ساعت تقریباً دوازده شب بود که بالاخره رسیدیم به یه تابلوی کوچیک چوبی که روش با خطی کمرنگ نوشته بود: **«شهر تاور»** خسته، خاکی، و نصفهجون بودیم، ولی حس عجیبی داشتم. شهر ساکت بود، از اون سکوتایی که نه ترسناک، بلکه آرومه. به میا نگاه کردم، چشماش باز نمیموند از خستگی. یه لبخند کوچیک زدم و گفتم: «میدونی میا، شنیدم تاور یه جنگل خیلی بزرگ و قشنگ داره. پر از درخته، پرندهها شبها آواز میخونن، قشنگتر از خواب!» میا یه نگاه خسته انداخت و با اون لحن خاص خودش زمزمه کرد: «خواهیم دید، نایلا... خواهیم دید.» رفتیم سمت تنها کافهای که هنوز نورش روشن بود. چوبی، قدیمی، پر از بوی چایی و دود. نشستیم دم پنجره، روبهروی خیابون خلوت. صاحبهی کافه برامون چای آورد، داغ و خوشعطر. میا فقط زل زده بود به بخار لیوان، مثل کسی که از ته دل تو فکر فرو رفته. بعد از چند دقیقه گفت: «نایلا، من یه لحظه میرم بیرون، اسبها رو آماده کنم. فک کنم نباید زیاد اینجا بمونیم.» من خندیدم، اونجور که همیشه سعی میکنم فضا رو سبک کنم: «باشه فرمانده، برو ولی اگه اسب رم کرد، خودت برو نجاتش بده!» یه لبخند نصفه زد، پاشد، لباسشو مرتب کرد و رفت بیرون. چند دقیقه گذشت... بعد ده دقیقه... بعد بیست دقیقه... چشمهام سنگین شده بودن، اما یههو یه دلشورهی ناجور افتاد به دلم. لیوان چای رو کنار گذاشتم، ایستادم. «میا؟!» پشت در کافه رفتم. هوا سرد بود، شب سنگینتر از قبل. صدای جیرجیر درختا میاومد. «میاااا؟!» جوابی نیومد. فقط صدای باد. رفتم سمت اسطبل. طناب آویزون بود، ولی اسبا سر جاشون بودن. پاهم یخ کرده بود. نفسام بخار میشدن تو هوا. «میا، شوخی بام نکن... تو که از این شوخیا نداری...» صدام شکست. رفتم تا وسط خیابون. مه توی هوا پیچیده بود، اونقدر غلیظ که حتی سایهی خودمم درست نمیدیدم. یه لحظه حس کردم یه چیزی از بین درختای آخر خیابون تکون خورد. صدام گرفت: «میا؟!» هیچ جوابی نیومد، فقط صدای خشخشش برگا... یه چیزی از ته بدنم یخ کرد. بلند داد زدم: **«میاااااااا!»** هیچکس نبود. شهر تاور خاموش بود، مثل یه روح بزرگ که فقط نفس میکشه و منتظره. به عقب برگشتم، دستام میلرزید. توی اون تاریکی فقط یه چیز رو فهمیدم... اون شب، میا دیگه از درِ اون کافه بیرون نرفت، یا اگه رفت... به جایی رفت، که هیچکس دیگه نمیتونه پیداش کنه. و من؟ من موندم، با یه فنجون چای نیمهسرد و هزار تا سؤال بیجواب...
وای، اعصابم خرد شده بود. شب تا صبح رو توی اون مسافرخونهی نمور موندم، ولی یه چشم هم رو هم نذاشتم. یه تخت چوبی بود که انگار صد ساله کسی روش نخوابیده بود، و اون سکوت شهر تاور، یه جورایی ترسناکتر از هیاهوی یه شهر شلوغ بود. همش تو این فکر بودم که نکنه دوباره همون اتفاق بیفته، نکنه یه *اهریمن* میا رو دزدیده باشه. صبح زود، قبل از اینکه حتی خورشید قشنگ بالا بیاد، از تخت پریدم بیرون. صورتم رو با آب سرد شستم، یه لباس مرتبتر پوشیدم، انگار یه کم مرتب بودن ظاهر، میتونه ذهنم رو هم سر و سامون بده. سریع رفتم دنبال یه جای رسمی. خوشبختانه یه ساختمان کوچیک با یه پرچم نصفه بالا بود؛ یه جایی شبیه مرکز پلیس. دماغمو گرفتم و رفتم تو. یه مردی پشت میز نشسته بود، با یه یونیفرم مرتب و یه نگاه جدی، ولی مهربون. از اسم روش یونیفرم فهمیدم: **گرند**. رفتم جلو، سریع و مضطرب. «آقا... ببخشید مزاحم شدم، ولی من یه کم... گم شدم. یعنی دوستم گم شده!» گرند یه کم سرش رو کج کرد، انگار داشت وضعیتم رو ارزیابی میکرد. «آروم باشین خانم. نفس عمیق بکشین. اسم من گرنده. بفرمایین، چطور میتونم کمکتون کنم؟» «من... من دوستم، **میا**، دیشب گم شد. یهو غیب شد. لطفاً کمکم کنین پیداش کنیم.» گرند همونطور که سر تکون میداد، گفت: «حتماً خانم، حتماً. باید کمک کنم. فقط لطف کنین بهم بگین چطوریه؟ مشخصاتش رو دقیق بگین تا بتونم پرونده باز کنم.» سعی کردم نفس عمیق بکشم، یاد اون لحظهای نیفتم که صداش توی تاریکی گم شد. «باشه، مشخصات... خب، اون... موهاش خیلی خاصه. **موی طلایی**، یه جورایی روشن و ابریشمی. چشمهاش هم... آره، **چشماش آبی بود، یه آبی یخزده، خیلی خاص**. پوستش خیلی سفیده، اصلاً انگار تا حالا آفتاب نخورده.» مکث کردم، داشتم قدش رو مقایسه میکردم با خودم. «اها، و اینکه... اون از من **بلندتره**. شاید یه پنج سانتیمتر... آره، از من بلندتره.» «اسم کاملش چیه؟» گرند با دقت داشت مینوشت. «نایلام، اسم اون میاست. فقط همین... فعلاً همینها رو یادمه. خواهش میکنم، باید پیداش کنم، اون بی من... اون... خطرناکه.» گرند قلم رو گذاشت. «نگران نباشین خانم نایلا. این مشخصات رو توی پرونده مینویسم. یه تیم کوچیک میفرستم شهر رو بگردن. شما تا موقع برگشتن میا کجا میمونین؟»
من یهو پریدم تو حرفش، دستم رو بردم بالا، انگار داشتم یه چیز خطرناک رو متوقف میکردم. «نه! نه آقا، لازم نیست اصلاً گروه بفرستین!» گرند تعجب کرد، خودکارش رو هوا موند. «چی؟ خانوم، مگه نگفتین دوستتون گم شده؟ چرا نمیخواین دنبالش بگردیم؟» سعی کردم صدام رو عادی کنم، ولی لرزشش رو خودم حس میکردم. «آخه... آخه همینجوری چیز مهمی نیست! شاید رفته یه جا نشسته، یه کم استراحت میکنه. من... من خودم میتونم بگردم. بعد از ظهر میام. لطفاً، فقط شما... شما خودتون بعد از ظهر وقت دارین که با هم بگردیم؟ من ترجیح میدم خودم دنبالش بگردم تا یه تیم غریبه.» گرند ابروهاش رو بالا انداخت، ولی انگار از آدمهای عجیبوغریب این شهر زیاد دیده بود که زیاد هم گیر نداد. یه لبخند کوچیک زد. «باشه خانوم نایلا. اگه اصرار دارین. هر چی شما بگین. ظهر، ساعت ۱۲، همینجا جلوی اداره منتظرتون هستم. یه اسب هم آماده میکنم، میریم جنگل رو میگردیم.» نفسم رو بیرون دادم. «ممنونم آقای گرند. خیلی ممنونم. پس تا ظهر.» از مرکز پلیس اومدم بیرون و یه کم گیج توی شهر راه رفتم. با خودم فکر کردم، چرا باید میگفتم گروه نفرسته؟ چون میا معمولی نبود، اون... قدرت داشت. اگه کسی اون قدرت رو ببینه، دیگه کار تمومه(قدرتی که با خواب های پیشبینی میکنه). باید خودم میگشتم، باید حواسم جمع بود که کی رو وارد این بازی میکنم. ساعت شد ۱۱:۳۰. قلبم داشت تند تند میزد. نایلا بوشارد... اسمم یهو وسط یه شهر غریبه اومده بود. اگه این گرند یه خورده پرسوجو میکرد، ممکنه بفهمه چرا من و میا فراری هستیم. راس ساعت ۱۲ رفتم پیش گرند. همونجا منتظر بود، کنار یه اسب قهوهای قشنگ که زین بسته بود. «آمادهاید خانم نایلا؟» «آمادهام، گرند.» سوار اسب شدیم، من پشت سرش. گرند افسار اسبش رو کشید و به سمت یه مسیر خاکی که به جنگل میرفت، حرکت کردیم. سکوت جنگل از سکوت شهر هم سنگینتر بود. چند دقیقه که گذشت، گرند توی همون حالت سوارکاری، آروم گفت: «راستش... یه چیزی ذهن منو مشغول کرده بود.» من دلم ریخت. «چی... چی هست آقای گرند؟» «خب، موقعی که مشخصات میا رو میگفتین، یه حسی بهم دست داد. اسم شما... نایلا بوشارد...» یهو حس کردم همه خون از صورتم پریده. دهنم خشک شد. اون اسم... اسم دیگهای بود که ازم پرسیده بود. «شما... نایلا بوشاردی؟» دلم میخواست برم زیر زمین! زبونم قفل شده بود. یهو با یه صدای سست و هول گفتم: «آره... آره منم.» گرند آروم زد به یال اسبش. «همون فراری... فکر کردم اشتباه متوجه شدم. ولی انگار درست حدس زدم.» نفسم رو با صدای بلند بیرون دادم. یعنی دیگه همه چی تموم شد؟ توی یه شهر غریبه توی یه جنگل، گیر افتادم و اسم اصلیم لو رفت؟ «آقای گرند... شما... شما از کجا میدونین؟» پرسیدم، صدام دیگه اونقدر عامیانه نبود، ترس تمام لحن رو ازم گرفته بود. «من... من هیچی نمیدونم دربارهی چی حرف میزنین...»
