
سلام دوستان خب امروز توی این پارت جواب چالش معلوم میشه😍😘
از زبان آدرین:مرینت را یک دفعه بیهوش توی ب..غ..ل..م دیدم😨(اسم محافظ آدرین را لطفاً توی نظر ها بگید که نمیدانم🤦🏻♀️)خدا رو شکر که لباس مناسب تن مان بود به محافظم گفتم:بریم بریم بیمارستان😩مرینت را بغل کردم بردم تو ماشین😰 سریع رسیدیم بیمارستان😨پرستار ها مرینت را بردن اتاق،آقتی دکتر آمد از اتاق بیرون رفتم پیشش گفتم: دکتر حالش چه طوره؟گفت:فعلا معلوم نیست😔 گفتم: آقای دکتر نجاتش بدید الان ه..م..س..ر من ب..ا..ر..د..ا..ر..ه اتفاقی برایش بیوفته خودم را نمیبخشم😢 گفت:اگر ب..ا..ر..د..ا..ر هستن پس فکر کنم به خاطر این هست که بچه فشار زیادی به مادر خودش آمده نگران نباشید☺️ گفتم:کی مرخص میکنیدش؟گفت: وقتی سروم تمام شد می تونن مرخص شوند🙃رفتم داخل اتاق مرینت بهوش آمده بود😊 رفتم نشستم گفتم:این بچه به کی رفته نه من شیطونم نه تو از الان شیطونی میکنه 😕
گفت:فکر کنم به باباش رفته🙃 گفتم:من شیطونم؟گفت:بله،آن هم بیش از اندازه 😬😬😬😬 رفتیم خانه🙃تیکی سریع با تمام سرعت آمد لوپ مرینت را بغل کرد. از زبان تیکی:به مرینت گفتم: مرینت چیزیت نشده؟خوبی؟گفت:خوبم خوبم عزیزم💓 گفتم: خدارو شکر چیشده بود؟گفت:مثل اینکه این بچه مثل باباش شیطون شده.و به آدرین اینطوری نگاه میکرد👈«😑😑😑😐»آدرین گفت:بانو به من هیچ ربطی نداره بخدا😰😰(نویسنده:وای وای خدا مردم از خنده تاحالا اینطوری نشده بودم😂)خندیدم گفتم:مرینت بنده خدا گناهی نداره بچه دوست داشته شبیه باباش بشه😂گفت:واییی خدا حتماً باید شبیه آدرین نمیشه شبیه من بشه😑 آدرین گفت:بانو بچه عمران بتونه شبیه تو بشه چون تو تک تکی😘«نویسنده:بخدا این ه ی بیچاره را چرا انداختم دسته این دوتا😠»
از زبان مرینت: گفتم:خدا این بچه باید شبیه من بشه نشه و شبیه آدرین بچه با آدرین عمران ا..ز..د..و..ا..ج کنم . اگرم کرده باشم بعد بچه بیاد و شبیه آدرین باشه ط..ل..ا..ق میگیرم😠😠 آدرین این را که شنید گفت: عزیز دل بابا لطفاً شبیه من نشو شبیه مامانت شو مگه نه من بدبخت میشم😩خودتم بدبخت مبکنی عزیزم قربونت برم شبیه مامانت شو😭😭همه داشتی از خنده نقش بر زمین شدیم😂😂 آدرین گفت:خنده داره😠 گفتم: ع.ش.ق.م من باهات شوخی کردم بدبخت بچه ترسید😂😂

(2روز بعد💓)از زبان آدرین:به آدرینا و دوستانمون سپرده بودم که برم باغ خانواده ی اسپارو را تزیین کنن😁من هم رفتم با بادیگاردم رفتیم طلا فروشی 💓دوتا انگشتر گرفتم البته برای ن.ا.م.ز.د.ی که تو تولد اگر مرینت خواست اگر نخواستم هیچی☺️ولی اصلی ترین حلقه ی خ.و.ا.س.ت.گ.ا.ر.ی را خریدم☺️(عکس اسلاید حلقه ی ن.ا.م.ز.د.ی هست😘)
