سلام من بالاخره بعد از دوهفته برگشتم بابت تاخیری که داشتم واقعا معذرت میخوام یه سری مشکلات داشتم و خب طول کشید تا اون مشکلات تموم بشن ولی خب بالاخره تموم شدن^_^ و ممنون بابت نظرات قشنگتون توی این دو هفته واقعا به حرفای انگیزِشیتون نیاز داشتم و شماهم واقعا با حرفاتون خیلی خوشحالم کردید بهم انگیزه دادید:) خیلی دوستون دارم واقعا نمیتونم بگم چقدر ، و میتونم فقط بگم که با حرفاتون الان حالم خیلی خیلی خوبه:)و امیدوارم که با پارت ۵ و ۶ تونسته باشم واقعا حسم نشون بدم و خب تو نظرات دیدم که بعضیاتون تو پیدا کردن پارت ها مشکل داشتید اگه بعضی از پارت هارو نخوندید تو جستوجو گر تست چی میتونید اسم⛓Teahyung:Bloody destiny⛓ داستان کپی کنید تو تست چی پیدا کنید و اگه پیدا نکردید تو گوگل اسم داستان کپی کنید بعد کنارش بنویسید داستان تست چی براتون میاره خودمم امتحان کردم خلاصه امیدوارم بتونید پارت های قبل پیدا کنید خب امیدوارم از پارت ۵ لذت ببرید^_^
~هه سو~ با عجز به سوپ تکراری نگاه کردم و بعد به هه جین که سعی داشت جدی باشه نگاه کردم _:(هه جین از دیروز هم ناهار و هم شام الانم ناهار باز داری سوپ به خوردم میدی حداقل یه سوپ خوشمزه تر با یه طعم دیگه برام بیار) که هه جین اخمش توهم رفت گفت: +(یاااا نمیشه من که آشپز نیستم اشپزمون چشم خورده همش داره یه چیز درست میکنه منم چیزی نمیتونم بگم لطفا بخورررر ) بعد منم سرم بردم سمت پنجره -(گشنم نیست) هه جین با گفتن این حرفم یااا بلندی گفت سینی اورد جلو صورتم تکون داد و گفت :(من نمیدونم این سوپ باید بخوری بعد بیرون رفت) کلافه به بشقاب سوپ که ازش بخار میومد نگاه کردم هوفی کشیدم و تا خواستم سینی بردارم با باز شدن در به در نگاه کردم که با دیدنش نفسم بند اومد کت شلواری که پوشیده بود خیلی بهش میومد و میتونم بگم که هزار برابر زیبا ترش کرده بود ولی با دیدن دو تا دستاش که باند پیچی شده بود بهش نگاه کردم که با اخم داشت بهم نگاه میکرد با دیدن چهرش استرس بدی گرفتم سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ولی دیدن دستش منو آزار میداد پس بدون اینکه بهش نگاه کنم پرسیدم +(دستت چی شده؟) ولی با نشیدن چیزی از جانبش سعی کردم دیگه به دستش فکر نکنم ولی با هر بار دیدن دستش باعث میشد به این فکر کنم که تمام این زخم ها بخاطر من اتفاق افتاده
با حرکت کردنش سمت تختم سرم سمت تلویزیون خاموش حرکت دادم و سعی کردم حواسمو با دیدن تلویزیون خاموش پرت کنم _غذارو بیار که با اومدن بادیگاردا و مشمبایی که دستش بود نگاه کردم که با گذاشتن مشمبا رو میز تعظیمی بهم کرد و از اتاق بیرون رفت در و بست با دیدن تهیونگ که به دیوار کنار تخت تکیه داده بود با اخم بیشتر از قبل بهم خیره شده بود نگاه کردم _چرا اینطوری نگام میکنی مال و ملالتو بالا کشیدم برای خودم گذاشتم دارم عشق حال میکنم یا یکی از عزیزانتو کشتم کدوم؟؟ که با شنیدن حرفم پوزخندی زد و سرشو پایین آورد به طوری که کلا چند انگشت با صورتم فاصله داشت گفت:(+تو منو کشتی) با تعجب بهش نگاه کردم که مشمبارو از رو میز برداشت صندلی جلو کشید و با همون فاصله که با صورتم داشت بهم نگاه کرد و قاشق برداشت پر از برنج کرد سمت دهنم گرفت _(خودم میتونم بخورم کیم تهیونگ) که با فشار دادن قاشق به لبم کلافه دهنم باز کردم...... با تموم شدن غذا بهش نگاه کردم اون برعکس چند دقیقه پیش هیچ اثری از خشم تو صورتش نبود تنها آرامش میشد تو چشماش دید آروم آروم بشقاب و قاشق تو مشمبا گذاشت و بعد بهم نگاه کرد منم بدون هیچ حرفی بهش نگاه کردم اما با پایین رفتن نگاهش از چشمام با تعجب نگاهش دنبال کردم که با متوقف شدنش رو لبام سریع سرم برگردوندم که با کشیده شدن دستم و خم شدنم سمت بدنش یاا بلندی گفتم که با بالا آوردن دستمال کشیدن دستمال رو لبم از خجالت سرم پایین بردم
که تک خنده ای کرد و گفت +:(اول ببین چیکار میخوام بکنم بعد منحرف بازیاتو شروع کن هه سو) _:(من منحرف نیستم) که با خنده سرش تکون داد و به صندلی تکیه داد و بدون هیچ حرفی بهم نگاه کرد انتظار داشتم بعد از چند دقیقه نگاهش ازم برداره ولی با گذشت چند دقیقه کلافه بهش نگاه کردم و گفتم _(تهیونگ اگه چیزی رو صورتمه بگو تمیزش کنم ) که اونم با تکون دادن سرش بهم نگاه کرد و خودش کشید جلو ، با قرار دادن دو تا دستاش رو شونم با تعجب بهش نگاه کردم که با کشیده شدن شونم به جلو کشیده شدم که با بوس کردن پیشونیم قلبم ضربانش به هزار رسید و بدنم خشک شد و فقط میتونستم با چشمام بهش نگاه کنم
اون پیشونیمو بوسید به چشماش نگاه کردم اون حالا همون تهیونگ قبل شده بود تهیونگی که خیلی وقت بود ندیده بودمش و خیلی دلتنگش بودم اون تهیونگ من بود ولی با بلند شدنش تمام تصوراتم مثل یک پل خراب شد توی دره فراموشی ریخته شد و اون تنها با گفتن( ببخشید) من تنها گذاشت رفت ~تهیونگ~ با بیرون اومدنم از بیمارستان نفس عمیقی کشیدم سعی کردم ضربان قلبمو با نفس های عمیق که میکشم آروم کنم اما هر دفعه با به یاد آوردنش ضربان قلبم بیشتر از قبل به قفسه سینم هجوم میاورد ...... ~یه هفته بعد~(مرور اتفاقاتی که توی یک هفته افتاده) با گذشت یک هفته دخترک بالاخره از بیمارستان مرخص شد و توانست دوباره زیبایی های طبیعت را از نزدیک ببیند در این یه هفته بسیار وابسته هه جین شده بود اما متاسفانه باید از دوستی که در بیمارستان باهاش آشنا شده بود جدا بشه ولی آنها بهم قول داده بودن تا باز هم همدیگر را ملاقات کنن و دوستیشان را ادامه دهند رابطه دخترک و پسر بهتر از قبل شده بود و توی این یه هفته با اینکه سعی بر دوری کردن از هم بودن ولی هر دو احساساتشان بیشتر از قبل بر مغزشان تصمیم میگرفت هر دو نمیتوانستند از هم دور شوند و تحمل دوری برای هردویشان بسیار سخت بود در طول این یه هفته هر دو از لحاظ رفتار تغییر کرده بودن آنها دیگر مثل قبل باهم نبودن و انگاری آنها وابسته هم شده بودن ولی این وابستگی نیز باعث نشد که پسرک مثل قبل شود هر دفعه که دخترک به تهیونگ قبل نزدیک میشد حصار بزرگ تری بر رابطشون کشیده میشد باعث میشد دخترک باز هم ناامید تر از قبل شود و شاید پسرک ترس از برگشتن روز هایی که باعث از دست دادن عشقش شد ،شود و دوباره او را از دست بدهد ................پایان مروراتفاقات.............
