اینم یک قسمت دیگه از داستانم ممنونم از اینکه میخونین 💞 امیدوارم لذت ببرین💫 کامنتاتون خیلی بهم انرژی میدن😂❤️
ادامه داستان: راشل با نامجون درد و دل میکرد. فردا صبح بچه ها داشتند مواد و لوازمی که ضروری بود و از سالن پیدا کرده بودند رو داخل وَن میبردن. راشل به نقشه نگاه میکرد، کنارش جیمین بود.... راشل که با دست روی نقشه رو نشون میداد: اگه این قسمت لوله ها ترکیده و ماشین ازش رد نمیشه...... پس ما باید از این قسمت دور بزنیم تا وارد مسیر بشیم. جیمین خودشو پخ کرد: خیلی طولانی میشه. راشل که همین جور به جیمین نگاه میکرد و نقشه رو میبست: چاره ای نداریم! الینا سعی در این بود که آنتن گوشیشو پیدا بکنه ولی پیدا نمیشد. تهیونگ سمتش اومد و گفت: چی شده؟! الینا به تهیونگ نگاه کرد: هنوز آنتن نداره! تهیونگ گوشی رو گرفت و بالا بردش آنتن نیومد. مکانشو جابجا کرد ولی بازم آنتن نداشت. کوکی خطاب به جیمین و راشل: وقت رفتنه. راشل و جیمین به سمت بچه ها رفتند. تهیونگ داشت از وَن بالا میرفت که جین به زبان کره ای گفت: چه غلطی میکنی؟! تهیونگ بالای وَن رفت و گوشی رو بالا گرفت و آنتن اومد و با خوشحالی داد زد: آنتن اومد! همه به تهیونگ نگاه کردن و یک دفعه گوشی زنگ خورد. همه تعجب کردند و الینا با تعجب گفت: کی زنگ زده؟! تهیونگ به زور نگاه کرد و رو به بچه ها: بابا! راشل همین جور جلو میومد و گفت: جواب بده! تهیونگ اون دست دیگشو بالا برد و کلید پاسخ رو زد و روی بلندگو گذاشت. پدر الینا: الینا..... الینا حالت خوبه؟! الینا خنده ای کرد و اشک توی چشماش جمع شد و داد زد: بابا، دلم واست تنگ شده! راشل کنار الینا رفت و به کمرش دستی کشید. پدر الینا: حالت خوبه دخترم؟! آسیب که ندیدی عزیزم؟! الان کجایی، جات امنه ...... راشل باهاته؟! راشل جواب داد: آره آقای بروس، با الینام! پدر الینا که داشت گریه میکرد: اتفاقی که براتون نیفتاده؟! حالتون خوبه؟! چرا صداهاتون اینقدر ضعیفه؟! تهیونگ گوشی رو توی دست دیگش جابجا کرد. الینا اشکاشو پاک کرد و گفت: ما خوبیم بابا، از سئول اومدیم بیرون باز بهت زنگ میزنم. پدر الینا با تعجب: شما هنوز سئول هستین؟! دونفره اونجا تنهایی با اون همه زامبی؟! راشل: تنها نیستیم آقای بروس. پدر الینا: با کی..... صدا قطع شد، تهیونگ دستشو آورد پایین و نگاهی به گوشی کرد و گفت: خاموش شد. الینا گریه کرد و راشل آرومش کرد و گفت: سوار بشین. همه به سمت وَن رفتند و جیمین گفت: من رانندگی میکنم.
