
سلام این قسمت اخر فصل3
ییشینگ:چن دقیقه ای کنار چانیول نشسته بودم و دلداریش میدادم...😔😔 بعد از دقایقی که حالش بهتر شد زیر بغلشو گرفتم تا بلند بشه... بلند شد و با هم به طرف طبقه بالا حرکت کردیم... توی راه چشمش همش به زمین بود و یه لحظه هم از فکر بیرون نمی اومد....😔 در رو باز کردم و با هم رفتیم سمت بکهیون و سهون که کنار شومینه نشسته بودن.... به ارومی چانیولو نشوندم رو مبل و رفتم به سمت اتاق جونمیون... دم اتاق وایسادم و در زدم.... با صدای اروم جونمیون که گفت میتوتی بیای تو.. به ارومی درو باز کردم و داخل شدم.... جونمیون تظاهر میکرد که حالش خوبه اما میتونستم بفهمم که چقد تو این ۲۰ سال اب شده....🥺اما هیچ وقت ظاهر خرد شده شو نمایان نکرد تا دیگران از اینی که هستن داغون تر بشن... رفتم سمتش....۱ متریش قرار گرفتم... با لرزشی که تو صدام بود به ارومی گفتم:باید..بریم...پایین... 🥺جونمیون:تظاهر میکردم که حالم خوبه اما تو این سال ها هیچ وقت نشد یه شبم گریم نکرده باشم...😞 جونمیون:چیزی شده... ییشینگ:سرمو بالا بردم و رو بهش گفتم:باید با اکن دو تا دختر حرف بزنیم و قانشون کنیم.... جونمیون:با ناراحتی که تو چشمانم بود به عکس هانا که برای اخرین بار موقع تولدش گرفته بودم نگاهی انداختم:اما مگه میشه به جز هانا فرد دیگه ای قدرت پادشاهی رو بگیره... 😔ییشینگ:با ناراحتی تمام در حالی که صورتم نزدیک بود از اشک هام خیس بشه:اره میشه معلومه که میشه... بایدم بشه...تا سرزمینمون در امان بمونه...
جونمیون:اشکهام که همینطور سرازیر میشدن رو با انگشتان دستم پاک کردم و رو به ییشینگ کردم و با حالتی که از درون داغون شده باشه:چجوری... چجوری میتونن اوضاع رو درس کنن در حالی که هر دوشون ادمیزادن.... ییشینگ:با لبخندی که خونسردیمو نشون بده:اره میشه فقط بهم اعتماد کن من مطمئنم که اونا میتونن چون قدرتی درونشونه که خیلی شبیه قدرت هاناست(راوی:🤦🏼♀️ییشینگ:چیه خو😐..راوی:یعنی هانا چی بود که اینا چی بشن🤦🏼♀️..ییشینگ:تو بسپارش به من😅😐..)... ییشینگ:با سر تکون دادن جونمیون لبخند ارامش بخشی زدم و با هم از اتاقش خارج شدیم.... ییشینگ:از جونمیون جدا شدم و رفتم سمت اتاق هانا... با در باز کردنم اون دختر ترسید و خودشو مچاله کرد....😰 رفتم سمتش و مقابلش دو زانو زدم و با لبخندی ملیحی گفتم:میای بریم پایین... هانی:هنوز ازش میترسیدم به خودم میلرزیدم و با صدای لرزونی گفتم:من..میترسم...می خواین با ما چیکار کنین.....😰 ییشینگ:هیچی فقط می خوایم باهاتون راجب چیزی صحبت کنیم.... چن دقیقه ای مکث کرد بد به ارومی سرشو به نشونه رضایت اورد پایین.... بلند شدم و وایسادم.... به ارومی دستمو به سمت جلو بردم... هانی:دستشو به سمتم اورد تا بلند بشم سرمو بالا بردم و دستمو تو دستاش گذاشتم و پاشدم.... ییشینگ:دستشو گرفتم و بلندش کردم.... به طرف بیرون روانه شدیم... درو باز کردم و به طرف پایین پیش بقیه رفتیم... هانی:رفتیم طبقه پایین و با استرس و نگرانی زیاد نشستم پیش بقیه... دلهره ای تو دلم بود که اروم و قرار نداشتم... که یکشون سکوتی که بینممو حکم فرما بود و شکست و گفت... جونمیون:میدونیم که این کارمون درس نبود و نباید شمارو بدون اجازه خودتون میاوردیم اینجا اما مسئله مسئله مهمه و حیاتیه.... هانی:با نگرانی بهشون نگاه کردم:چه...مسئله ای.....