با عصبانیت به پرونده هایی که رو میزش بود نگاه کرد توی این یه هفته هیچ اثری از لی پیدا نکرده بود تنها کسی که میتونست کمکش کنه برادر لی بود ولی اون هیچ حرفی نمیزد توی این یه هفته هم با تمام شکنجه هایی که برای اعتراف براش استفاده شده بود هیچ اثری روش نزاشته بود و این تهیونگ عصبانی تر میکرد با عصبانیت میزی که جلویش بود رو هل داد که باعث شد با افتادنش صدای بدی بدهد چشمانش کاسه خون شده بود قفسه سینش از عصبانیت زیاد بالا پایین میشد بکهیون با ترس وارد اتاق شد ولی با دیدن میز برعکس شده نفس راحتی کشید به برادر عصبانیش چشم دوخت _:(تهیونگ بزار یاد آوری کنم که به علاوه من و تو و یری و اوما یکی دیگه هم اینجا زندگی میکنه که هیچ عادتی به رفتارای تو نداره) و چشم غره ای به تهیونگ رفت میز بلند کرد و پرونده هارو تمیز کرد و بر روی میز گذاشت و همون طور که درحال جمع کردن برگه ها بود به حرفش ادامه داد _:(من بهت قول دادم تا لی پیدا کنم پس به جای اینکه بخاطر یه احمق عصبانی بشی به فکر این باش که چه شکلی با هه سو مثل قبل بشی) بعد به تهیونگی که رو صندلی نشسته و هیچ تغییری رو حالت عصبانیش نشده بود نگاه کرد هوفی کشید به سمت برادر بزرگ ترش حرکت کرد و دو تا انگشت هایش رو شقیقه های برادرش گذاشت آروم شقیقه های برادرش که مانند ضربان قلب یه انسان که حدود ۱ ساعت بدون هیچ استراحتی دویده را شروع به ماساژ دادن کرد _:(هی داداش بزرگه الان من باید تو رو دعوا کنم که چرا رفتارات مثل این شکست خورده ها شده مگه تو همیشه نمیگفتی که ما همیشه میتونیم کارایی که هیچ کس نمیتونه رو انجام بده رو ما حتی اگه غیر ممکن هم باشه انجام میدیم پس بدون اینم میتونیم) و بعد برای عوض کردن جو سنگین هوف بلندی کشید صندلی سمت خودش چرخوند لباش جمع کرد مثل یه بچه چهار ساله به بردارش نگاه کردو گفت
:(هیونگ اینطوری نکن من ناراحت میشما) که با این حرکتش تهیونگ خندید که بکهیون با افتخار به برادرش که تا الان مثل برج زهرمار شده بود حالا با این کارش موفق شده بود که بردارش بخندونه نگاه کرد +(از دست تو بکهیون) _(بد کردم خندوندمت آقای کیم تهیونگ) که تهیونگ سرش تکون داد با خنده گفت +(نه برعکس الان واقعا نیاز داشتم داداش کوچیکهه) که بکهیون خنده ای کرد دست بردار بزرگ ترش گرفت با یه حرکت بلندش کرد و با عجز گفت _(من گشنمه بیا پایین اوما حرف من گوش نمیده تو بیا یه چیز بگو غذا بیاره ) که تهیونگ باز خنده ای سر داد +(چشم چشم الان میگم بهش آقای شیکمو ) که بکهیون با این حرفش اخمی کرد پاش مثل بچه های سه ساله به زمین کوبید چشماش بست و تهیونگ فهمید که چه کار بدی کرده ولی دیگه دیر شده بود بکهیون غرغر کردناش شروع شده بود تموم شدن این غرغر ها هم فقط فقط توسط خودش به پایان میرسید _(یااا من شیکموعم یا تویی که مثل یه گوریل غذا میخوری یا تهیونگا این حرفت بهم برخورد من این همه ورزش میکنم تازه تو سیکس پکای جذاب منو دیدی؟؟ معلومه که دیدی پس من چاق نیستمممممم شیکمو هم نیستم هایش اصلا اشتباه از من بود اومدم خوشحالت کردم هایش بیا این همه کار میکنیم بعد داداشمون بهمون میگه که شیکمو داداش واقعا که ....)
