یه روز در میون سعی میکنم ۲پارت بزارم 😗 آخه بخاطر درسام زیاد نمیام سایت 😐💔
دیدم ۲تا مرد جلوی در کمپانی وایسادن😐فکنم بادیگاردن رفتم بهشون پاکت رو نشون دادمو گفتم که برای کار آموز دکتر تون اومدم اونا هم درو برام باز کردنو پاکت رو بهم دادن رفتم تو اونجا خیلی بزرگ بود از یکی که تو کمپانی کار میکرد آدرس دفتر مدیر رو گرفتم رفتم جلوی درش دیدم کنار در میز و منشی بود😐ا/ت سلام میخواستم مدیر رو ببینم»+:«برای چه کاری🧐 پاکت رو دادم بهش بعد از اینکه خوند گفت:«آها خب چند لحظه صبر کنین الان سرشون خلوت میشه و میرین تو»ا/ت:«ممنون»((چند دقیقه بعد))رفتم تو ا/ت:«سلام»بعد خم شدم مدیر هم از جاش پاشدو سلام کردو خم شدو گفت بفرمایید
رفتم و رو یکی از صندلی هایی که اونجا بود نشستم ا/ت:«میخواستم..»که یهو تلفن زنگ خورد منم پاکت رو گذاشتم رو میز مدیر همینطور که داشت جواب تلفن رو میداد پاکت رو هم میخوند چند ثانیه بعد تلفن تموم شدو خودش زنگ زد و گفت:«کار آموزتون اومد الان میفرستمش بیاد »بعد تلفن رو قطع کردو گفت:«خوش اومدی امیدوارم قبول شی🙂 اتاق دکتر طبقه پایین سمت راستع»ا/ممنونم مرسی»بعد از جام بلند شدمو رفتم همون اتاقی که مدیر گفت دیدم چند تا پسر از اون اتاق اومدن بیرون چقدر قیافه هاشون آشناس🤨چقدر هم باهم حرف میزنن😐
یکی شون لنگ لنگون راه میرفت اونیکی هم دستشوگرفته بود اوخی😕ا/ت:«امم..کمک نمیخواین؟»با این حرفم همه شون ساکت شدن و بهم نگاه کردن تهوینگ:«نه ممنون....امم..فکنم سنگ رفته تو پام😅..باید ورش دارم»بعد یه خنده الکی کردو گفت:«شما تازه واردید؟..»ا/ت آره 🙂باید کار آموزشون شم»بعد با دستم به اتاق اشاره کردم تهوینگ:«او.. موفق باشی🙃»ا/ت:«مرسی»بعد یه تعظیم کوچیک کردم اونا هم به راهشون ادمه دادن تازه یادم اومد
بی تی اس اونا بودن جولیا بهم گفت اون چه مشکلی داره ولی چرا سعی کرد وانمود کنه که سنگ رفته تو پاش😐شاید خجالت میکشه💔در زدم رفتم تو ا/ت:«سلام»دکتر خنده ای که روی لبش بود با دیدن من پاک شد💔 ((ادمش تو نتیجه))
عالی بود
گشنگههههه بزار😐💔🌒🌒🌒
اوکی کوکب جانم 😐😂
😊😊😊😊باتو پرو فیلم برو نظربده
اجی پارت بعد رو سریع بزار😍😍😍😍😍
گذاشتم آجی 🐥🌟❤️
عاليه داستانت 💙💜
پارت بعدی زود بنویس 💜💙
تنکس جیگر 🌟💓😗
نوشتم گذاشتمش تو برسیه 😗💓🌟
عالییییییی منتظر پارت بعدی هستم
مرسی عسلم ❤️💜😗
👏
😗😘😘😘