
پارت جدید هست امیدوارم خوشتون بیاد 🐞
زبان مرینت:با آدرین رفتیم بیرون من کلا چ..س..ب..ی..د..م به آدرین آخه میترسیدم که خبرنگار ها بیان😰رسیدیم به بیمارستان 🙂گبه آدرین گفتم: آدرین گفت:جانم گفتم: اگر الان خبرنگار ها آمدن چیکار کنیم؟گفت:فرار میکنیم😁 گفتم بیا نوبت مان شد.رفتم داخل آدرین را راه ندادن ازم خون گرفتن رفتم پیشه آدرین نشستم بعد سرم گیج رفت و چشمام س..ی..ا...ه..رفت ولی کمی بعد درست شد😊گفتن که جواب آزمایش آمد باورم نمیشد چی دیدم😰😰😰😰😰😰چی امکان ندارد 😰 من،من،من دختر خانواده ی دوپنچنگ نیستم😭😭😭😭😭😭😭😭😭 آدرین آمد پیشم وگفت: مرینت چه شده؟چرا گریه میکنی🥺 گفتم:آدرین از من بدبخت تر دیدی؟😭😭من دختر خانواده ی اسپارو هستم😭😭😭 گفت: چییییییییی آن برگه را بده به من از زبان آدرین: گفتم: مرینت این واقعیت داره😔😔 گفت: خدایا من چه گناهی کردم که این بلا سرم آمد😭
گفتم:بانو هیچ ایرادی نداره سرنوشت این را خواسته😔 گفت: آدرین الان کسایی که پدرو مادرم میدانستم برام غریبه شدن پدرو مادر واقعیم هم که اصلا نمیدانم چه جور آدمایی هستن فقط و فقط تو برام ماندی من الان چیکار کنم؟😭😭😭😭😭😭😭😭گفتم:بانو هیچ چیزی نمی توانه مارا از هم جدا کنه🥺🥺گفت:میدانم ولی الان می خوام تنها باشم 😭گفتم: باشه عزیزم درکت میکنم🥺بعدگفت: ممنون!😢 و رفت ب من هم رفتم بیرون که دیدم مردم جمع شدن رفتم ببینم چی شده! رفتم دیدم . یک ماشین زده به مرینت 😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰خیلی ناراحت بودم.خدایا ع..ش..ق..م را به تو سپردم و مرینت را با بدی بیجان بردم بیمارستان 😭😭 (نکته: مرینت پیشه یک خیابان کناره بیمارستان تصادف کرده😰)پرستار ها مرینت را بردن به اتاق عمل 😭😭😭خدایا قسم میخورم که دیگه هواسم به مرینت باشه😰😢🥺😭😭😭😭«4ساعت بعد»👈
از زبان آدرین: دکتر از اتاق عمله آمد بیرون سریع رفتم پیشش گفتم:دکترعمل چهتور پیش رفت؟😰 گفت:یک خبر خوبم خبر بد دارم!خبر خوب: ایشان زنده میمانند و عمل موفق آمیز بود خبربد:پا های ایشان فلج شدن و معلوم نیست که کی درست بشه😕😕ورفت من که اصلا نمیدانستم چرا ولی احساس میکردم که باید به هرچی خبر نگار بگم این را به همه ی مردم شهر بگن و حلال زاده نادیا آمد بیمارستان و دوربین هم آورده بود😢😭🥺 گفت: آقای آگراست شما چه نسبتی با خانم مرینت اسپارو دارید؟گفتم: مرینت تنها دختری هست که من ..ع..ا..ش...ق.....ش هستم و الان هم اصلا نمیدانم چیکار کنم فقط به شما مردم پاریس میگم که هیچ کس به بیمارستان نیاد 😭😭😭😭و بعد خبر نگارها رفتن!مرینت را از شیشه نگاه میکردم که آنجا داشت به سختی نفس میکشید 😭
از دکتر اجازه گرفتم برم به اتاق مرینت رفتم کنارش نشستم و گفتم:بانو میدانی من بدانم تو هیچم میدانی که من چقدر ناراحت میشم وقتی تو پیشم نباشی😢یک قطره از اشکام افتاد روی دست مرینت🥺بعد دیدم دستش تکان خورد و داره آرام آرام چشماش را باز میکنه سریع دکتر را خبر کردم بعد کار به مرینت گفت:میتوانی حرف بزنی مرینت با صدایی لرزان و ضعیف گفت:ب.ل.ه بعد دکتر گفت:شب مرخص شان میکنیم و رفت. رفتم پیشه مرینت و گفتم:میدانی چقدر ترسیدم از دستت بدم🥺🥺😭😭😭 گفت:من پیشتر تا آخر عمرم🥺 گفتم:زیاد به خودت فشار نیار یکم بخواب😕گفت: باشه 🙂خوابید🙂 توی خواب هم خوشگل بود.
