اینم پارت چهار
این داستان : تصمیم قطعی
تارا :یهو صدای جیغ اود بستنی ها رو ول کردیم و رفتیم سراغ در یسنا در رو میکشید ولی باز نمی شد یسنا : فکر کنم تو دردسر اوفتادیم نفس:در دیگه ای نیست یسنا : تو خونه هست نفس :خب زود تر میگفتی بعد رفتیم سراغ در مخفی یسنا ما رو برد تو خونه و توی راه رو گفت اینجاس بعد نفس میخواست در رو باز کنه ولی نتونست نفس:اینکه قفله یسنا: دیگه به کل بدبخت شدیم نفس :راه دیگه ای نیست یسنا :هست تونل مترو که زیر خونمون هست عبور کنیم تارا:خدا یا میشه بحس نکنید بیاین درو بشکنیم یسنا:مگه مفته بشکنید سرامیک چوبی هست کلی هم قیمتشه تارا:سرامیک خونت بخوره تو سرت
یسنا :هوف پس چیکار کنیم تارا : مثل ادامای عادی در رو میشکنیم یسنا :ولی .... ولی تارا در ررو شکست یسنا :خصارتش رو خودت میدی ولی دوباره صدای جیغ اومد رفتیم پایین همه جا تاریک بود یسنا :من میرم چراغ رو روشن کنم تارا:نفس چراغ قوه ات رو روشن کن نفس:باشه بود دیدیم محمد اونجاست سریع رفتینم پیششش نفس :محمد خوبی هی پسر چته خوبی یهو محمد رو شو بر گردوند ولی فقط سفیدی چشمش بود بعد گفت محمد: بترسید از وحشت پیروی کنید از پادشاه زیرا سرنوشت شما مرگ است بعد یسنا برق ها رو وصل کرد و اومد سمت محمد یسنا :پسر عمو حالت خوبه بعد دوباره محمد اون جمله رو گفت محمد:بترسید از وحشت، پیروی کنید از پادشاه، زیرا سرنوشت شما مرگ است تارا :منو بگو که فکر کردم دخترا قوه ی تخیل بهتری دارن ولی حالا فهمیدم پسرا بهترن😐
یسنا : خاک تو سرت به جای اینکه بیای کمک کنی بفهمیم چشه ور ور میکنی تارا:الان ایشون کیه من و نفسه اشنا نیست، فامیل نیست، دوست نیست فقط پسر عمو ی توعه یسنا :ببند یهو محمد به حال خودش میاد یسنا :خوبی چیزیت نشد فکر کنم جواب داد البته فکر کنم یه جورایی عجیبه محمد: این کار خیلی خطر ناکه فکر کنم اشتباه کردم به حرف سه تا بچه گوش دادم بعد رفت نفس:چی شد تارا : همون کوفت و زهر ماری که جنابعالی دارید ملاحضه میکنید یه نفر رو گذاشتیم موش آزمایشگاهی جوابش هم از دست دادیم حالا چاره ای نداریم خودمون اینکار رو انجام بدیم یسنا: از نظر من فکر کنم باید انجامش بدیم هر چند اون جمله ها یکم عجیب بود نفس : به نظرتون اون جمله به چیزی اشاره نمیکنه؟ تارا :من چمیدونم فقط بیایم از این زیر زمین حال بهم زن بریم بیرون
یسنا : اهوی خصارت چی ؟ تارا:موش ازمایشگاهی مون مهم تر از یه سرامیک هست یسنا:موش آزمایشگاهی و درد من چی جواب مامان بابام بدم؟ تارا:چسب دوقولو میدم بزن به سرامیک قشنگ مثل روز اولش میشه یسنا:فدای شما البرت اینیشتن😑😒 نفس: خفه شید بیاین از این جا بریم بیرون منو یاد سرداب های قدیم میندازه تارا:موافقم یسنا :اهم پول، پول لازمه تا پول ندی دهنم بسته نمیشه تارا :بفرما چسب دوقولو بزن هم به دهنت هم به سرامیک حالا بیاین بریم یسنا : ( تو ذهنش) برات دارم تارا😡😠😬 تارا :فکر نکن نمیتونم ذهنت رو بخونم یسنا : تو فقط بچسبون اون سرامیک رو نفس : بچه ها ساعت پنج دقیقه به هشته😟😟 تارا:یا اولفضل بچه ها در رید و گرنه فردا جوجه کبابیم یسنا :جز جوجه کباب غذای دیگه ای ندارین دیدم تارا و نفس در رفتن اخیش راحت شدم یهو مامانم اومد تو مامان یسنا:اهم میشه بگی چه خبره یسنا :در مورد چی حرف میزنی مادر گرامی رومینا ( خواهر یسنا ):منو دست کم گرفتی اجی😈 یسنا:بعدا تکلیفم رو با تو مشخص میکنم رومینا مامان یسنا: ساکت و برو تو اتاقت و به کارات فکر کن ( رفتارای مادرای اصل ایرانی بدون مارک چینی😐😑 )
یسنا :خخخخ مامان یسنا : ساکت یسنا رفت تو اتاق یسنا :ولی نه تخسیر منه نه تخسیر تارا و نفس تخسیر اون رومینای خبر چینه 😠 خدایا خواهر من چه خوبی ای داره رومینا:حرفات رو شنیدم یسنا :وایسا ببینم تو به حرفای من گوش میدی دارم برات خود شیرین لوس😈😏 رومینا :اگه دستت به من برسه بعد فرار کرد یسنا :لوس تر از تو ندیدم😐😧😥بریم پیش تارا تارا:رفتم داخل دیدم مامانم جلو رومه مامان تارا :خب خب باید یکی توضیح بده تارا:ام من که نمیفهم چی داری میگی مامان😟 مامان تارا:اون کتاب مسخره رو رد کن بیاد تارا :یعنی چی مامان :کی بهت اجازه داد دفترچه خاطرات منو برداری تارا:مامان الکی نگو این دفترچه خاطرات نیست پس الکی نگو بعد وی رفت توی اتاقش مامان:فکر کنم باید یه چیزایی رو به خواهرم بگم😞
