
اداممههههه ❤️ ناظر جون منتشر کن لطفا 🙏🏻❤️🌹
یه خلاصه ای از پارت قبلی بگیم :نیکا تو ی همین فکرا بود که شاهزاده خانم* ( دختر امپراتور، همونی که مسئول یادداشت اسم زوج ها بود) گفت : خب....... دوشیزه های محترم لطفا سوار کجاوه هاتون بشید و به عمارت همسرتون برین! البته شما خودتون اختیار انتخاب کردن رو ندارین چند تا سرباز باهاتون میفرستم تا مطمئن شم فرار نمی کنید یا جای دیگه ای نمی رید! «بریم ببینیم اون پسر در نبود نیکا چی کار می کنه؟» از زبون اون پسر - - > خب..... بالاخره اونومجلس کوفتی تموم شد! یعنی به خاطر دو ساعت مادرم از صبح منو کشت! هی بهم می گفت : با دختری که می خواد زنت بشه خوب باش! عاقل شو! اذیتش نکن! بهش اهمیت بده و.......! منم برای اون دختره یه نقشه دارم به این راحتیا بهش پا نمی دم! بهش می خورد دختر خوبی باشه! اما..... بوش اصلا اشنا نبود! ولی چرا چشماش منو یاد یکی میندازه!...... بهتره برم دست به کار شم! دیگه اینجا عمارت منه و مامان و بابایی نیستن که بتونن کنترلم کنن! فقط چند تا خدمتکار و سرباز اینجان که..... امشب به تمام اونا دستور میدم اینجا رو ترک کنن و یه جای دیگه بمونن! تا هفت روز دیگه احتمالا نقشم گرفته! بعدش اونا رو بر میگردونم!
نیکا با کلی استرس و دلهره سوار کجاوه شد و به سمت عمارت اون پسر (همسرش) حرکت کرد! نیکا با خودش گفت : از صداش فهمیدم ادم فهمیده و با درکیه، پس بهم اجازه میده از عمارت بیام بیرون و دنبال تهیونگ بگردم! یه نفس عمیق کشید و با خودش گفت : من مطمئنم همه چی خوب پیش میره و اون منو اذیت نمی کنه! منم سعی می کنم تا وقتی توی دوره ی چوسان گیر افتادم، باهاش خوب رفتار کنم و باهاش کنار بیام! « از دید تهیونگ» با صدای در زدن به خودم اومدم و از توی فکر خیالم اومدم بیرون! با خودم گفتم احتمالا اون دخترس! پس باید همین اول کاری یه درس درست و حسابی بهش بدم تا از همین الان حساب کار دستش بیاد! رفتم و از توی صندوقچه ی کوچیکی که بغل کمد بود، یه خنجر در اوردم و گذاشتمش زیر بالشتم! بعدش شمشیرم رو هم اماده کردم و با زهر مار کبری( یه نوع زهر خیلی خیلی خطر ناک) شمشیر رو به سم آغشته کردم!
بعد تهیونگ با خودش گفت : دختر جون داری با پای خودت میای وسط جهنم! بدون گور خودت رو با دستای خودت کندی! بعد از چند دقیقه یه ندیمه اجازه ی ورود خواست و به تهیونگ اعلام کرد که نیکا به عمارت اومده! بعد تهیونگ به اون ندیمه گفت : همین الان به همه ی خدمتکارا و سربازا بگو اینجا رو ترک کنند و هفته ی دیگه به اینجا برگردین! ندیمه گفت : ولی سرورم..... تهیونگ نزاشت حرفش رو کامل و گفت : همین که گفتم! لطفا منو عصبانی نکن چون وقتی عصبانی شم ازم هر کاری بر میاد! همین الان همتون جمع می کنید و از اینجا میرید و وقتی که همه از اینجا رفتند به اون دختره بگو بیاد داخل اتاق! قبل از رفتن دروازه ی ورودی عمارت رو قفل کن! مطمئن شو همه ی در ها قفل باشه! اون ندیمه هم سریع و با ترس و لرز از اتاق تهیونگ خارج شد و به همه ی سربازا و نگهبانا و تمام خدمتکارا گفت از عمارت خارج بشن! « از زبان نیکا» وقتی دیدم همه ی ندیمه ها و سربازا دارن عمارت رو ترک می کنن، از یکی از اون ندیمه ها پرسیدم : چیزی شده؟ ندیمه گفت : نه بانو! فقط ما باید.....