🐞(نکته:توی داستان ساعت 5هست و مرینت را ساعت9 مرخص میکنن)🐞
من هم روی صندلی خوابم برد (نیم ساعت بعد)همچنان از زبان آدرین: بیدار شدم. مرینت هنوز خواب بود!ولی چه بهتر چون باید استراحت کنه 😕 یاخودم فکر میکردم که چجوری به مرینت بگم پاهایش فلج شده؟ که مرینت بیدار شد و گفت:میدانم به چی فکر میکنی لازم نیست بگی میدانم پام فلج شده داشتی با دکتر صحبت میکردی شنیدم 🙂🙂گفتم:بانو من هر کاری میکنم تا تو زود خوب بشی🙂
گفت: آدرین تو باز هم من را دوست داری؟گفتم:بانو من چند بار بگم بله😁 گفت: آدرین میشه من کمی دیگه بخوابم؟گفتم: چرا آز من اجازه میگری بخواب🙂🙂
رو صندلی نشسته بودم که فهمیدم 9روز دیگه 5خرداد هست تولد مرینت همان روز ازش خواستگاری میکنم😍پلگ آمد و گفت: آدرین تیکی کجاست؟گفتم:توی گوشواره های مرینت گوشوارهها را گزاشتم که گم نشه😊😊😊 گفت: خوشحالم که مرینت حالش خوبه😁😁😁😁😁😁😁 گفتم: ممنون پلگ برو توی جیبم تا کسی تورا ندیده🙂
گفت: چشم 😆 و رفت!د....س....ت مرینت را ...گ.....ر...ف.....ت...م و ..ب...و..س کردم و گفتم:جونم را فدایت می کنم تا خوشحال باشی😍چشم هایت تنها دریا هایی که من را غرق میکنن 🥺🥺 گوشیم زنگ خورد.مامانم بود جواب دادم:(مکالمه ی آدرین و مادرش علامت مامان آدرین:🦚 علامت آدرین:🐈) 🐈 سلام مامان 🦚 سلام پسرم اخبار را دیدم مرینت حالش چطوره؟ 🐈به بهوش آمده الان خوابه🦚 خدایا شکر که خوبه ازش مراقبت کن خداحافظ 🐈خداحافظ.
تمام شد😍 تستچی عزیزم قبول کن 🥺🥺🥺 خداحافظ 🫂🫂🫂🫂🫂 نظر فراموش نشه 😘😍😘😍😘😍😘😘😍
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی
عالی
خبر خبر خبر پارت12درحال بررسی هست 😆😆😆❤️
عالی عزیزم
ممنون
عالی بود خیلی خوبه داستانت خوبه واقعا ادامه بده میدونم زیاد نوشتی ولی استکی قبول نکرده ولی بازم سیه من زیاد بنویس آخه اینطوری جالب تره 😗
باشه مرسی عزیزم 😍
سلام یک چیزی میخواستم بگم. داستانی که نوشتی را من قبل از ورود به تستچی خواندم خیلی خیلی خیلی قشنگ بود مرسی بابت داستان زیاست😍😍😍😍
خواهش میکنم