
(6روز بعداز تمام شدن دبیرستان و یک روز قبل عروسی😄)از زبان مرینت:وایییی 6روزه از آدرین هم خبر ندارم هم ندیدمش آخه این چه رسمی هست که نباید تا روز عروسی همدیگه رو نبینیم و بهم زنگ نزنیم😭😭حتی نمیتونم بهش پیام بدم که بچه هامون جسیتشون چیه😭 گفتم:تیکی😭 گفت: بله،مرینت چیشده؟گفتم:تیکی این چه رسمی هست آخه😭 گفت:مرینت جونم ببین فردا عروسی هست دیگه یکم صبور باش🙃 گفتم:نه تیکی من دیگه صبر ندارم یا آدرینو باید ببینم یا همینجا میمیرم😭از زبان تیکی: رفتم پیشه مامان مرینت و مسئله رو گفتم،گفت:به آدرین میگم بیاد مرمت ببینتش این رسم 6 روز هست ما الکی گفتیم تا عروسی تا مرینت یکم اذیت بشه آدرین تو راه🙃
از زبان مرینت:در اتاقم را زدن.داشتم گریه میکردم سعی کردم نکنم ولی نشد. گفتم:ب.ب.بفرم..ایی.د(داره گریه میکنه اینطوری حرف میزنه🙂)در را باز شد.آدرین اومد داخل گفت: سلام بانوی من بعد 6روز دیدمت انگار دنیا برای من شده🥺😍گفتم:آ.آ.د.رررین😭😨آمد نزدیکم دستش را گذاشت رو صورتم اشکام را پاک کرد و گفت:چرا گریه کردی؟گفتم:آدرین میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود😭🥺گفت:حالاکه من اینجام گریه نکن فردا عروسی مونه 🥳 گفتم:آره🥺🙃 راستی پیشی سیاه 😂گفت:منو اینطوری صدا نکن.گفتم: باشه ولی خبردار ما😆گفت:چه خبری؟گفتم: جنسیت بچه ها معلوم شد😄 گفت:خب جنسیت بچه ها؟گفتم:هر دو دخترن😁 گفت:دوتا دختر،من همیشه دوست داشتم دختر داشته باشم😍 گفتم:به آرزوت رسیدی😀😄
گفت:آره عزیزم😍 گفتم: آدرین وای وای بدبخت شدیم وایی😥😱گفت: چی شده😱😱گفتم:لباس عروس ،لبای داماد وای نخریدیم😥گفت:امروز میریم بخریم 😘آماده شو میریم بخریم💓گفتم:باشه عزیزم 💓💓
آماده شدم.با پدر و مادر خودم و آدرین و خواهر وبرادرامون رفتیم لباس عروس و لباس داماد بخریم.رفتیم داخل یک مغازه فروشنده خوش آمدگفت.داشتیم لباس ها رو نگاه میکردیم که یکی از لباس ها منو به خودش جذب کرد.خیلی خوشگل بود😍ولی آدرین چی باید تأیید کنه پس هیچی نگفتم🙂 آدرین گفت: مرینت به چی فکر میکنی؟گفتم: هیچی نیست😅گفت:چیزی پسندیدی؟گفتم:نه هنوز🙂 گفت:چرا پسندیدی ولی نمیگی🥺🙃بگو چی رو پسندیدی؟🙂 گفتم:این لباس رو🙃🙂 گفت:می خوای همین را بردار بهت میاد😍 گفتم: ممنون عزیزم ولی باید اول امتحانش کنم🙃 گفت:باشه، آقا ه.م.س.ر من میتونه این لباس عروس رو امتحان کنه؟فروشنده گفت:بله میتونن.آدربن هم یک کوت شلوار برداشت،رفتیم لباس ها رو امتحان کنیم😄(نویسنده:دورت بگردم مرینت صدرصد ناز میشی چون تو هر لباسی خوشگلی😍)
از زبان آدرین:
من آمدم بیرون همه قربون صدقم رفتن 🤭مرینت آمد😮😮😮😮همه داشتیم اینطوری نگاهش میکردیم😮گفت:چی شده بده؟گغتم:مرینت من خواب نمیبینم چقدر خوشگل شدی بانوی من 😍😍😍😍😍گفت: ممنون عزیزم💓 شما چی پسندیدین؟همه گفتن:بله😍
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت جدید درحال بررسی هست 😆
عالیههه
پارت بعدم بساز عاجی دوروزه منتظریم
در حال نوشتن 😍
آفرینن
میدانی آبجی پارت بعد عروسی هست☺️
حرفی ندالم 😶
برای چی؟
برای اینکه خیلیییییییی فوقالعاده بوددددددددددد
مرسی آجی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
♥
خب من کلا هرچی از خودم توی نظر ها گفتم الکی هست بجز اسمم توی یک پارت مخصوص توی داستان با واقعیت من آشنا میشد ازم دلخور نشوید چون میخوام توی یک پارت واقعی خودم را نشان بدم🙃
البته تو داستان نه توی یک تست آشنایی که امروز میبینید🙂
عالی آجی پارت بعدم بزار
عالی آجی پارت بعدم بزار
سلام عزیزم حتما میزارم یا فردا یا پس فردا چون امتحان دارم😘
موفق باشی من هم فردا امتحان ریاضیات دارم انقدر خوندم پ. ا. ر. ه شدم و وی فردا صبح کله قرار است بیدار شود و تمرین کند 😐
راستی کلاس چندمی؟ من دوم راهنمایی(هشتم)
کلاس نهم هستم یعنی خب
این پارت هم خیلی خفن و خوب و عالی بود واقعا خیلی خوب بود 🌹❤️
راستی چند سالته و اسم واقعیت چیه و چه شهری هستی؟
اسم:مهتا
سن:15 در اصل
شهر:تبریز🙂
خشبختم منم یاسین 14 دیگه تقریبا تمومه شبراز 🙂
خوشبختم 🙂
عاجو •-•
من گوشیم•-•
دسته بچه فامیل افتاده بود•-•
بعد اومدم دیدم چ خرابکاریایی کرده•-•
من جونمم میدم براشون•-•
بعد ایشون ازکت نوارو لیدی باگ متنفره
دوس دارم بزنم صاف شه•-•
فضولع کلا چندبار منو خراب کرده•-•
ببخشید🥺💗
ایراد نداره🙂
معذرتت
موخوامم
میشه اون تستتو ک درمورده من بود پاک کنی؟
بله