یهو سرپرست ندیمه ها اومد پیش اون ندیمه که داشت با نیکا صحبت می کرد و از نیکا مذرت خواست و بعد روبه اون ندیمه کرد و گفت : مگه به شما نگفته بودم هر چه سریع تر عمارت رو ترک کنید!! پس هر چه سریع تر برو! نیکا خواست از سرپرست ندیمه ها چیزی بپرسه که، سرپرست ندیمه ها به نیکا گفت : بانو ی من! الان عمارت هالی هستش! شما می تونید برید پیش سرورم! بعد سرپرست ندیمه ها به سمت دروازه ی ورودی رفت و اون رو قفل کرد و بعد هم تک تک در ها رو قفل کرد و طبق دستور تهیونگ،از عمارت خارج شد! سرپرست ندیمه ها با خودش گفت : خدایااا! به این دختر بیچاره رحم کن! بیچاره دختره خودش رو بدبخت کرد! اون احتمالا نمیدونه تهیونگ کیه و چه کارایی ازش بر میاد! به هر حال! خداکنه هیچیش نشه🤷🏻♀️!! «بریم ببینیم نیکا کجاست؟» نیکا به سمت در اتاق تهیونگ رفت و با صدای تغریبا بلندی گفت : اجازه ی ورود دارم؟ تهیونگ هم گفت : بله وارد شو! نیکا هم خیلی اروم در اتاق رو باز کرد با قدم های اهسته وارد اتاق شد!
«از زبان نیکا» خیلی اروم وارد اتاق شدم! یکی اون طرف نشسته بود البته پشت به من نشسته بود و من نمیتونستم صورتش رو بیینم! می خواستم چیزی بگم که اون پسر (تهیونگ* نیکا هنوز نمیدونه که اون پسره همون تهیونگه!) گفت : خب!..... ببین بهتره همین الان یه سری چیزا رو برات روشن کنم! (تهیونگ شمشیرش رو داشت با پارچه ای تمیز میکرد) من.... اصلا ادم سست عنصری نیستم! اصلا هم ازت خوشم نمیاد! پس الکی خودتو امیدوار نکن! دخترجون تو تیلی دیوونه ای! وقتی ندیمه ها داشتن از اینجا می رفتند، چرا تو حتی سعی نکردی فرار کنی؟ مثلا می خوای بگی خیلی شجاعی؟ یا اینکه می خوای لج منو در بیاری و اذیتم کنی؟ بزار از همین حالا خیلی واضح برات بگم که بدونی! من از اون ادمای زود گذشت و از اونایی نیستم که سریع ببخشن و یادشون بره! اگه منو اذیت کنی یا بخوای لج منو دربیاری! حتی اگه بهش فکر هم بکنی! من شاید همون موقع کاری باهات نداشته باشم! اما مطمئن باش تلافی می کنم! ندیمه ها و نگهبانای اینجا کاملا منو میشناسن و خوب میدونن وقتی حرف از تلافی میزنم، دقیقا چی کار می کنم!
