تو این داستان اتفاق های عجیب برای شخصیت ها عادی اند .
سلام امیدوارم که لذت ببرید و ممنون میشم اگر نظری پیشنهادی یا ... دارید بهم بگید ممنون
جایی نامعلوم در مقر بلک
کارل با حالتی نگران گفت : پروفسور اسمیت خواهش میکنم ، من نمیتونم اینکارو بکنم ، اگه دستشون به سلاح برسه ، نه من نه شما و نه هیچکس دیگه ای زنده نمیمونه . پروفسور اسمیت دستی به موهاش کشید و با نگرانی گفت : آقای کوپر ( فامیلی کارل ، کوپر هست ) زیاد حرف میزنی ، فقط کاری که بهت گفتن رو انجام بده . بعد از چند دقیقه پروفسور اسمیت به طرف کارل برگشت و گفت : اون به من قول داده که وقتی کارمون تموم بشه دست از سر من و خانواده ام بر میداره . کارل گفت : واقعا فکر میکنید یه آدمکش به قولش عمل میکنه ؟ پروفسور اسمیت گفت : واقعا نمیدونم .
اتاق امی پایگاه اصلی نقابداران نقره ای
امی وقتی بیدار شد دید هوا تاریکه . آخرین چیز هایی که یادش می اومد مربوط به ساختن نقاب بود بعد سریع از جاش بلند شد لباساش رو عوض کرد یه لباس خاکستری با شلوار مشکی پوشید و سلاح هاش رو در پشت کمرش و دوطرف پاش گذاشت . بعد به طرف اتاق جلسه رفت داشت اثر انگشتش رو روی در میکشید که یه دفعه با یه انفجار بزرگ به عقب پرت شد ، سریع خنجر هاش رو در آورد و حالت حمله گرفت که یه دفعه ورونیکا از اتاق اومد بیرون و به امی خورد هر دوتاشون افتادن رو زمین ، امی که تا حالا قیافه ی عصبانیه ورونیکا رو ندیده بود گفت : خوبی ؟ ورونیکا با عصبانیت گفت : دختر سردردی حواست باشه به کجا داری وارد میشی . امی که عصبانی شده بود گفت : یه بار دیگه بهم بگو دختر سردردی تا یه جوری بفرستم درمانگاه که تا چند روز فقط کلمه ی سردرد رو همه جا ببینی . در همین لحظه نیک از همون اتاق اومد بیرون و وقتی ورونیکا و امی رو دید گفت : شما دوتا بیایید داخل تا کل مقر نیومدن ببینن چی شده . بعد از اینکه وارد اتاق شدن در به طور خودکار بسته شد . ورونیکا به طرف امی برگشت و گفت : دختر سردردی داشت بدون مجوز وارد اتاق میشد . امی که عصبانیتش داشت تبدیل به خشم میشد گفت : دختره ی سر تو کتاب ، مگه برای وارد شدن به اتاق جلسه هم باید از تو اجازه بگیرم ؟ نیک قبل از اینکه ورونیکا چیزی بگه گفت : ماهیت اتاق ها هر روز عوض میشه چون حتی اگه دیوارا موش هم داشته باشن نتونن پیش بینیمونن کنن ، الان اینجا شده اتاق توسعه سلاح ها . امی که تازه متوجه شد چی به چیه گفت : ممنون میشم این اطلاعات تکمیلی درباره ی پایگاهتون رو به صورت دفترچه ی راهنما به تازه وارد ها بدید . ورونیکا پوزخند زد و گفت : دختر سردردی دیشب تو آب نمک خوابیدی ؟ امی خندید و گفت : متاسفانه مخزن نمکتون رو پیدا نکردم اگه پیدا میکردم حتما میخوابیدم . نیک که حوصله اش سر رفته بود گفت : میشه دو دقیقه ساکت بشید . امی گفت : ناراحتی میتونی بری . بعد ورونیکا هم گفت : دقیقا . نیک سرش رو تکون داد و گفت : تا الان داشتن به هم تیکه می انداختن حالا از هم دیگه حمایت میکنن ، وقت کردید یه سری به درمانگاه بزنید .
امی گفت : راستی صدای انفجار واسه چی بود ؟ نیک از تو جیبش چند تا چیز کروی اندازه ی تیله در آورد و بعد یکیشون رو زد به دیوار همون لحظه منفجر شد ، نیک گفت : داشتیم اینا رو امتحان میکردیم . امی گفت : زیاد به نظرم کاربردی نیست مگه واسه حواس پرتی ، اگه بمب صوتیشون کنید بهتر نمیشن ؟ ورونیکا سرش رو تکون داد و گفت : ایده بدی نیست ، روش کار میکنم . حالا خروس بی محل میای کمکمون کنی سلاح های جدید بسازیم ؟ امی گفت : مرغ همسایه کمکتون میکنم نترس . راستی اسم اینا چیه ؟ بعد به تیله ها اشاره کرد . نیک گفت : اکسپلوسیو ماربل ( Explosive marble ) امی گفت : ماربل خالی بهتره . بعد یه پیام به ساعت های هر سه تاشون اومد ، هم دیگر رو نگاه کردن که .....
خب این هم از این پارت ، امیدوارم که خوشتون بیاد .
اگه خوندید دمتون گرم اگه هم نخوندید بازم دمتون گرم .
راستی عکس این پارت متعلق هست به اریک که در ادامه باهاش آشنا میشید .
ممنون که تا اینجا اومدی 😻
چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی چی شد ؟
آفرین ⚘⚘
🌸