همه توی ون بودن. راشل صندلی جلو جای جیمین نشسته بود. تهیونگ یک نگاهی به الینا کرد که کنار پنجره نشسته و به بیرون نگاه میکنه. بلند شد و رفت کنارش نشست. الینا یک نگاهی بهش کرد و بعد لبخندی زد و صاف نشست. تهیونگ: چیکار میکنی!؟ الینا با تعجب و لبخند: بیرون رو نگاه میکردم. تهیونگ لبخندی زد و سری تکون داد. کوکی که صندلی کنار الینا بود، اخمی کرد و زد به شونه تهیونگ: هی، پاشو. تهیونگ نگاه کرد و گفت: نشستم، چیکار داری؟! کوکی بلند شد، با دست و شوخی: بلند شو، من باید مراقب الینا باشم همونطور که راشل گفت. اونا تمام مدت کره ای حرف میزدن و راشل که تا اسم خودشو شنید، برگشت و به جی هوپ که عقب صندلیش نشسته بود گفت: چی شده!؟! جی هوپ نگاهی به راشل کرد: مهم نیست. راشل اخمی کرد و دید کوکی کنار الینا نشست. برگشت و سرشو روی صندلی گذاشت و چشماشو بست.... جیمین نیم نگاهی به راشل کرد و لبخندی زد. به جلو خیره شد و چند نفر رو دید که دست تکون میدن.... چشماشو ریز کرد و گفت: راشل، اونا آدمن؟! راشل که چشماشو بسته بود، باز کرد و با دقت نگاه کرد: آره..... آدمن! سرعتو کم کن. جیمین سرعت رو کم کرد و آدما کنار ماشین ایستادن. یک خانواده بودن....... یک پدر با دو دختر کوچیکش. پدر با ناله و گریه: لطفا بچه هامو نجات بدین. دختره ای که بزرگ تر بود حدود 14 ساله.... با لبخند به جیمین نگاه کرد و گفت: جیمین؟!
جیمین که پشت فرمون بود نگاه دوستداشتنی به دختر کرد و لبخندی زد. راشل با لبخند نگاه میکرد. یکدفعه یک زامبی از پشت سر پدر و دخترا ظاهر شد، راشل با تعجب بلند شد و داد زد: مواظب باشین! زامبی دختره بزرگ تر رو گرفت و گازش زد، جیغی کشید و گریه کرد. جیمین خیلی تعجب کرده بود. راشل از ماشین پیاده شد و پدر و اون دختری که 4 سالش بود رو از اونا دور کرد. مرده با گریه داد میزد: لوسی! جیمین خشکش زده بود، به زامبی و دختره نگاه میکرد. تهیونگ از ماشین پیاده شده بود و خواست بره دختره رو نجات بده که راشل جلوشو گرفت و گفت: ته ته نه! اون دیگه زامبی شده..... صبرکن. نامجون بیرون اومده بود، مرده دختر کوچیکش رو به سمت نامجون برد و گفت: این دخترم رو ببرین. نامجون دختره رو گرفت و نگاش کرد. با اون دست دیگش تهیونگ رو به سمت ون برد. راشل رو به مرده کرد و گفت: شما چرا نمیان؟! مرده حرکات عجیبی انجام داد، راشل عقب عقب رفت و نگاه میکرد. مرده زامبی شد، راشل فرار کرد ولی پالتو راشل رو گرفت. راشل پالتوشو درآورد، سوار ون شد و سریع در رو کشید. جیمین سریع حرکت کرد. تهیونگ با زبان کره ای با گریه داد میزد: اون دختر گناهی نداشت...... چرا گذاشتین زامبی بشه؟! الینا که همه چی رو از پشت پنجره دیده بود خیلی ترسیده بود و مثل روانیا میلرزید. کوکی الینا رو بغل کرد و گفت: آروم باش دختر، هیییییش! /: راشل کف ون نشسته بود و صحنه گاز گرفتن دختره توسط زامبی توی ذهنش بود. نامجون دختره رو دست جی هوپ داد و کنار راشل نشست. راشل اشک از چشاش اومد و آروم گفت: اون گناهی نداشت. نامجون دست روی شونه راشل گذاشت، راشل ترسید و تکونی خورد. به نامجون نگاه کرد و گریه کرد: اون گناهی نداشت. نامجون سری تکون داد،دستاشو دراز کرد و راشل رو بغل کرد. راشل هم گریه کرد.
