
فالو = فالو 🌸 و اینکه لایک یادتون نره 😉
لیدی باگ: متوجه شدید؟؟؟.... همه قهرمان ها: بله لیدی باگ!!!..... لیدی باگ : پس بزنید بریم..... بعد از گفتن این جمله یویومو به سمت دود کش نزدیک ترین ساختمون پرت کردم و با پریدن از روی ساختمون های کوتاه و بلند به سمت خیابون مرکزی حرکت کردم .... البته بقیه ابر قهرمان ها هم کنارم بودن و پابه پای من جلو می اومدن.... _________________________________ هاگ ماث: وسط خیابون مرکزی وایساده بودم و منتظر بودم تا سر و کله لیدی باگ و گروهش پیدا بشه ..... انتظارم زیاد طولانی نشد و از دور لیدی باگ و چند تا دیگه از ابر قهرمان ها رو دیدم که داشتن با سرعت به سمت ما میومدن .... به وایلد تایگر که کنارم استاده بود نگاه کردم و اونم فورا منظورمو فهمید و با استفاده از تلفن کوچیکی که روی دستبندش بود به مایورا
خبر داد که آماده باشه ..... مایورا دقیقا زیر پاهای ما .... تو فاضلاب مستقر شده و قراره به کمک سنتی ماستر اون و وایلد تایگر و ابر شرور قدرتمند من لیدی باگ شکست بدی بخوره .... از این فکر خود به خود یه لبخند پیروزمندانه رو لبم شکل گرفت..... _________________________________ لیدی باگ : بچه ها آماده باشید ... چیزی نمونده برسیم .... کت نوار : باشه مای لیدی.... اما چرا هاگ ماث و وایلد تایگر تنها هستن ؟؟!!!!!!..... ریوکو : اوضاع مشکوکه... مطمئنا یه نقشه ای دارن .... باید با احتیاط جلو بریم..... لیدی باگ : درسته ... هاگ ماث حتما یه نقشه حساب شده داره .... کینگ مانکی و کویین بی شما از سمت چپ حمله کنید .... ریوکو و کاراپکس شما از سمت راست.... و منو کت نوار هم از جلو حمله میکنیم..... طبق نقشه ای که قبلا تو برج ایفل براتون گفتم پیش میریم.....
قهرمان ها بدون هیچ حرف اضافه ای به سمتی که بهشون گفته شده شروع به حرکت میکنن .... اما وقتی که به هاگ ماث و وایلد تایگر نزدیک میشن چیزی مثل یه ماده ژله ای به سرعت از زمین بیرون میاد و دور اونارو مثل یه دیوار احاطه میکنه .... کاراپکس : من و ریوکو که داشتیم با سرعت میدویدیم تا از سمت راست به هاگ ماث حمله کنیم با بوجود اومدن اون دیوار ژله ای نتونستیم سرعتمونو کنترل کنیم و محکم بهش برخورد کردیم و به خاطر لرزش و انعطافی که داشت چند متر به عقب پرت شدیم ...... __________________________________ پگاسوس: اوه ... خدای من !!!.... اون دیگه چیه ؟؟!!!.... با این حرفم ریناروژ و وایپیرون که چند متر اونطرف تر وایساده بودن و راجب چطور پیش رفتن این مبارزه با هم صحبت میکردن خودشونو با عجله کنار من رسوندن .....
ریناروژ: لعنتی !!!.... اون دیگه چیه ؟؟!!!.... مثل یه محفظه ژله ای میمونه..... که هیچی از توش معلوم نیست !!!!.... وایپیرون: این حتما جزئی از نقشه هاگ ماثه ... باید زمانو به عقب برگردونم و به لیدی باگ اطلاع بدم ..... فورا سر ماری که روی دستبندم بود رو عقب کشیدم و گفتم فرصت دوباره ..... به محض اینکه زمان به عقب برگشت با اضطراب تلفن رو که روی ساز چنگم بود رو روشن کردم و با لیدی باگ تماس گرفتم ..... اما قبل از اینکه بخوام حتی یک کلمه به زبون بیارم بازم همون اتفاقات قبلی افتادن و لیدی باگ و چند تا از ابر قهرمان ها توی اون محفظه ژله ای گیر افتادن ...... بازم زمانو به عقب برگردوندم...... فرصت دوباره .....
