خب اول سیلام اومدم باپارت دوم ....برید بخونید
ادامه داستان اززبون منکوت ،،،،،،،،بدون توجه به اون ادم که کی بود فوری با سرعت جت از در قصر بنده که برای خودم باشه بالنگ های درازم به صورت قایمکی اومدم بیرون تا یه گشتی این دورو اطراف بزنم والا مگه کشک ای این سیب زمینی های کپک زده شده بودم توتون اتاق یه من غاز .ولی خب چون از اونجایی که بنده خیلی کنجکاو و البته یه همه مخ اکبندم ،،،،،،ببخشید منظورش تیزهوشی هست ،،،،،،،فوری بالنگ هام تندتند وشمرده شمرده میپاییدم .همین طور که این دور و اطراف میگشتم یهو میشن لامصبم به یه درختی افتاد.اخ جون بلاخره پس از یه عمرقرن خدا جون یه لطفی بهم کرد .از دوتا دستام و همین طور پاهام برای بالا رفتن از درخت کمک گرفتم و بلاخره بعد از قرنی تونستم برم بالا رسیدم .همین طور که داشتم با ذوق به قصر ناشناخته روبه روم نیگاه میکردم که یهو نمیدونم چیشد
اززبون بی هونگ ،،،،خدمتکار و دوست منکوت خانوم ،،،،، باخدمتکارها مشغول جروبحث سر نبردن یابردن بانوی زشت حرف میزدیم که یهو صدای اربده وبعدصدای شیوع وناله یه ادم اومدم اقا من تاچشمم به بانوی زشتمون خورد دهنم. واموند چی اون زنده شده مگه نمرده ها .من ماهونگ وزیچن این یه سگ به خودمون میلرزیدیم .ها اون دوتا که از عمارت فرار کردن ولی من نشستم زمین به صورت شروع کردم به گریه التماس که بانو بدار نشید و خلاصه برای ارامش روحتون واستون اسفند دود میکنم من سرم پایین بود ولی اونجا هیچ توجهی به من نکرد و فوری با سرعت جت از عمارت خارج شد تا به خودم بیام دیدم غیبشون زده فوری از جام بلند شدم به سمت بیرون دانند کردم تا پیداشون کنم اگه بلایی سرشون مییومد اعلاحضرت امپراطور دوستمون رو میکند .
اززبون منکوت ،،،،، اق بنده درحال سقوط یهو نمیدونم چیشد همون طور که دوتا چیشام بسته بید که احساس کردم توی جای گرم ونرمیم .ها وایسا بینم الان چیشد مگه من نباید با پوز نیفتادن زمین ها .فوری چیشای وامونده ام باز کردم تا ببینم افتادم کجا که دوتا چشم وای خدا من افتادم رو یه پسر ها فوری این ایی دیوونه ها از رو پسر پاشدم ووایسکدم و مشغول تکوندن خاک های رو لباسم شدم همین جورکه سرم پایین بود و مشغول بودم که صدای این مرده که یه لباس فاخر از نوع ابریشم برش بود اومد .
اززبون تهیونگ ،،، تو اتاق نشسته بودم وفکرم سخت درگیر بانوی زشت یا همون صیغه بنده بودم نمیدونم چرا ...همین طور که در فکر خودم غوطور بودم که صدای خواجه آن بلند شد این ایی میمون گوریلا درحال دویدن تا رسید به دعمارت وبعدم اجازه ورود میخواست . خواجه چن،، سرورم اجازه ورود میخوام به مورد اضطراری هست .....پادشاه تهیونگ ،،،بیاداخل .....اومد تو فوری یه تعظیمی کرد و بعداز اون شروع کرد به تعریف از مورد اضطراریش ،،،،،خواجه چن،،،سرورم اعلاحضرت بانوی زشت بیدار شدن والان مثل یه روح درحال گشتن توقصرن همین کارشون باعث وحشت بقیه شده ،،،،پادشاه تهیونگ ،،،تااین حرف زد فوری سرمو بلند کردم و گفتم چی اون بیدار شده وتو الان باید بهم بگی هان ....ازعربدم ترسیده بود فوری از روی صندلی سلطنتیم پاشدم پا تند کرده به طرف عمارت بانوی زشت حرکت کردم .که توران سرپایین بود . ومتوجه هیچ چیز که رسیدم به یه درخت از هرجا که رد میشدم همه یا زانو میزدن وتعظیم میکردندیا همین طور سرشون خم میکردن زیادی حواسم نبود که یهو یه چی افتاد روم کمی که دقت کردم اااههه اینکه صیغه
مکالمه دونفره ،،،،،،پادشاه تهیونگ ،،،اخ پاشو میگم جات راحته هان ...منکوت ،،،فوری ازروش بلند شدم از اونجایی که خیلی زبون دراز بودم ...گفتم ها چیه اصلا خوب کردم افتادم رو تو اکیبری .ها راستی ازت ممنونم بخاطر کمکت وخداسعدی ...هنوز انجام چند مترنرفته دوتا دستام ازدست کشیده شد تا بیام به خودم بجنبم بنده با کله سکندری رفتم توشیکم مرده ....اخ مردشورت ببرن میگما اصلا تو کی هستی .....اصلا هیچی نگفت و خیلی خونسرد به چهرم زل زد وقتی که نیگام به لباسش افتاد دهنم واموند پس ایشون پادشاهان هان وای خدای من بالکنت گفتم ......
خب امیدوارم که خوشتون بیاد .اینم پارت دومش لایک ونظرفراموش نشه 🥰🥰🤩🌸
.......................
نتیجه 1
...............
نتیجه 2
...............
نتیجه 3
.................
نتیجه 4
..................
نظرات بازدیدکنندگان (4)