خب بریم پیش نفس😊 نفس:رفتم خونه در رو وا کردم دیدم مامانم جلومه ( فاز مامانای ایرانی چیه😐😒بدون مارک چینی😐😑) مامان نفس:مگه قرار نبود بعد از کلاس بری راست خونه و مواظب برادرت باشی؟ کجا بودی؟کجا رفته بودی؟ با کیا بودی؟ نفس:رفته بودم با دوستام بیرون مامان:پس بردادرت اینجا کشمشه😤 نفس:مامان اگه کشمش بود تا الان خورده بودمش😋😜 مامان:لازم نیست حرف بزنی بیا تو نفس:میشه برم خونه ی تارا؟ مامان:هوف باشه فقط نه و نیم خونه باش نفس: باشه بعد رفت خونه ی تارا نفس : رفتم خونه ی تارا و رفتم طبقه بالا دیدم در بسته اس در رو باز کردم دیدم چراغ ها خاموشه و چراغ های رنگارنگ بخشه وضیعت تارا هم با یه اهنگ و کلا کنسرت اتاقی بود😐😑😂 بعد چراغا رو روشن کردم تارا برگشت تارا:کی به شما مجوز شرکت در کنسرت دی جی تارا داد؟ هان؟ نفس:اولا که کنسرت تو سالونه دوما اینقدر به اهنگ فکر نکن سوما اخه تو مگه فردا امتحان هندسه نداری تارا:ه...ههه...ه.ننن...دد..سس..ههه؟ نفس:بله هندسه تارا:من دیگه رد دادم وصعیت میکنم نفس بعد از مرگ من اون موجود رو احضار کنی نفس:هندسه و درد هندسه و مرض اخه کی به خاطر هندسه وصعیت نامه مینویسه بشین بخون این موزیک پلیرت هم دست منه برای لایی خوندن برا برادر بنده به درد میخوره فردا هم دم پل منتظرتم
تارا:من تو اون ارتفای نمیام با اون مورچهار ریز این جور ور ور زیر پل حرکت میکنن نفس:خیل خب پس ، فردا خودت بیا مدرسه من رفتم تارا:به سلامت وایسا موزیک پلیر منو بده نفس: چشم میدم کل شب رو اهنگ های چیز گوش بدی ( قابل توجه خواننده ی مورد علاقه ی بنده رو فقط همکارم میداند ) تارا:هرچی باشه مال منه نفس:خاک تو سرت تو شب امتحان هم نینای نوی نیای نوی میکنی به جای این کارا برو دعا کن قبول بشی اینیشتن داشتم میرفتم که یهو تارا یقه ام رو گرفت تارا:بزار یه چیزی رو بگم یسنا عقل نداره اینیشن بنده رو صدا میکنه تو که عقل داری پس اینیشتن بی اینیشتن نفس:ولکن تو هم فردا منتظر نمره ات باش بعد رفت
بعد از امتحان........ معلم:خب براتون یه سوپرایز دارم کسانی که اسمشون رو میخونم میتونن برای پس فردا به اردوی شبانه شرکت کنن خب اسم های روشا، الینا، هستی،نفس، نیایش ، یلدا، یسنا، سارا، هانیه ، ارام ، بهناز و تارا تارا:هوراااااااااااااااااا یهو همه ی نگاها به تارا افتاد تارا:چیه ذوق دارم شما ذوق ندارین معلم:ام خب الان زنگ تفریحه و برین بیرون بعد تارا و نفس و یسنا رفتن بیرون و رفتن یه گوشه نفس :میتونیم تو اردوی شبانه یه کار کنیم تارا:چیکار؟ نفس : من و یسنا تصمیم گرفتیم انجامش بدیم تارا: بچه ها دارید منو میترسونید نفس:یسنا بگو بهش بعد یسنا گفت.......
خب جای حساس کات کردم یه سوپرایز دارم براتون حدس بزنید😁 خب خب خب در پارت پنج یکی میاد تو داستان و ایشان بیل سایفر هستن😒😒😒 بیل: بله مردم من اومدم و اماده ی نابودی جهان هستم😈 نویسنده: کی به شما اجازه ی حرف زدن داد من داستان رو درست میکنم😑 بیل:خب بدانید و اگاه باشی زیرا سرنوشت شما مرگ هست😈 نویسنده:ور ور ور خواننده نخون برو دیگه تا من و بیل ببشتر نرفتیم رو مخت 😉 بیل:مواظب اخطار های من باشید😈😌😏😎 نویسنده:اصلا نظرم عوض شد تو پارت بیل نمیاد بیل:ببینیم و تعریف کنیم نویسنده:خب زیاد مزاحم وقت شما شدیم منتظر پادت بعدی باشید عزیزان بیل:پنج تا کامنت یادت رفت نویسنده:پنج تا کامنت مهم نیست فقط ولمان کن🙏 بیل :باشه خدافظ نویسنده:خدافظ عزیزان😊😄😁😀☺
عالی بزود
نمیدونم دفعه قبل چرا نظرم نیومد الا مهم نیست
عالی بود
ممنون
❤️👌
💙💜💙
خدایا من چقدر خندیدم
عالی بود
ممنون