
#مگه نگفته بودی از این ساعت به بعد کسی نباید بیرون باشه ولی تو مهمونی گرفتی ؟ سوهو : بهت یاد ندادن تو کار بزرگ ترا فضولی نکنی ؟ از کنارم رد شد و رفت پایین. از موقعی که مهمونی شروع شده بود یه نفر خیلی بین مهمونا مشکوک می زد. یه مرد نقاب دار که سر تا پا مشکی پوشیده بود. حضور یه نفرو کنارم حس کردم برای همین برگشتم سمت مخالفم که با کریس رو به رو شدم. #مرض داری اینجوری میای ؟ پوزخند رو اعصابی زد و دستاش رو گذاشت دو طرفم. #چیکار می کنی دیوونه شدی ؟ الان پرت می شم پایین. کریس : فکر کردی می تونی از دستم فرار کنی؟ #اگه نری کنار به سوهو می گم. کریس : انقدر اسم اونو جلوی من نیار. چند تار از موهامو تو دستش گرفت و یه دفعه کشید. آخی گفتم. #دردم گرفت نکن. کریس : اینکارو کردم تا دردت بیاد. سرشو اورد نزدیک گوشم و نجوا کرد : تو باید زجر بکشی باید قدر تمام این لحظات رو بدونی چون بعدش از اینم بدتره. به زور بغضمو کنترل کرده بودم تا نشکنه ، حداقل جلوی این کوه یخ نشکنه. هولش دادم عقب ولی چون زورش از من بیشتر بود حتی یه قدمم تکون نخورد. دستمو کشید و دنبال خودش برد ته راهرو. اون قسمت خیلی تاریک بود. چسبوندم به دیوار و 💋 رو 💋 گذاشت. هرچی زور زدم عقب نرفت. یه دفعه به عقب کشیده شد. اون سوهو بود می تونستم از توی تاریکی بشناسمش. یقه ی کریس رو گرفت.
سوهو : مگه بهت نگفته بودم م*س*ت نکن لعنتی هااااا؟ کریس محکم زد روی قفسه ی سینه اش. کریس : به تو هیچ ربطی نداره. کنار دیوار تو خودم جمع شده بودم نمی تونستم اشکامو مهار کنم. دستی روی شونه ام نشست. سرمو بلند کردم که با لوهان مواجه شدم. لوهان : حالت خوبه ؟ دستشو پس زدم و کفشامو در اوردم و شروع کردم به دویدن. همه به من خیره شده بودن ولی برام مهم نبود. یه دفعه دستم کشیده شد و با اون مرد نقاب دار رو به رو شدم. چشماش باعث می شد قلبم درد بگیره. دستمو گذاشتم روی قلبم و فشردم. نیشخندی زد و به سمتم قدم برداشت. همه جا رو خون فرا گرفته بود و هیچ کس تو سالن نبود. _قلب تو مال منه. انگار هیچی دست من نبود و یکی داشت کنترلم می کرد. #کور خوندی اجازه نمی دم. یه دفعه یه شمشیر تو دستش ظاهر شد. _وقتی با این شمشیر قلبتو شکافتم و بیرون کشیدم چی می گی ؟ #تو حانواده ی منو ازم گرفتی ولی اجازه نمی دم قلبمو ازم بگیری. ناگهان غیب شد. چون همه جا تاریک بود نمی تونستم چیزی ببینم. خواستم از قدرت آتشی که تازه یادش گرفته بودم استفاده کنم ولی کنترلم دست خودم نبود. به سمت دیوار پرت شدم و مرد دوباره جلوم ظاهر شد.
توان مقابله کردن باهاش رو نداشتم. ولی یکی همش می گفت یونسوک باهاش بجنگ. چشمم خورد به زیر پله و جودی رو دیدم. با سرعت به سمتم اومد ولی خوشبختانه مرد متوجه اش نشده بود. باید یه جوری حواسشو پرت می کردم. لگد محکمی بهش زدم که باعث شد کمی درد بکشه و بیوفته زمین و منم از فرصت استفاده کردم و جودی رو بغل کردم. تو چشماش خیره شدم و دوباره مثل دفعه ی اول باهاش ارتباط چشمی برقرار کردم و سریع چشمامو بستم. وقتی چشمامو باز کردم دیدم که بین زمین و آسمون معلقم. جودی هم همین طوری بود. الان احساس می کردم دیگه همه چی دسته خودمه و هر کاری بخوام می تونم انجام بدم. جودی : یونسوک. با حیرت بهش خیره شدم. #تو حرف می زنی ؟ جودی : آره. #امکان نداره. جودی : چرا داره ، من نیمی از وجود تو هستم. #اما آخه چطوری ؟ جودی : فعلا نمی تونم چیزی بگم باید برگردی پایین و با اون مبارزه کنی وگرنه کشته میشی. #من که نمی تونم باهاش کاری کنم. جودی : تو الان قدرت آتش و قدرت کنترل اجسام رو به دست اوردی پس می تونی با کمک اونا شکستش بدی. #صبر کن صبر کن نروووو.