که تا خواست ادامه حرفش بزنه یری با پوزخند گفت :(فکر کنم به جای بردار باید بردار ناتنی بگیم درست میگم بیون بکهیون) که با شنیدن این حرف لبخند هردو برادر از صورتشون محو شد به سمت صدا برگشتن یری با فهمیدن اینکه حرفش تاثیر رو پسرا گذاشته پوزخند زد وگفت :(خیلی شرم آور که دوتا بردار ناتنی انقدر باهم خوب باشن واقعا برای اوما متاسفم که چنین پسر لجنی(اشاره به بکهیون میکنه) وارد زندگیمون کرد واقعا متاسف....) که با دادی که تهیونگ زد (بسه یری بفهم با کی اینطوری حرف میزنی) یری پوزخندش بیشتر شد بدون هیچ ترسی به حرفش ادامه داد ( مگه دروغ میگم داداش از وقتی که این نحس وارد زندگی ما شده خانواده ما ازهم پاشیده) که بکهیون تمام مدت سرش پایین انداخته بود و که با گرفتن دستش توسط تهیونگ به کسی که تمام این مدت حمایتگرش بود نگاه کرد که تهیونگ با نگاه کردن به برادر کوچیک ترش نفسش بند اومد برادر کوچیک تری که همیشه لبخند میزد و همیشه برادری که عصبانی بود حالش خوب میکرد حالا با چشمانی پر از اشک به برادر بزرگ ترش نگاه میکرد، با دیدن چنین صحنه ای توسط یری لبخند پیروز مندانه ای زد با طعنه روبه بکهیون کرد و گفت (تو باعث ننگ خانواده کیم هستی بیون بکهیون و اینو بدون ازت خیلی خیلی متنفرم ) که تهیونگ دست یری گرفت که یری از درد آخی گفت سعی بر آزاد کردن دستش داشت اما هیچ فایده ای نداشت که با دیدن چشمای به خون نشسته تهیونگ با ترس بیشتر سعی بر آزاد کردن خودش داشت که با حرفی که تهیونگ زد اشک تو چشماش روانه شد(منم از داشتن چنین خواهر بزرگ تری که هیچ وقت پشتم نبود و همیشه منو ناامید میکرد متنفرم و اینکه میدونم حداقل اگه بکهیون از خون اوما و آپا نیس حداقل کسی بوده که همیشه کنارم بود و همیشه ازم حمایت میکرده و هنوزهم ازم حمایت میکنه تنهام نمیزاره)بعد بدون هیچ حرفی یری از اتاق بیرون انداخت به سمت برادرش که حالا مانند بچه ای که مادرش گم کرده سرش پایین انداخته بود و لرزش شونه هاش نشان از تسلیم شدن احساساتش شده بود اروم به سمتش قدم برداشت و وقتی به او رسید بدون هیچ مکثی او را بغل کرد حالا میتوانست صدای گریه برادرش را بشنود و این باعث میشد قلبش درد بگیرد _:(یری راست میگه اورابانی من باعث ننگ خانواده ام ، من از اول باعث تمام اتفاقات بد این خانواده بودم ای کاش توی همون تصادف مرده بودم....)