به یک پارک رسیده بودند. جیمین یک گوشه ون رو پارک کرده بود و سرشو روی فرمون گذاشته بود. جین با دختربچه داخل وَن بود، باهاش بازی میکرد و دختره میخندید. راشل کنار فواره که هنوز کار میکرد، دست به سینه ایستاده بود و نفس عمیق میکشید. کوکی پیش الینا بود. الینا روی یک صندلی نشسته بود و هیچی نمیگفت. کوکی بهش نگاه کرد و گفت: حالت خوبه الینا؟! الینا بدون اینکه نگاش بکنه سری به نشانه آره تکون داد. کوکی اوفی کرد و تکیه داد. راشل چشماشو بسته بود و به صدای آب گوش میداد که یکی گفت: این اتفاقات همه میگذرد. راشل چشماشو باز کرد و نگاهی کرد. جی هوپ بود و به آب نگاه میکرد. راشل نفسی کشید و به آب خیره شد: آره..... میگذرد. جی هوپ نشست و دستشو داخل آب کرد. راشل: میدونی، من به این فکر میکنم که اگه من هم توی اون سن دختربچه میمردم..... چی میشد؟! جی هوپ: دیگه مارو تحمل نمیکردی! راشل خندید و یک آهی کشید. جی هوپ بلند شد و کنارش ایستاد و گفت: ممنون. راشل نگاش کرد و با کنجکاوی گفت: چرا؟! جی هوپ بدون اینکه نگاش بکنه: خودت میدونی! بعد نگاهی به راشل کرد، لبخندی زد و دست به شونش کشید و رفت. راشل همراه لبخند روی لبش اخمی کرد و به روبرو خیره شد.
شوگا داد زد: ناهارو همینجا میخورین یا نه؟! جین از توی ماشین داد زد: همینجا! تهیونگ و شوگا باهم نشسته بودند و ساندویچ سوشی درست میکردن. شوگا درحال درست کردن: به نظرت الینا و راشل خوششون میاد. تهیونگ درحال پیچیدن ساندویج: باید خوششون بیاد، چون همینو داریم. شوگا پوزخندی زد. راشل صورتشو برگردوند و داد زد: وی! بعد کوکی خندش گرفت، جیمین که از وَن پایین شده بود آهنگ جامپ(Jump) رو خوند، نامجون و شوگا و جی هوپ و کوکی باهاش شروع کردن به خوندن. راشل تعجب کرده بود و نگاه میکرد. الینا سرشو بالا کرده بود، لبخند دلنشینی زد و سرشو تکون میداد. تهیونگ هم درحال ساندویچ درست کردن میرقصید. راشل خنده ای کرد. آهنگ خوندن تموم شد و تهیونگ گفت: بله؟! راشل درحال خندیدن: هیچی! تهیونگ تعجب کرد و گفت: خب، چیه؟! راشل لبخند زد و گفت: میشه از منو، اینجا بیارین؟! تهیونگ با دست علامت اوکی نشون داد و راشل گفت: ممنون. بعد به حال اولیه خودش برگشت. ساندویچ ها درست شد، نامجون رو به تهیونگ کرد و گفت: بده من برای راشل میبرم. تهیونگ شیطنت بار نگاش کرد و گفت: چرا؟! خودم براش میبرم. نامجون بد نگاش کرد و تهیونگ لبخند مرموزانه ای زد و ساندویچ رو روی دست نامجون گذاشت. نامجون یک گاز از ساندویچ خودش زد و رفت. شوگا به تهیونگ نزدیک شد و درحالی که به نامجون نگاه میکرد گفت: خبراییه ؟! تهیونگ دوتا دستشو روی قلبش گذاشت و کاملا جذابانه شروع کرد به حرکت دادن دستاش مثل تپش قلب. شوگا اول تعجب کرد و بعد خندید، بعد یک گاز به ساندویچ زد.
