان:اینجا چخبره؟ اسکور از روی اتل بلند میشه. جان لیوانی که توش معجون ریخته بود را میخوره. اتل: جان، نه. جان کل اون آبو سر میکشه و میشینه روی زمینو تبدیل به سگ میشه. اسکور: جان😨 جان:هاپ هاپ. من و اتل به همنگاهی کردیم
نمیدونم چی بنویسم
تا همینجا توی شک بمونید
😂😂😂😂😂😂
پارتای قبلو کجا بخونم ؟
پارتای قبلی چی شدن؟ نیستن
پارتای قبلو کجا بخونم؟
هلو عشقم
ووووش مثل همیشه عالییییی
عشقمی پارت ۱۹ در انتظاره
ووووشششششش🥺🥺💞💞
چ خبر اجی؟چیکار میکنی؟یه سوال کسی به نام مروارید میشناسی؟
سلام اجی ممنون تو چطوری نه ولی اسمش آشناس😐
میسی آجی خوبم 😂حوصلم سر رفت یه چیزی نوشتم😂داشتم با دخترخالم حرف میزدم همزمان اون پیام رو نوشتم دختر خالم اسمش مرواریده😂
شفات بده اجی🤣
خیلی ممنون ولی انگار قسط شفا دادن منو نداره😐😂😂
(راوی بی تربیت است)
راوی کارش از بی تربیتی گذشته 😐😂
کوفت
😂😂😂😂😂
اسمون ب زمین اومد یا زمین ب اسمون ک بالاخره پارت بعد اومد؟؟؟؟؟😐😂
ام من به آسمون رفتم😑
😐😑😐😑😐
عشقی
خوب بود