
های لاوام اینم از پارت پنج 🍓💞ناظر جان عزیزم لطفا منتشر کن 🥺 زحمت کشیدم واسه تست
از زبون ا.ت:اون روز بدترین روز عمرم رو پشت سر گذاشتم صبح از خواب بیدار شدم لباس پوشیدم و رفتم سر میز اما...چرا مثل قبل نبود پس مامان بابام کجان خدمتکارا کجان ؟!چرا میز آماده نیست .. رفتم اتاق کار پدرم دیدم با مادرم دارن با نگرانی حرف میزنن رفتم داخل ا.ت:سلام چانیول:سلام سویا:سلام ا.ت:اینجا چه خبره چرا خدمتکارا نیستن چرا انقدر سوت و کوره چانیول:خدمتکارا رو مرخص کردم ا.ت: چییی سویا :دخترم سهام شرکتمون سقوط کرده شرکت پاریسمون درحال ورشکستگیه ا.ت:🥺قراره چی بشه چانیول:نگران نباش عزیزم من و مادرت میریم پاریس و کار هارو انجام میدیم همچیو درست میکنم راهی برای خلاص شدن از این وضعیت هست تو و خواهرت هم اینجا بمونید تا وقتی من نیستم ا.ت تو رئیس شرکتی .ا.ت:چشم پدر چانیول:بکهیون پدر تهیونگ هم قراره بهمون کمک کنه و برای محافظت از تو و لیا محافظ میفرسته براتون. ا.ت:بکهیون؟! چانیول :اون دوست قدیمیمه نگران نباش مشکلی پیش نمیاد فقط قوی باش فهمیدی؟ ا.ت:چشم پدر تمام تلاشمو میکنم.
نویسنده:پدر مادر ا.ت به فرودگاه رفتن و به پاریس رفتن . ا.ت:لیا ..لیااا بیا شام حاضره لیا:اومدم اجی جونم لیا:به به خواهرم چه کرده🤤😋ا.ت:هردومون از جاجانگ میونگی که درست کرده بودم خوردیم بعدم رفتیم خوابیدیم محافظای بکهیون هم مراقب اوضاع بودن . فردا صبح از زبون ا.ت:بیدار شدم و صبحونه رو آماده کردم و با لیا خوردیم بعد رفتم شرکت و چندتا قرارداد با شرکت های معروف بستم اوضاع شرکت کره تقریبا خوب بود اما نگران پدر و مادرم بودم .... ا.ت:شب داشتیم با لیا تلویزیون میدیدیم که یکی از بادیگارد ها اومد بادیگارد:خانم آقای کیم بکهیون تشریف آووردن ا.ت:بگین بیان داخل بکهیون:سلام ا.ت و لیا :سلام آقا بکهیون :خانم ها من واقعا متاسفم اما باید یه خبر بد بهتون بدم ا.ت:چه اتفاقی افتاده😰😰بکهیون :چانیول و سویا تو پاریس در اثر آتش سوزی عمدی مردن😔😔ا.ت:چیییی 😭😭😭😭🥺🥺😭😭😭😭😭😭😭😭😭لیا:ب..باورم نمیشه من😭😭دارین دروغ میگین دروغهه😭😭ا.ت:هق😭😭حتما کار ..هق😭اون سهون ع،و،ض،ی،ه میکشمش 😠😡😭😭 بکهیون :من واقعا متاسفم 😔شما باید بجای پدر و مادرتون برید پاریس . ا.ت:😭😭😭😭لیا:😭😭😭😭🥺
دو ماه بعد از زبون ا.ت: الان دو ماه از مرگ پدر و مادرم میگذره تو این دوماه خیلی از لحاظ روحی روی خودم کار کردم و سعی کردم قوی باشم و از خودم و لیا محافظت کنم . کارهای هردو شرکت ها و تجارت پدرم به عهده من گذاشته شده تونستم با کمک عمو بکهیون شرکت پاریس و کره رو از ورشکستگی نجات بدم و الان اوضاع مالیمون خوبه و مثل سابق شده اما این من بودم که با زخم هایی که خوردم مثل سابق نشدم ..💔با پلیس دنبال سهون و جین میگردیم و فهمیدیم اونا در اصل مافیا بودن ما الان تو پاریس زندگی میکنیم چون اینجا جامون امن تره . ا.ت:سلام لیا من اومدم لیا:سلام اجی خسته نباشی ا.ت:مرسی . ا.ت:هیونا میز رو بچین هیونا:چشم خانم ا.ت:بعد از خوردن غذا رو تختم دراز کشیده بودم که لیا اومد داخل ....