نامجون کنار راشل ایستاد و ساندویچ رو داد: بفرما! راشل اول به ساندویچ و بعد به نامجون نگاه کرد، با لبخند گرفت و تشکر کرد. نگاهی به ساندویچ کرد: ساندویچ چیه؟! نامجون که ساندویچ توی دهنش بود، نگاهی به راشل کرد و گفت: سوشی! راشل ابرویی بالا انداخت و یک گاز کند. نامجون نگاهشون از راشل دور نکرد، چون میخواست عکس العملشو ببینه. راشل چندبار جوید و بعد با حالت تحسین باری سرشو تکون داد، به ساندویچ نگاه کرد و گفت: خوبه! نامجون درحال جویدن لبخندی زد و به روبرو خیره شد. سکوت بینشون بود و غذا میخوردن. راشل به عقب نگاهی کرد و چشمش به الینا و کوکی افتاد. برگشت و به نامجون گفت: میگم..... (نامجون نگاش کرد) کوکی خیلی با الینا جور شده ها! نامجون یک نگاهی انداخت، رو به راشل کرد و گفت: آره، خیلی ازش مراقبت میکنه، زوج شیرینی هستند. راشل خندید و یک مشت به بازوی نامجون زد. نامجون خندید. راشل دماغشو بالا کشید و یک گاز دیگه از ساندویچ زد.
الینا ساندویچ میخورد و آب خواست، کوکی از کنارش یک بطری برداشت، سرشو باز کرد و به الینا داد. الینا آب خورد. کوکی با محبت به الینا نگاه کرد. الینا تشکر کرد.کوکی به راشل و نامجون نگاه کرد، انگار دیگه عصبانی نمیشد. لبخندی بهشون زد، به الینا نگاه کرد و لبخندی زد. کوکی پرسید: دوست داری حرف بزنیم؟!شاید آروم بشی! الینا نگاش کرد و لبخندی زد وگفت: خب، آره چرا که نه..... من همیشه عاشق این بودم که با شما حرف بزنم یا باهاتون عکس بگیرم. کوکی خنده ای کرد و الینا ادامه داد: اصلن به خاطر همین کره ای یاد گرفتم. کوکی: این اولین بار بود کره اومده بودی؟! الینا سری تکون داد و گفت: آره، بهترین سفرم شد. کوکی اخمی کرد و پرسید: چرا، اینکه از نظر من بدترین سفرت بوده. الینا: چون با شما همسفر شدم، این بهترین خاطره و سفر برام بوده. صدای راشل اومد: خیله خب، بلندشین حرکت کنیم. کوکی نگاهی بهش کرد، که همراه نامجون به سمت وَن میرفتن. همراه الینا بلند شد و رفت.
اینم از این قسمت امیدوارم لذت برده باشین عشقا💞💞
همین....
همین..... خیلی خوبید
نایس^^
خیلیییی عالیه خوشملم ادامش بده . کیوووووتم💜💜💜💜💜💜💜💜
عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر😂
خیلی خوب بود دختر خیییییییییلی
عاشقش شدم بی صبرانه منتظر پارت بعدم
این داستانا رو ک میخونم با خودم فک میکنم این همه نظر مثبت واسه من میزارن داستان من درمقابل اینا هیچه😶
دوتا حدس دارم:
1-مشهدی هستی
2-بایست مونیه
😂😂😂🤦♀️
اون حدسایی که زدی، آره مشهدیم😐
و اون مونی، موچیه؟! اگه منظورت موچیه آره جیمین رو دوست دارم ولی بایستم نیست😐
عاااا دیدی درست گفتم
ن مونی همون نامجونه
آره هردو حدست درست بود😂😂👍
ممنون عالی بود ❤️
فوق العاده
این حجم محبت خیلی خوبه😍😂❤️
وایییی خیلی خوب مینویسی
هم طولانی هم هیجان انگیز😎❤️
منتظر پارت بعدیت هستم لاوم:)
عالی
مثل همیشه عالی
منتظر پارت بعدی هستم
عالیهههههههههعهههههه دمت گرم😐💜💜
عاشقتم 🥺💜💜
خیلی خوبی
مرسی که هستی
داستانت خیلی خوبه😍😍😍🥰🥰
منم عاشقتم😂😂❤️