(عکس اسلاید حلقه ی خواستگاری☺️) رفتم خانه در اتاق مرینت را زدم.گفت:کیه؟گفتم:میومیو،گفت:بیا تو پیشی کوچولو😍رفتم داخل دیدم کنار پنجره نشسته و داره بیرون را نگاه میکنه😍☺️ گفتم: بانو خوبی؟گفت:آره خوبم 💝 گفتم:بچمون خوبه؟گفت:آره فقط یک چیزی مثل اینکه دوست داره من. ا اذیت کنه چند دقیقه پیش 3بار بهم لگد زدن😖گفتم:واییی عزیزم لطفاً مامانت را اذیت نکن☺️☺️گفت: تو گفتی ولی به نظرت گوش میکنه؟گفت:باید گوش کنه چون دختر آدرین آگراست ومرینت آگراست هست☺️وای سوتی دادم برای خواستگاری 😱گفت:اممم به نظرت الان زود نیست برای آگراست نامیدن من پیشی جون😁 گفتم: بالاخره که آگراست میشی دوست نداری بشی🥺 گفت:نه من ع.ا.ش.ق.ت.م هیچ وقت هیچ وقت این را نگو🤗🥺 گفتم: باشه عزیزم 😘
(عکس اسلاید حلقه ی خواستگاری☺️) رفتم خانه در اتاق مرینت را زدم.گفت:کیه؟گفتم:میومیو،گفت:بیا تو پیشی کوچولو😍رفتم داخل دیدم کنار پنجره نشسته و داره بیرون را نگاه میکنه😍☺️ گفتم: بانو خوبی؟گفت:آره خوبم 💝 گفتم:بچمون خوبه؟گفت:آره فقط یک چیزی مثل اینکه دوست داره من. ا اذیت کنه چند دقیقه پیش 3بار بهم لگد زدن😖گفتم:واییی عزیزم لطفاً مامانت را اذیت نکن☺️☺️گفت: تو گفتی ولی به نظرت گوش میکنه؟گفت:باید گوش کنه چون دختر آدرین آگراست ومرینت آگراست هست☺️وای سوتی دادم برای خواستگاری 😱گفت:اممم به نظرت الان زود نیست برای آگراست نامیدن من پیشی جون😁 گفتم: بالاخره که آگراست میشی دوست نداری بشی🥺 گفت:نه من ع.ا.ش.ق.ت.م هیچ وقت هیچ وقت این را نگو🤗🥺 گفتم: باشه عزیزم 😘
(شب🌌)از زبان مرینت:
با آدرین داشتیم بیرون وسایل بچه نگاه میکردیم☺️ آدرین گفت:بیا بریم یک باغ که برای خانواده ی تو هست ازشون اجازه گرفتم که بریم آنجا باغ خودمون توی اینگیلستان هست😘گفتم: باشه عزیزم بریم🤗رفتیم به باغ گفتم: آدرین اینجا چقدر بزرگه گفت:آره من میرم بعد من بیا باشه😉 گفتم:باشه😐رفت من رفتم داخل که جیغ و دست زدن و داد زدن:تولدت مبارک مرینت😆😆 گفتم: ممنون عزیزانم ولی من ح......بعد جلوی دهنم را گرفتم🙊گفتن:تو چیییییی؟گفتم: آدرین بگم؟گفت:بگو☺️گفتم:من..من..من..من ح..ا..م..ل..م☺️ گفتن:جانم!!!!!!بعد دیدیم تیکی افتاد زمین😰😰وقتش بود. گفتم: نه نه نه تیکی باید بهت میگفتم تو تو دا دا داری م م م میمیری😭😭😭 تیکی در حالت اینکه داشت سیاه میشد گفت:
من را می ت ت تونید بر بر گردونید.و و لی به این ش شعر د دقت ک کنید☺️ و و بدانید ا ا از آ آ آخر ب ب به ا ا اوله!😘با تمام توان خودش گفت:(بدان نیرو ی عشق قویی ترین نیرو هست،دلت در دل دیگریست،به رفتنم دقت کن چون تویی عزیزترین☺️)بعد پودر شد😭 گفتم:تیکی تیکی من بدونه تو چیکار کنم بدبخت شدم تیکی کجایی تیکی😭😭😭نشستم رو زمین گریه کردم.آدرین آمد پیشم گفت:امشب برش می گردانیم 😭 گفتم: باشه 😭 آدرین گفت:فعلا جشن نمیگیریم تا تیکی برگرده😭به آدرین گفتم: آدرین اصلا نفسم بالا نمیاد 😰😭گفت: باشه باشه میریم دکتر 😭 از زبان آدرین:همه ماندن توی باغ مرینت را سریع بردم پیشه دکتر، بهش سرم زدم. دکتر بهم گفت:بیشتر مواظبش باشید بچه...........هست(نمیگم😜) گفتم: آقای دکتر دارید راست میگید😲گفت:بله بچه واقعا.........هست😁