زمان بازم تکرار شد .... فورا به پگاسوس که کنار حفاظ های برج ایفل وایساده بود و داشت خیابون مرکزی رو نگاه میکرد گفتم : پگاسوس با قدرت تلپورتت برو پیش لیدی باگ و بهش بگو نباید به هاگ ماث نزدیک بشه و گرنه گیر میافته.... پگاسوس فورا با قدرت تلپورت خودشو به لیدی باگ رسوند اما قبل از اینکه وقت کنه چیزی بگه بازم اون دیوار های ژله ای بابا اومدن و پگاسوس هم همراه با لیدی باگ و بقیه قهرمان ها گیر افتاد .... ریناروژ که کنار من وایساده بود گفت تا به حال چند بار زمانو به عقب برگردوندی؟؟ فکر نمیکنی ..... اما من بهش اجازه کامل کردن جملشو ندادم و بازم زمانو به عقب برگردوندم ..... فرصت دوباره ..... فرصت دوباره .... فرصت دوباره ..... ... خسته از این همه تلاش بیهوده روی زمین زانو زدم و مشتمو مخکم به یتوتی که کنارم بود کوبیدم .... آخه چرا نمیشه ؟؟!!.... هر بار توی اون محفظه ژله ای گیر میافتن !!! .... اگه شکست بخورن و معجزه گر های لیدی باگ و کت نوار به دست هاگ ماث بیافته خیلی بد میشه !!!....
ریناروژ : تا به حال چند بار زمانو به عقب برگردونی؟؟.... فکر نمیکنی بهتر باشه بزاریم اونا باهم رو به رو بشن ؟؟؟.... وایپیرون: خیلی تلاش کردم که اونا توی اون محفظه ژله ای گیر نیافتن ....بیشتر از صد بار زمانو به عقب برگردوندم .... اما مثل اینکه باید بزارم اینجوری با هاگ ماث رو به رو بشن ..... پگاسوس : به وایپیرون کمک کردم از جاش بلند شه و گفتم : من و ریناروژ که نمیدونیم وقتی زمانو به عقب بر گردوندی چه اتفاقاتی افتاده اما اینکه هر بار لیدی باگ و کت نوار و بقیه توی محفظه ژله ای گیر افتادن نشون میده که این اتفاق باید میافتاده...... ریناروژ : درسته.... اگه از چهرت مشخص نبود خیلی کلافه و خسته ای ما حتی نمیفهمیدیم زمانو به عقب برگردوندی .... بعدش برای تغییر جو بوجود اومده با لحن شوخ گفتم : بگو ببینم ... بدون ما که نرفتی خوش بگذرونی ؟؟؟.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
تمام پارتا رو دنبال میکنم
خیلی خیلی مرسی 😘
عالی بود💚💚
مرسی 🌼
سلام گل گلی من خوفی ؟🍓
خعلی باحال بود دمت گرم 💚🥰
مرسی خوبم 😙
تو چطوری
خداروشکر 💚
نه بابا من خوب نیستم مگه میشه با این همه درس خوب بود آخه 🥴🤕😂
😢😢
عالی بود عزیزم دمت گرم زود پارت بعد رو بذار باشه 🥺🥺
راستی آجی میشی تینا 15 ساله یو نو 🥺🥺
ممنون که نظرتو راجب داستانم گفتی 😄🌸
اره اجی میشم
روژان ۱۴ ساله
چیزی نمیتونم بگم جز
کی پارت بعد رو میزاری😐
یک آپار درست بده بدونیم انقدر دق نخوریم
امروز یا فردا حتما میزارمش 😅
عالییییییییییییییی بوددددددددددددد♥ خداااااااااا ممنونننننننننننننننننن چرااااااا انقددددددد دیرررررر بههههههه دیررررررررر میزارییییییی😫😫
مممتاااااسسسففففممممممم
دددررررسسسساااام زززییییااااادددددد بببووووددددنننن 😭😭😭😭
هورااااااا بالاخره پارت دادیییییی😂 اولین کامنت😁☘💐 عالییی
ممنون 😅😙💖
بچه ها لطفا تو نظر سنجی که ساختم شرکت کنید🌸💖