که با هیس گفتن بردار بزرگ تر بکهیون چشمانش بست و منتظر حرفای دل گرم کننده برادر بزرگ ترش ماند +:(دیگه همچین چیزی ازت نشنوم بکهیون تو هیچ وقت باعث ننگ خانواده نبودی و اینو بدون تو باعث افتخار من و اوما هستی و بدون همیشه ازت حمایت میکنیم تنهات نمیزاریم و اینکه اصلا به حرفای یری گوش نده اون تمام این حرفارو میزنه تا حال تو رو بد کنه و حال خودش با دیدن حال بد تو خوب کنه پس اصلا به حرفاش اهمیت نده داداش کوچیکه) ~یری~ با عصبانیت به پایین رفتم که با دیدن اوما که داشت با تانی بازی میکرد نگاه کردم از همشون متنفرم همشون باعث شدن اپا رو از دست بدم اون همیشه ازم حمایت میکرد ولی حالا با رفتن اون من کسی ندارم ،که مادر با دیدن من لبخندی زد گفت :(دخترم بیا پیش ما ) که اخمم بیشتر شد با گفتن نه به سمت بیرون حرکت کردم که با دیدن هه سو لبخندی زدم فکر کنم قراره خیلی خوش بگذره که هه سو با دیدن من لبخندی زد به گل رزی که اوما کاشته بود اشاره کرد گفت :(مادرتون خیلی خانم با استعدادی هستن این گل ها خیلی قشنگ هستن) که پوزخندی زدم گلی که بهش اشاره میکرد نگاه کردم بدون هیچ توجه ای به حرفش سمت گل رفتم با پام گل له کردم که هه سو با تعجب بهم نگاه کرد لبخندم بیشتر کردم گل بیشتر زیرپام له کردم که هه سو اومد سمتم سعی کرد منو به سمت دیگه باغچه هدایت کنه تا گل بیشتر از این خراب نشه :(چیکار داری میکنی یری داری گل خراب میکنی لطفا اینکارو نکن) ولی من بدون هیچ توجه ای به حرفاش هل دادم که باعث شد رو زمین بیفته خنده ای کردم
:(این گل هیچ ارزشی نداره هیچ کدومتون ارزش ندارید همتون مثل همین گل میمیرید و هیچ کدومتون قدرتی که دارید دقت نمیکنید ولی من میکنم ) که هه سو با حرفی که زدم بهم نگاه کرد و گفت:(معلوم هست درمورد چی حرف میزنی این گل اگه حتی ذره ای برای تو ارزش نداشت ولی برای کسی که برای رشد کردن این گل زحمت کشیده خیلی ارزش داشته ) که پوزخندی به حرفش زدم احمقی نثارش کردم :(دقیقا چیزی که تو و بقیه متوجه نمیشید اینکه قدرت یعنی ارزش و شما قدرت تو زیبایی طبیعت و این چرت پرتا میدونید ولی من و اپا همیشه قدرت تو پول و بزرگی میدیدم ولی امثال شماها همیشه باعث میشه که ما نتونیم پیشرفت کنیم به چیزی که میخوایم برسیم )بعد به سمتش حرکت کردم که نگاه هه سو سمت گلی که حالا گل برگ هاش هر کدام یه طرف بود کشیده شد -:(درسته امثال من نمیزارن شماها پیشرفت کنید چون شماها ارزش این ندارید تا بالا تر از این برید چون اگه کمی بیشتر پیشرفت کنید زندگی من و تهیونگ بقیه رو نابود میکنید و اینو بدون ما ارزش تو پول و بزرگی نمی بینیم ما ارزش تو عشق و محبتی که بینمون هست میبینیم) که با سیلی زدن به صورتش صداش خفه کردم که با داد گفتم :(ساکت شو بدون با کی داری حرف میزنی ) که با داد تهیونگ به سمت صدا برگشتم که با گرفته شدن مچ دستم توسط بکهیون پوزخند بهش زدم گفتم :(اه عزیزم تو همونی نبودی که همین چند دقیقه پیش گریه میکرد و مثل گربه کوچولو ها شده بود الان برای من سوپر من شدی؟) بعد بلند خندیدم واقعا شرمآور بود :(دست کثیفتو از دستم بردار