
در نیمه شب وقتی حس می کند ، کسی به او خیره شده است چشمانش را باز می کند و به اطرافش چشم می دوزد اما تنها چیزی که دستگیرش می شود تاریکی مطلق است ، چیزی در آن میان برق می زند. انگار وقتش فرا رسیده ، اما او از هیچی خبر نداشت. در تاریکی به آینه خیره شد و چشمان نورانی اش را که می درخشید دید. آن چشم ها متعلق به کسه دیگری بود. بهش شوک بزرگی وارد شده بود که از ترس و نگرانی جیغ بنفشی کشید و مشت محکمی به آینه زد.
اه این بوی چیه؟ لا به لای چشمام رو باز کردم ، ولی به سختی می تونستم چیزی رو ببینم برای همین چند بار پلک زدم تا همه چیز واضح بشه. چی؟ بیون سو... بی توجه به زخمم از جام بلند شدم و به سمتش حمله ور شدم و از پشت گردنش رو فشار دادم. #می کشمت... توی همون حالت پوزخندی زد و گفت : اگه منو بکشی چطوری می خوای دوباره قدرت هات رو به دست بیاری بچه جون؟ دستام شل شد ، اون داشت راجب چی صحبت می کرد؟ بیون سو : اینو بگیر انقدرم فکر نکن اگه نخوری همین جوری ضعیف می مونی. #نمی تونم بهت اعتماد کنم پیرمرد. بیون سو : هه من بودم که تو رو نجات داد و بهت یه شانس دوباره داد. #یعنی چی؟ بیون سو : تو برای همه الان مردی ولی وقتی تو رو دفن کردن من اومدم و دوباره کاری کردم تا زنده بشی... #یعنی من مرده بودم؟ بیون سو : آره ولی الان زنده ای و خیلی هم خوش شانسی اما یه چیزایی تغییر کرده. #دیگه پرنسس سرخ نیستم؟ قهقهه ای سر داد و گفت : نه ولی قدرت هات از بین رفتن باید دوباره به دستشون بیاری. #چه چیزایی تغییر کردن؟ بیون سو : خودت برو تو آینه ببین. آب گلوم رو قورت دادم و رفتم جلوی آینه. چشمام رو باز کردم ، از چیزی که می دیدم شگفت زده شده بودم ، باورم نمیشد که رنگ چشمام تغییر کرده.
همون طور که داشت محتوای چندش آور داخل لیوان سفالی رو قاطی می کرد راجب تحلیل رفتن قدرتامم توضیح می داد. #خیلی ببخشید که وسط حرفت می پرم ولی الان چند وقته که بیهوش بودم؟ بیون سو : پنج سال. آره پنج سال زندگیم متوقف شده بود و من از همه چی عقب مونده بودم. #چرا رنگ چشمام تغییر کرده؟ دست از کارش کشید و جدی توی چشمام زل زد. بیون سو : تا حالا کسی بهت گفته همزاد داری؟ #چی؟ بیون سو : می دونم عجیبه ولی تو همزاد داری. #همچین چیزی امکان نداره. بیون سو : رنگ چشماتون با هم عوض شده. گیج و منگ به حرفاش گوش می دادم. بیون سو : مثل اینکه تیفانی قبل از مرگش همه چیز رو می دونسته و برای تو همه چی رو برنامه ریزی کرده بوده. #من هیچی از حرفات رو نمی فهمم. بیون سو : همزاد یه نوع جنه که وقتی به دنیا اومدی اونم متولد شد دقیقا مثل تو شبیه تو ولی تیفانی زندگی همزادت رو از تو جدا کرد تا بهت آسیب نرسه وقتی تو اون شب خودتو کشتی مجبور شدم از همزادت استفاده کنم تا بتونی برگردی برای همین رنگ چشماتون عوض شد و چون همزاد هر کس نیمه ی شرور اون فرده الان نیمی از روح تو هم شرور شده باید مراقب این شرارت باشی چون کار دستت میده اجازه نده روحت سیاه شه.