لیا:اجی بیا بریم بیرون ا.ت:باشه بیا بریم ا.ت:لباس پوشیدم و با لیا رفتیم بیرون و کلی باهم خوش گذروندیم ا.ت:لیا ساعت هشت شبه دیگه دیره ماهم ماشین نیاووردیم بیا بریم لیا:ای کاش بیشتر میموندیم ولی باشه بریم ا.ت:داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که یهو یچیز سیاه رو سرمون کشیده شد و یه چیز سفت به سرم خورد و بیهوش شدم . لیا:ا.ت .... ا.ت بیدار شو ا.ت: چشمام رو باز کردم و اطراف رو نگاه کردم من و لیا به صندلی بسته شده بودیم .لیا:ا.ت حالا چیکار کنیم اینجا کجاست ا.ت:نمیدونم مارو دزدیدن 😰 در باز شد و یه مرد با هیکل خیلی گنده وارد اتاق شد . و از پشت سرش سهون اومد ا.ت:ای مرتیکه ع،و،ض،ی از اولشم باید حدس میزدم کار توعه یروزی با دستای خودم خفت میکنم😡😠😡لیا:مارو ول کن ا،ش،غ،ا،ل سهون:خانما لطفا آروم باشید😏ما حالا حالا ها با شما کار داریم لیا:پدر مادرمون رو که کشتید دیگه از جونمون چی میخواید
سهون:خانواده کیم تا آخرین روزی که وارثی ازش زندست باید زجر بکشه ا.ت:ای ک،ص،ا،ف،ت 😠😡😡😠سهون :هی ا.ت بهتره زیادزبون درازی نکنی از اینجا هم فقط یکی از شما قراره بره بیرون لیا:منظورت چیه 😰😰سهون:یعنی شما خودتون انتخاب میکنید کدومتون رو بکشیم و کدومتون زنده بمونه . ا.ت :چی میگی ع،و،ض،ی ( با داد) مارو ول کن سهون:فقط سه دقیقه وقت دارید باهم حرف بزنید و تصمیم بگیرید +این حرف و زد و رفت بیرون. ا.ت:باید یه راهی پیدا کنیم فرار کنیم لیا:تلاش بیخود نکن راهی نیست ا.ت:منظورت چیه تو که حرفهای اونو جدی نگرفتی ها لیا:من میمیرم و تو میری بیرون از اینجا ا.ت:چی میگی تو لیا الان وقت چرت و پرت گفتن نیست لیا:قبلا بهت گفته بودم که من امیدی برای زندگی ندارم ا.ت:لیا خودشو با صندلی سمت در کشید لیا:آهای ع،و،ض،ی،ا بیاین ما تصمیممون رو گرفتیم . ا.ت:لیا توروخدااا دیونه بازی در نیار😭😭😭😭😭😭
لیا :ا.ت خیلی دوست دارم بهم قول بده منو ببخشی و قول بده حقتو از زندگی بگیری 🥺💔ا.ت:نههه لیااا😭🥺🥺😭💔سهون :خب تصمیم چیه لیا:من میمیرم ا.ت:نههه لیا خواهش میکنم😭😭😭😭💔سهون :باشه .. هی بیا این دختر کوچولو رو از زندگیش راحت کن ا.ت:نهههههه نهههههههه لیاااااااا توروخدااااا التماست میکنم نهههه😭😭😭😭😭😭💔+و بوومم .....💔
خب اینم از این پارت قبول دارم غم انگیز بود🥺😭💔اما قول میدم پارت های بعد شاد و قشنگ میشه کلی اتفاق قراره بیوفته ناظر جان منتشر کن بی زحمت❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
هققققق😢😭
پارتی بعدیییی
عاللللللللللییییییییییییییییی بود
فقط لطفا پارت بعد شاد و شنگول تموم شه تو این پارت عرررررررر زدم
مرسی😍💞چشم حتما 😂😁
عالی بود
مرسی💞🍓
حاجییی اسم من لیاست 😐😐😂😂
😂😂😂😅عههه
امیدوارم همیشه سلامت باشی لیا جان😚☺️
💖💖