به مرینت گفتم که بچه...........هست. گفت:چی آدرین یعنی چی بچه ........ هست😰 گفتم:هست دیگه چی بگم من😳مرینت رو بردم برج ایفل تا تیکی رو برگردانیم🥲مرینت گفت:سه بیت شعر تیکی از آخرین رو و وسطی رو معنی کردم.آخری میشه:پنجه برنده🐾وسطی میشه:تو آدرین🧑🏼ولی اولی را نمیدونم؟🥺 گفتم:آخری چی بود؟گفت:بدان نیرو ی عشق قویی ترین نیرو هست.گفتم:خب عشق قویی ترین نیروی جهانه😊گفت:فهمیدم یعنی عشق را واقعی😊خب ولی تو و پنجه ی برنده و عشق واقعی خب یعنی چی؟آها فهمیدم😲
گفتم:خب چی؟گفت:خب مگه گربه سیاه ع.ا.ش.ق دخترکفشدوزکی نشد؟گفتم:اول آره😊گفت:خب ع.ش.ق.ش هم که به دخترکفشدوزکی هزار بار ثابت کرده درسته؟گفتم:خب آره بار ها ثابت کردم😊 گفت:وع.ش.ق.ت واقعی بود درسته؟نیش خنده زدم گفتم:هه من ع.ش.ق.م واقعی نیست😏بغض کردو سرش را انداخت پایین،ادامه دادم:ع.ش.ق.م واقعی نیست ع.ش.ق.م حقیقی هست🤪😍گفت: یعنی چی؟گفتم:یعنی من ع.ا.ش.ق.ت نیستم من د.ی.و.ون.ت.م😜گفت:هه هه هه عزیزم ممنون❤️گفتم:خب بقیش!گفت:و گربه سفید با پنجه برنده نزدیک بود من را بکوشه گفتم:آره،صبر کن چییییییی😱گفت:وای یادم رفت نمیدونی شرور شده بودی😬 گفتم:یعنی چی حالا؟گفت:
یعنی پلگ باید با پنجه ی برنده به خاکستر تیکی بزنه🥲بریم؟گفتم:بریم.(🐾پلگ پنجه ها بیرون 🐾) رفتیم.مرینت به پلگ گفت: پلگ باید پنجه ی برنده رو بزنی به خاکستر تیکی بزنی!کوامی ها آمد گفتن:بابا بابا مامان کجاست😭پلگ گفت:بچه ها ما مامانتون م م م مرده😭😭 گفتن:مامان مامان ،و سیاه شدن پلگ گفت:من این کار را میکنم ولی دنیا چی نابودی دنیا گردن من میشه😕از طرفی پای ع.ش.ق.م ویژ هست🥺مرینت گفت:نه نترس😊از زبان پلگ: پنجه ی برنده را فعال کردم گفتم:همه بدونن که فقط به خاطر تیکی این کار را میکنم🥺😠
تمام شد 😍
بابای چالش داریم 😊
چالش:منظور از بچه.............هست. یعنی چی؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ج چ:بچه دختر/پسر هست؟
پارت جدید درحال بررسی هست 😘
خب یک سوپرایز دارم☺️
مهتا جان پارت بعدی رو هم بزار از کار و زندگیم افتادم فردا امتحان دارم ولی منتظرم پارت بعدی بیاد😢😢😢😢😧😧😧😧
عزیز دلمی 😍 من فردا بعد از ظهر میزارم.شما با خیال راحت امتحان بده من هم امتحان دارم😊
ممنون عزیزم😙❤
عالیییی بود خواهر جود ... راستی پارت بعدی داستانم رو گزاشتم میتونی بری بخونی
ممنون عزیزم میرم می خوانم☺️
عالیییییییییز خارق العاده هههههه
ج چ:بچه.... اومممم نمد والا هیچی به ذهنم نمیرسه
ممنون عزیزم که چالش هم انجام دادی😍☺️
🌹🌹🌹
عععععاااااااااااللللللللییییییییی بببببببببوووووووودددددد
ممنون عزیزم 💓
من کلان به امید اینکه شما خوشتان بیاد مینویسم💓
♥
💓