دوباره برگشتم همون جایی که بودم ولی این دفعه می تونستم از قدرتم استفاده کنم با اینکه یکم سخت و دشوار بود ولی باید سعی می کردم. با آتش یه شمشیر درست کردم و جلوی مرد که هنوز روی زمین افتاده بود ایستادم. #چیه ؟ نکنه شکست رو قبول کردی ؟ پوزخندی زد و از جاش بلند شد. _هه توئه فسقلی می خوای با من بجنگی ؟ #آره چون من... ^چون اون پرنسس سرخه. برگشتم سمت صدا و سوهو و بقیه ی اعضا رو دیدم که با تحسین بهم نگاه می کردن. بهشون توجه ای نکردم و به سمت مرد حمله ور شدم اونم متقابلا به من حمله کرد. چون تازه وارد بودم روی گونه ام خراش افتاد اما برام مهم نبود. یه چرخش سریع زدم و شمشیرمو فرو کردم تو دستش ولی در یک چشم به هم زدن زخمش خوب شد. خنده ی وحشتناکی کرد و به سمتم حمله ور شد.
با کمک نیروی کنترل اجسام گلدونی که کنار در بود رو به سمتش پرت کردم که جا خالی داد. اونم از نیروش استفاده کرد و باز غیب شد. یه دفعه به عقب پرت شدم و خوردم به دیوار. رو به روم ظاهر شد و شمشیرش رو گذاشت زیر گلوم...
ناظر منتشر کن لطفا لطفا😀💖 ببخشید کم بود و اگه بد بود💖
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد را بزار از بس این پارت را خوندم حفظش شدم🥺🥺
وااااااااییییییییی خیلی قشنگ بود
هر روز دارم نیگا میکنم که پارت بعد اومده یا نه پس چرا نمی زاری
مرسی عزیزم خوش حالم خوشت اومده💖
گذاشتم رد شد الان دوباره گذاشتم امیدوارم منتشر بشه😭😭💔
چرااااا😭😭😭
امیدوارم که هر چه زود تر منتشر بشه
تیلی خیدا پارت بعدو بزار
گذاشتم رد شد الان دوباره گذاشتم امیدوارم منتشر بشه😭😭
عخی ایشالا میاد
اجی منم میتونم عضو اری گراز بشم؟
آره عزیزم
میسی آجی جونم یا بهتر به گفته ی اجی جیهون(فبل اینکه با تو اجی شم با جیهون اجی شدم) میسی مامان جونم
خواهش میکنم عزیزم به خانواده امون خوش اومدی😊💖
چجوری شدی من ب لیدر اکیپ گفتم هنوز ج نداد/:
ابتدا از جیهون پرسیدم اونم گف ارع بعد اومدم از هستی اجازه گرفتم😂😂
رمانت عالیه
زود تر پارت جدید بزار. راستی من جدیدز اومدم تستچی اجی میشی؟
مرسی عزیزم😊💖
چشم گذاشتم تو صفه💖
خوش اومدی آجی جونم معلومه که میشم😀
هستی 13 سالمه
منم الهه ملقب به الی ۱۰ ساله
با جیهونتونم نو ایتا دوست شدم اجی
عالی بود
چرا پارت بعد منتشر نمیشه ای خدا
مرسی عزیزم😊💖
آره متاسفانه نمی دونم چرا این دفعه انقد دیر شد😐💔
ن ن من نمیکشمت نهههههههههه خیلیییییییییییی ..... فلانی😐🗿😹
آخه این چه جاییی بود کات کردی ممن😐🥊
فهمیدم تو کرم ریزی به کی رفتم😹🗿
عالیییییی بود ممنی🥺❤🎨✨
خب دیگه گذاشتمش تو صفه بصبر بچه😀😂
یاااا خاک به سرم چرا نخوندمش😐🗿
اجی میشی
آره عزیزم😊
هستی 13 سالمه💖
رها 16 سالمه
خوشبختم آجی😊💖
منم خوشبختم
راصتی داستانات عالیننن
مرسی آجی😀💖
عالی بووددددد
مرسی عزیزم😊💖