جینهو:با سردردی که داشتم چشمامو به ارومی باز کردم اما یه ان سرم تیر کشید...چشمامو رو هم فشردم. ...با دردی که تو سرم بود چشمامو باز کردم... یواش یواش سرمو به اونور و اینور میچرخوندم که با تماشا کردن پسری که پایین تخت کنارم خوابیده بود و دست راست منو گرفته بود تعجب کردم.... به ارومی نشستم و بهش زل زدم که ۲ ثانیه نکشید چشماشو باز کرد و با حالت ترس و اضطراب بهم نگاه کرد... اولش ترسیدم اما حس کردم انگار نگران چیزیه.... رو بهش کردم و با حالت پریشانی که داشت حالمو بدتر میکرد:چیزی شده.... جونگین:نمی تونستم باور کنم انگار دنیا رو بهم دادن.... اون دختر با خفاشک من هیچ فرقی نداره....اما چرا چرا انقدر شبیهه.... پاشودم و نشستم کنارش..به صورت کرم رنگش نگاه کردم و خیره شدم.... یه ان لبخندی رو لب هام قرار گرفت که یاد یه چیز افتادم که میتونست ثابتش کنه..... با عجله موهای صورتشو دادم کنارم اما دختره ترسید و خودشو از دستام ازاد کرد.... اما من فقط میخواستم یه چیز رو مطمئن شم...
برای همین با زور وارد شدم...بازوهاشو گرفتم اولش تقلا میکرد که ولش کنم اما با نگاه کردن چشمام یه لحظه از هوش رفت.. سرش رو کتفم افتاد...منم با دو تا دستام بغلش کردم...بد به ارومی موهای دورشو کنار زدم...و کناره بلیزشو تا پایین کتفش پاییین دادم.... جونگین:لحظه شوک بزرگی به تمام رگ رگ های بدنم وارد شد که از درون صدای پاشیده شدنشونو میشنیدم...... این امکان نداشت...دختری که شباهت زیادی به هانا داشت اما با دیدن ماهگرفتگی حلال مانندش که کاملا هم شکلش هم اندازش شبیه ماهگرفتگی هانا بود برام اثبات شد که اون خود هاناست.... با دوتادستام محکم خفاشکم رو در آغوشم فشوردم و به اشکهایم اجازه دادم که بر روی صورتم جاری بشن..... همونطور که از شدت خوشحالی گریه میکردم کمر خفاشکم رو ناپوازش میکردم و زمزمه وار در گوشش میگفتم:نمی دونم کی داره این کارارو انجام میده اما تو رو دیگه از دست نمیدم خفاشک.......پایان فصل۳💔❤🔥نظراتتونو بگید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فصل 444444444444444
اوک بیبی
عالی بود عخشم
عالی بود مری
مرسی قشنگم😘
چـــه قشنــگ 🌸 میای آجی بشیم ؟🌸 تیارا هستم ولی میتونی تیا صدام کنی !🌸 با من راحت باش پوست دارم با کسایی که باهاشون دوست میشم راحت باشم🌸
سلام عزیزم باشه حتما منم مری ام ۱۷
عجبچیزیبود😎🍃😹
🤧🤧🤧🤧🤧😭😭😭😭عالی بید
🤗😘😍
واااااااو😯منم ماه گرفتگی داشتم خودم نمیدونستم؟!😂😅چرا یه حسی بم میگه آخر سر این کای کار خودشو میکنه و منو از دست نمیده؟😐البته شاید هم از دست داد چون واقعا تو رو نمیتونم بدونم چی منویسی کی میم یره کی زنده میمونه😂
عزیزمی حالا قراره تو فصل 4 یه خبرایی بشه
خیر باشه😅 ببین کریس رو بکش بقیه امون گناه داریم به مولا😐😂
باشه هر چی تو بگی اما کریسم گناه داره
پس کریس آدم خوبه بشه و هیچکس نمیره😅
به هرحال داستانه دیگه یکی میمیره یکی میاد جاش هه هه