***************** _یونسوک لطفا اینکارو نکن خودتو نکش... با شدت سرمو از زیر آب اوردم بیرون. ضربان قلبم بالا رفته بود و نفس نفس می زدم. همش صحنه های اون شب کذایی میومد جلوی چشمم و آرامش نداشتم. از وان اومدم بیرون و رفتم زیر دوش و سریع خودمو شستم. خودمو روی تخت پرت کردم و به سقف اتاق خیره شدم. الان پسرا توی چه حالی هستن و دارن چیکار می کنن؟ من چرا به بیون سو اعتماد کردم؟ نکنه می خواد گولم بزنه؟ باید پسرا رو ببینم و ازشون بپرسم توی این پنج سال چی گذشت؟! لعنتی من هنوز حتی نمی دونم کجام... رفتم پایین ولی اون توی خونه نبود. از پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم داره به باغچه رسیدگی می کنه. #چرا از هدفت دست کشیدی؟ برگشت طرفم و معلوم بود از حضور یهوییم یکم هول شده. اخماشو کشید تو هم که چین و چروک های صورتش بیشتر شدن. بیون سو : توی این دیگه نباید دخالت کنی بچه جون. #چرا وقتی من مردم یاقوت سرخ... بیون سو : منم دنبال همین جوابم تو با تیفانی خیلی فرق داری وقتی که اون مرد یاقوت سرخ توی قلب تو دوباره بیدار شد ولی وقتی تو مردی برای یاقوت هیچ اتفاقی نیفتاد و تو هنوز پرنسس سرخی. #منو ببر پیش اعضا می خوام ببینمشون.
کلافه سری تکون داد و از جاش بلند شد. بیون سو : نه. #هی تو نمی تونی منو به زور اینجا نگه داری پیرمرد خرف من هنوزم فراموش نکردم توی اون قلعه چجوری کریس رو زخمی کردی. بیون سو : ولی اینو فراموش کردی که الان هیچ قدرتی نداری و من می تونم تو رو همون جوری که به زندگی برگردوندم از روی زمین محو کنم. همه ی این حرفا رو با داد بیان کرد. بیون سو : و اینم یادت نره الان همزاد تو با نیروهای شیطانی اون بیرون داره پرسه می زنه فقط منتظره تو رو بیینه تا بهت آسیب برسونه... وسط حرفش پریدم و گفتم : کمکم کن قدرتامو برگردونم. بیون سو : یادته پنج سال پیش اومده بودی دنبال خنجر سحر آمیز؟ #خب؟ بیون سو : همون خنجر می تونه قدرت هاتو برگردونه. #ولی چجوری؟ با ناراحتی سرشو به طرفین تکون داد و گفت : همزادت رو بکش....

رنگ چشمای یونسوک
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آجی یه داستان نوشتم میشه بهش سر بزنی نظرتو بگی؟🙂💗
باشه آجی الان می خونم 😇💓
مرسییی💗
چه روزایی رماناتو میزاری بگو اون روزا من آماده باشم
تروخدا پارت بعدی مردم از خماری
معمولا آخر هفته ولی خب دیر منتشر میشه نمی دونم چرا
گذاشتم ولی هنوز منتشر نشده عزیزم💓
اها مرسی که گفتی والا تستچیه دیگه
منتطریم
منتشر شد عزیزم💓
ممنون
اکانتم پریده..
به این زودیا نمیرم💔💙
.....
ععر عشقمممم خودم فدات بشمممم:)🥲💜
میدونم تو یکی و بقیه عاجیام منو تنها نمیزارین:)🥲💜
هستی اکانتم پرید..
همین یکی رو کم داشتم
فدای سرت عزیزم ما فکر می کردیم رفتی😭😭
ممنی میترسمم...
فک کنم اکانت سایکا پریده چون هیچ جا نیستتت😐💔
یا نکنه رفتعع؟؟😐🗿
اکانتم پریده..
به این زودیا نمیرم💔💙
سایکا آجی فدات شم😭
بخوای بری هم نمی زارم😭
ممنی ⁸⁰⁰ تاییت مبارک😻🐬💕
مرسی دخمل نازم😻
پارت بعد الان دو ساعته دارم میام نگاه میکنم میرم من گناه دالم🥺
گذاشتمش آجی ولی هنوز منتشر نشده😁💓
انشالله زودتر بشه که من ببینم😄
پارت بعد چیشد دق کردم همین الان بزار
خدا نکنه باشه الان می زارم سریع😂
ممنون راستی اجی میشی؟ کنیا 16 بقیه بیوم هم تو پروفایلم هست
آره حتما منم هستی 13 😻
💖
اجی 800 تایی شدنت مبارک
داستانت هم عالی بودددد
میسیی قشنگم😘💓
خواهش نفسم
ممنی یه راه حل بده ..
بازی با مرگ عدم خورده .. تو فکرشم یه جوری صحنه های ش
ک
ن
ج
ه
رو حذف کنم🥲🧚♀️
اما نمد چجوری راه حل میدی😐😂🧚♀️
می تونی از ایموجی استفاده کنی
ممنانم🤓🧚♀️
قربانت😂😘