معرفی نداریم---
سلام خوش اومدید به سایت من امیدوارم که حالتون خوب باشه
رفتیم سر اصل مطلب یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و ابی بود یه پیرمرد زندگی میکرد که خیلی فقیر بود (زنم نداشت که لباساشو بشوره برای همین خودش میشست) یه روز بارون اومد که همه ی لباسایی که خشک کرده بود رو خیس کرد چند روز منتظر شد تا بارون بند اومد
رفتیم سر اصل مطلب یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و ابی بود یه پیرمرد زندگی میکرد که خیلی فقیر بود (زنم نداشت که لباساشو بشوره برای همین خودش میشست) یه روز بارون اومد که همه ی لباسایی که خشک کرده بود رو خیس کرد چند روز منتظر شد تا بارون بند اومد
پیرمرد فکر کرد اسمون باهاش لج کرده( نویسنده - پیرمرد بدبخت چقدر خنگه) برای همین اروم اروم رفت در بقالی (پیرمرد: سلام ) (بقال : علیک السلام چه خبر از این طرفا؟ چیزی میخوای؟؟) پیرمرد اشاره کرد به صابون ها
(بقال : عدس میخوای؟) پیرمرد با سر گفت نه! دستش رو اورد نزدیکتر (بقال : میوه میخوای؟) باز هم پیرمرد باسر گفت نه! دستش رو اورد نزدیکتر تر
(بقال: اهااا صابون میخوای؟) ( پیرمرد : اره ولی ای کاش اسمش رو نمی گفتی)
همین شد که وقتی یه رازیو میخوان بگن و اونیکی بلند میگه میگن هیس اروم تر که اسمان هم نفهمد خدا نگهدارررر
اهااااا
هییییی
چیزی شده؟؟؟
نه بابا
عههه امتیازی بود؟ اصن گذینه هارو نگا نکردم همینجوری یچی زدم •-•
اره امتیازی بود