بیون بکهیون ) که اون بدون هیچ حرفی، من به سمت خونه برد من هر چی تلاش میکردم دستم از دستش بیرون بکشم اون هیچ تکون نمیخورد فقط قدرت دستش که دور مچم بود بیشتر میکرد و باعث میشد درد بدی تو مچم احساس کنم به تهیونگ که دست هه سو گرفته بود نگاه کردم هر دوشون سزای عذاب دارن با چیزی که به ذهنم رسید لبخند شیطانی زدم صدام بالا بردم و گفتم :(الان میفهمم چرا لی میخواست تو رو بکشه هه سو) که با گفتن حرفم هه سو بدنش شروع به لرزیدن کرد که تهیونگ بهم نگاه کرد زیر لب چیزی گفت بکهیون لبخندی زد و گفت :(فکر کنم باید تو هم جز شکنجه هام حساب بشی خواهر جون ) که با شنیدن حرفی که بکهیون زد به تهیونگ که با لبخند بهم نگاه میکرد نگاه کردم با ترس به دستی که منو به سمت انبار میکشید چنگ زدم :(ولم کنننن ) ولی انگار دیر شده بود و خودم با حرفی که زده بودم خودم تو باتلاق انداخته بودم
خب خب اینم از پارت ۵ امیدوارم که از این پارت لذت ببرید و اینکه از اینکه بکهیون برادر تهیونگ شده خوشحالید؟؟ دوستش دارید؟؟ و اینکه خب یری هم خواهر تهیونگ و بکهیون هستش ولی خب اول داستان آدم خوبه داستان نیس همرو اذیت میکنه خلاصه بگم که بازم کلی سوپرایز هستش:))) که تو پارت ۶ میادش امیدوارم خوشتون بیاد:))
و اگه تو پارت غلط املایی دیدید واقعا معذرت میخوام تو پارت قبل هم خیلی اشتباه داشتم اصلا حواسم نبود ولی وقتی خودم تست خوندم فهمیدم🥺💔 ولی امیدوارم که توی این پارت و پارت ۶ غلط املایی نباشه:)) خلاصه درمورد پارت جدید نظر بدید و اینکه امیدوارم بازم از پارت ۵ لذت ببرید^_^ خیلی دوستون دارم:))
نتیجه 1
امیدوارم از پارت جدید لذت برده باشید خیلی دوستون دارم نظر یادتون نره:)
نتیجه 2
امیدوارم از پارت جدید لذت برده باشید خیلی دوستون دارم نظر یادتون نره:)
نتیجه 3
امیدوارم از پارت جدید لذت برده باشید خیلی دوستون دارم نظر یادتون نره:)
نتیجه 4
امیدوارم از پارت جدید لذت برده باشید خیلی دوستون دارم نظر یادتون نره:)
بابا تو دیگه کی هستی😐
خیلی خوب بود آفرین 💜
مرسی عزیزم:)
عالی بود عالیییییییی🥺🖤❤️✨
یه چند وقته داستانامون ول کردم🥺😭گاصلا انگیزه رفت😐💔
سلام:)
خب ببخشیو که انقدر دیر جوابت دادم:')
ولی خب میخوام بدونی که نداشتن انگیزه یکی از اتفاقاتیه که برای هممون تو زندگی حداقل یه بار اتفاق میفته ولی تو باید همیشه از یه چیز برای خودت انگیزه درست بکنی باهاش خودت سرحال کنی و به خودت انگیزه بگیری:)
هیچ وقت خودت دست کمنگیر
وایییی داستانت خیلی عالیه😍😍🥺 به نظرم یه فیلم یا سریال فوق العاده میشه و تو هم یه نویسنده خیییلییی عالی هستی🥺🥺 حتما حتما داستانت رو ادامه بده من واقعا داستانتو خیلییی دوست دارمممم🥺😍💜
مرسی عزیزم 🥺🤍
چشم حتما ادامه میدمامیدوارم از پارت های دیگه هم خوشت بیاد:)
عالی بود 🙂👍🏻
مرسی عزیزم
امیدوارم از بقیه داستان هم خوشت بیاد:)
فوق العادس👌
مرسی عزیزم
بچه ها نظرتون چیه که علاوه بر این داستان یه داستان جدید دیگه هم شروع بکنم؟؟
باشه عزیزم پس از جیهوپ میزارم^-^
خیلی هم عالی 🙂
من نفهمیدم چیشد قاطی کردم 😐
از کجاش نفهمیدی بگو تا برات توضیح بدم