نیکا با استرس و ترس اب دهنش رو قورت داد! و گفت : من..... من.... اصلا.... اهل..... تلافی..... کردن..... نیستم! تهیونگ گفت : می دونم! شاید تو اهل تلافی کردن نباشی! اما شمشیر من خیلی دلش میخواد تلافی کنه و خونت و بریزه! (یهو تهیونگ برگشت سمت نیکا و بدون توجه به چهرش* چون نیکا هنوز روی صورتش نقاب داشت) شمشیرش رو سمت نیکا گرفت! و بعد با شمشیر روی دست نیکا یه خراش انداخت و نیکا روی زمین افتاد و بعد تهیونگ گفت : خب! حدود ده دقیقه ی دیگه میمیری! چه جالب من تاحالا یه عروسی که شب عروسیش بمیره رو از نزدیک ندیده بودم! (یهو نیکا چهره ی تهیونگ رو دید و فهمید که اون کیه) یهو نیکا با صدایی که نشون میداد داره درد میکشه گفت : تِ.... تِهی.... تهیونگ!. یهو تهیونگ سمت نیکا حمله ور شد و گفت : هاااا؟ چیه؟ نمیبینی اعصابم خورده؟ دختره ی احمق من حالم ازت به هم می خوره! (و بعد یه سیلی خیلی محکم به نیکا زد و باعث شد نقاب روی صورتش بیفته زمین)
انچه در قسمت بعدی خواهید خواند : من...... اره تو باید....... تو همونی که.... عشق من...... شیطان...... من به همه می گم.....ساکت شو...... چی گفتی..... اون تورو....قاتل..... فرار کن.... ندیمه ی..... نقاشی.....! پایان این پارت ❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییییییی فوق العاده بود خیلی قشنگه میشه بگی پارت بعدی رو کی میزاری این تست رو گذاشتم تو لیست هام چون عالیه♥️♥️💖
مررسیییییی گلم ❤️
والا نمی دونم کی منتشر میشه 🤷🏻♀️
دیروز پنج بار گذاشتمش
تا همین الان هم دوبار امتحان کردم
ولی احتمالا تا چند ساعت دیگه منتشر بشه
دوستان هم که از تهدیدات بسیار زیبا و قشنگشون منو بی نصیب نکردن 🤦🏻♀️
خیلی خوب بوددددددد😍😍😍😍😍😍
❤️❤️❤️
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤
به خدا چهار بار پارت بعدی رو بارگزاری کردم🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
پارتتتتتتتت بعدددددد 🥺🥺🥺💜💜💜
چشم خوشگلم 😁❤️
📣ناظران محترممممم 📣
لطفااااا یکی از شما برود و تست من را بررسی بفرماید و دل چندین نفر را شاد بنماید و عده ای را از نگرانی و خطر سکته ی قلبی ایجاد شده بر اثر انتظار زیاد از حد برای پارت بعدی نجات دهد 🤣🤣
با تشکر نوردین خانزاده
معروف به نون. خ
راست میگه دیگه😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤
این جانب:مه لقا خانم
😂😂😂😂
من ناظرم تستت توی صف نیست
واااااا! حدود یک ساعت و نیم پیش گذاشتمش🤦🏻♀️🤦🏻♀️
واقعا نمیدونم چرا اینجوری میشه🤷🏻♀️
دوستان ناظر نداری ای تست (بـــــوق) را منتشر کنه😭😭😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
واقعاااااا درستهههه👍🏻👍🏻
لطفا ناظرین محترممممم منتشرررررر کنیدددددد📣📣📣📣🙏🏻
عالی اجی چرا جای حساس کات میکنی
ببخشید 🥺🥺
اجی زودتر پارت بعد رو بزار
چشم خوشگلم، گذاشتم در حال بررسیه
ممنون
عالیییییی
❤️❤️❤️❤️
چرا این د کم بخدا خودمو جرر دادم تا اینو، نوشتی حالا هم که اینقد کم، نوشتی جای حساس که من خعلی وقته منتظرم کات کردی
به نظرم تهیونگ نیکا رو نشناسه بعد چاقو رو بکنه تو شکمش ولی چاقو سمی نباشه و و بعد که تهیونگ به نیکا چاقو زد متوجه بشه که اون نیکا بوده و نیکا خوب بشه 😂بیا دیگ همشو خودم نوشتم تو زحمت بکش یکم زودتر و طولانی تر بزار توعم😂😢💔✨💖
عالی بووووودددد😍❤😍❤😍❤
مررسیییییی❤️