
سلامم امرروزا درسام زیاده وقت نمیکنم بزارم شرمنده
جونگینی که خودشو مقصر مرگ تنهاترین کسی که بهش علاقه داشت میدونست با دیدن دختری که شباهت خیلی زیادی به هانایی که دیگه وجود نداره حیرت زده شده بود.🥺..اونشب با دیدن اون دخترکی که شب رو تو جنگل با دوستش پرسه میزد دوباره خاطراتش رو با هانای عشقش زنده کرد🥺....جونگین:انگار رویایی براش بود که اصلا باور نمیکرد اما اون رویا نبود😟...واقعیت عجیبی بود😩....جونگین که توهم زده بود و فکر میکرد جینهویی که تازه ۱۸ سالشه و یک انسانه اما اون فکر میکرد همون هاناییه که دوباره تو جنگل گم شده و پیداش کرده تا برش گردونه خونه😔....برای بار سوم نمی خواست از کسی که دوسش داره جدا شه پس تصمیم گرفت با قدرتی که داره اون دختر بی پروا رو بیهوش کنه🥺....جونگینی که خاطره دیشبو مرور میکنه با دیدن جینهویی که روی تختش بیهوشه و هنوز تمام بدنش از ترس به خودش میلرزه.😰...
....ناخودآگاه دستان سردشو با نوازش کردن دستان باریک و نحیف دخترک اون رو اروم میکنه🥺....و زمزمه کنان به سمت کناره گوش جینهو میره و با صدای خفیف و اروم میگه:تو مال منی فقط مال من☺️....و به ارومی ازش دور میشه😰....نمی خواست دیگه تنهاش بزاره دیگه نمی خواست🥺....هانی:از ترس که داشت به خودش میلرزید و از یه طرف نگران دوستش بود با صدای لرزون گفت:با..جی..نهو..چیکا..ر...کردین...😰.پسری با مهربونی و ارامش یه قدم جلو اومد و دوزانو زد و رو به هانی بی پناه گفت..ییشینگ:اروم باش..اون حالش خوبه😇...جونگین ازش به خوبی مراقبت میکنه....هانی نمی دونست که باید چیکار کنه از یه طرف نگران دوستش بود از یه طرف اماده مرگ بود از یه طرف نمی تونست اونارو درک کنه که چرا بهش اسیبی نمی زنند🤨.....هانی:با بی حالی به دور و برش اه کرد و با کشیدن خمیازه ای کوچیک ییشینگ رو به خنده در اورد:فک کنم هنوز خسته ای نه😇....هانی:با سر تکون دادنش ییشینگ رو متوجه خستگی و خواب الودگیش کرد😅....ییشینگ:ما میریم بیرون تو هم هر وقت حالت بهتر شد میتونی بیای بیرون نگران بقیم نباش ما اصلا بهتون اسیبی نمیزنیم😅....هانی که تو حس و حال خودش بود و اصلا توجهی به حرف های ییشینگ نکرد با سر تکون دادن الکیی به ارومی بلند شد و خودشو روی تخت پرت کرد...به صورت نمیه دراز کشید و به ارومی چشماشو روی هم گذاشت بلکه خودشو به اون راه بزنه که همه اینا یه خواب باشه😣....
....ییشینگ:لبخندی به اون دختر میزنه و به طرف بیرون از اتاق میره....درو به ارومی میبنده و از پله ها به پایین حرکت میکنه....ییشینگ رو به بکهیون و سهون میندازه که توی پذیرایی خونه روی مبل های سلطنتی نشسته بودن میکنه و میگه:چانیول و جونمیون کجان....بکهیون:با بی حالی که هیچ حوصله کسی رو نداشته رو به ییشینگ میکنه:چانیول رفته پایین تو کتابخونه و جونمیونم تو اتاقشه😞....ییشینگ:به سر تکون دادنش اون دو تا رو به حال خودشون رها میکنه اما تو تنهایی خودش اشکانش جاری میشه..نمیتونه خودشو کنترل کنه و همینطور اشکهای سردش رو زمین ریخته میشه...هیچ کس حتی فکرشم نمیکرد شاهزاده اینده سرزمینشون خودشو فدای یک نفر از کسانی کنه که قرار بود اونا ازش محافظت کنن....دختری که قرار بود سرزمینشونو اباد کنه حالا به خواب ابدی فرو رفته و حتی از ییشینگ که قدرت شفا دادن داره رو هم برنمیاد....وارد کتابخونه مخفی میشه و با باز کردن درب بزرگش و با دیدن گریه های فردی که دستان سرد و بی جون کسی رو که جونشو براش فدا کرده میگیره و همونطور با صدای بلند هق هق میکنه....ییشینگ:با دیدن دوباره جسم بی روح هانا قطره اشکهایش تو چشماش جم میشه و بغضی که تو گلوش گیر میکنه مانع حرف زدنش میشه....
ییشینگ:یواش یواش به سمت چانیول که دستان هانا رو گرفته و مدام نوازش میکنه میره....کنارش میشینه و به چانیول نگاه میکنه که چانیول شروع به حرف زدن میکنه..چانیول:انقدر گریه کرده که نفسی براش نمونده:از بچگی دوسش داشتم...اما...حتی..یه بارم بهش نگفتم...چانیول:دوباره شروع به گریه کردن کرد:حتی..حتی ازش محافظت نکردم...(با فریادی ناگهانی)من حتی محبتمو بهش ابراز نکردممم.....ییشینگ:با گذاشتن دستش رو کمر چانیول و بغضی که تو گلوش بود:تقصیر تو نبوده...ایشون خودشون تصمیم گرفتن...که برای شما اتفاقی نیوفته وگرنه شما به جای هانا اینجا نبودین....چانیول:گریه هاش شدید تر از قبل شد و با فریاد های عظیم خودشو بیشتر از قبل سرزنش میکرد🥺......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
و منی که از همه زودتر خوندمش اونور منتظر قسمت بعدیم 😂❤👍
ای جان باشه چش بد از امتحانم میترکونم🤗🤗🤗
😍😍❤
عالیییییییییییی بود اجیی
مرسی گلم🤗
واو عالی بوووودددد😍
😘😘
میخوای ایدل شی؟ 💫
یه ستاره معروف که همه عاشقتن؟ 🐹🍨💕
کمپانی ما هست بیا خیلی راحت ایدل بشو🌟 بدرخش ☀
تازه کمپانی g. r اصلا هم سخت گیر نیست🌺
کلی چیز خوب منتظرته💫💓 ✨❣
بای💓💫