سلااااام من اومدم بای داستان ، ژانر : بعضی وقتا خنده دار ، عاشقانه ، غمگین ،امیدوارم لذت ببرید
معرفی اسم ها «دخترا: وایولت ، جولیا، کاترین » {پسرا : الکس ، بهرام ، کیم } سن ها «دخترا : 15 سال » {پسرا : 17 سال }
وایولت : صبح شده بود ، رفتم پایین تا صبحونه بخورم ، رفتم توی اشپزخونه در یخچال رو باز کردم دیدم تخم مرغ داریم ، املت درست کردم ، بعد صبحونه تصمیم گرفتم برم بیرون قدم بزنم ، حوصلم سر رفته از بس توی خونه بودم بعد یک ربع کارام رو کردم و رفتم بیرون
وایولت : تا پام رو گذاشتم بیرون بدبختی شرع شد ، سریع دویدم تا به نرسند ، یادم رفت بگم از دست ی مشت پسر منحرف فرار میکنم ، بهم میگن چون خوشگلی دنبالت میکنیم ، با ما بیا عزیزم ، حالم از پسرای منحرف بهم میخوره منم هر دفعه میزنم تو صورت ادوارد رئیس شون «اون عاشق منه» عین احمقا میگه هرچقدر عشقم بزنه تو صورتم مهم نیست ، خب برگردیم سر داستان ، همین جوری داشتم فرار میکردم که رفتم توی کوچه ی تاریک
وایولت : وااااااااااااای بدبخت شدم ، دیدم ادوارد داره میاد تو کوچه ، داشت نزدیک و نزدیکتر میشد ، گفتم نیا جلو پسر منحرف ، عوضی جلو نیا ، ادوارد : من کاریت ندارم فقط میخوام باهام بیا خونمون تا خوش بگذرونیم ، هرچی بخوای بران میخرم ، «بچه پولداره » ، وایولت : اگه بمیرم هم با توی اشغال نمیام ، دیگه خیلی نزدیک شد ، مجبور شدم با کاراته بش بزنم ، اون مغز فندقی نمی دونست من کاراته بلدم ........
وایولت : از کوچه رفتم بیرون ، دیگه حوصله نداشتم قدم بزنم ، ی فکری به ذهنم رسید که برم روستا ، جایی که توش به دنیا اومدم ، رفتم خونه ، چمدونم رو بستم ، لباسام رو عوض کردم ی لباس سفید با دامن با ی کت «عکس پارت » دوربینم هم برداشتم ، از خونه رفتم بیرون ، خواستم برم سمت ایستگاه قطار کھ...... نه ، ی دسته پسر هم هستند که همش عین ادوارد و دوستاش دنبالمن ، منم دوباره از دشت اینا فرار کردم ، اما.......
وایولت : اما اونا رو گول زدم و سریع رفتم سمت قطار بلیت گرفتم و سوار قطار شدم ، هووو بالاخره بعد ی چند وقت ی نفس راحت میکشم ، انقدر امروز دویده بودن از شدت خستگی خوابم برد ، یهو دیدم یکی داره صدام میکنه ، یکی از کارکنان قطار بود میگفت خانم به ایستگاه رسیدیم ، پاشدم و ازش تششکر کردم ، از قطار بیرون رفتم ، خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود، اولین جایی که رفتم.......
وایولت : اولین جایی که میخواستم برم ، خونه ی قدی مون بود که خراب شده بود ، تو راه اونجا بودم که دیدم ی پسر با موهای زرد اونجاست ، سلاااام ، پسره برگشت و گفت سلام ، رفتم پیشش ، اون گفت : سلام اسم من الکسه از دیدنتون خوشبختم ، منم خودم رو معرفی کردم
الکس : اسمون رو نگا ، ی پرنده ی ابی ، خیلی کمیاب هستش ، یهو روی شونه وایولت نشست ، بهش گفتم این پرنده ها با هرکسی دوست نمیشند ، وایولت : خب منم دیگه ، الکس گفت براش اسم بزار ، چون انکار خیلی بهت وابستت ، دیدم اره گذاشت نازش کنم ، خب اسمشو میزارم اسمون
الکس : خب من باید برم که یهو...........
خب این قسمت تموم شد ،«عکس پارت وایولت » امیدوارم لذت برده باشد ، مواظب خودتون باشید، نظر و کامنت فراموش نشه ، بای
سلام
پارت بعدی رو نزدیکای دو هفته هست گذاشتم اما نمیدونم چرا منتشر نمیشه ، ی داستان جدید نوشتم به اسم من در دنیای دیگر
اونم منتشر شد بخونید
ممنون بابت نظر های خوبتون
قشنگ بود 😍😍😍
منتظر پارت بعدی هستم
عالی💓 فورعِور*-*💓
ممنون میشم داستان من رو هم بخونی*-*
از قسمت اولش اومده تا ۴*-*😻
عالی بود💋😉
سلام
عالیییییییییی بود 💓😍❣️
تو خیالی هستی و از دنیای رویا ها اومدی