گرند یهو افسار اسب رو کشید و اسب هم ایستاد. انگار همه چیز دور سرم داشت میچرخید. اون دیگه اون پلیس مهربون نبود؛ یه سنگ سرد شده بود که جلوی راهم وایساده بود. «پیاده شو نایلا.» صدام کرده بود، دیگه با اون لحن آرامشبخش دیشب فرق داشت. سریع از روی اسب پریدم پایین. پاهام میلرزید. گرند هم آروم از اسب پیاده شد، دستش رو برد سمت کمرش، ولی نه برای خنجر، یه چیز دیگه بود... یه زنجیر محکم که توی دستش داشت. «آقای گرند، چی کار میکنین؟ من میا رو پیدا نکردم، هر کاری بگی میکنم، هر جا بگی میرم... فقط...» قبل از اینکه حرفم تموم شه، اومد سمتم. یه حرکت سریع انجام داد که فرصت نداد فرار کنم. اون زنجیر رو دور مچ دستم پیچید و با یه قفل محکم، من رو به تنه یه درخت تنومند و قدیمی بست. سردی زنجیر خورد به پوستم و حس کردم دیگه هیچ راه فراری ندارم. «خواهش میکنم، گرند! لطفا!» داد زدم. «میا... اون بخشی از خانواده منه. من باید مراقبش باشم. اون بیگناهه. بهتون قول میدم، هر کاری بخواین میکنم، فقط تنهام نذارین. اون ممکنه... ممکنه اون قدرت رو از دست بده، یا بلایی سرش بیاد.» گرند یه قدم عقب رفت و زنجیر رو محکم کرد. به صورتم نگاه نکرد، سرش رو انداخت پایین و به درخت خیره شد. انگار داشت با خودش کلنجار میرفت. «باشه نایلا. حرفت رو شنیدم.» لحنش باز هم یه ذره نرم شد، ولی هنوز جدی بود. «تو اینجا بمون.» دوباره قلبم یه امید کوچیک زد. «یعنی... میا رو پیدا میکنین؟» «من میرم ببینم اون صدایی که ازت شنیدم چی بود. ولی تو الان... متأسفانه یا خوشبختانه، اسم اصلیت رو لو دادی. تو فراری هستی، نایلا بوشارد. و تا وقتی یه چیزی رو کاملاً روشن نکنم، باید همینجا ولت کنم. بعد از اینکه مطمئن شدم یه سر و گوشی از میا پیدا کردم، باید ببرمت مرکز پلیس.» «مرکز پلیس؟» داد زدم. «نه... نه اونجا نه...» «ساکت باش.» گرند به آرومی برگشت و به سمت اسب رفت. «من فقط دارم کارم رو میکنم. زود برمیگردم. اگه صدایی شنیدی یا کسی اومد، تقلا نکن.» و بعد، گرند دوباره سوار اسب شد و به سمت جنگل تاخت. صدای سُم اسبها که کمکم دور میشد، تنها چیزی بود که توی اون سکوت وحشتناک میشنیدم. من، نایلا بوشارد، توی شهر تاور، با دستهای زنجیر شده به یه درخت، تنها موندم. میا... اون بیچاره حالا کجا بود؟ وای بر من اگه گرند واقعاً یه پلیس درست و حسابی باشه، چون اگه بفهمه من کیم، دیگه فرار کار سختی نیست، مگه اینکه... مگه اینکه من از اول اشتباه کرده باشم! باید یه راهی پیدا میکردم. یه راه برای باز کردن این زنجیر. دستهام رو تکون دادم، زنجیر یه صدای فلزی خشن ایجاد کرد. نه، تقلا کردن فایده نداره. باید صبر کنم... اما تا کی؟ اون گفت زود برمیگرده. چقدر زود؟ یه ساعت؟ یه روز؟ به نوک درخت نگاه کردم. باید حواسم به هر صدایی، هر حرکتی باشه. این داستان خیلی بد داره شروع میشه.
نمیدونم چطور بود، ولی سرم به اون تنهی زبر درخت تکیه داده بود و کمکم سنگینی پلکهام بیشتر شد. شاید خستگی شب قبل بود، شاید وحشت مطلق... فقط یادم میاد که یه خواب عمیق و کوتاهی فرو رفتم. با یه صدای وحشتناک بیدار شدم. **رعد و برق**! آسمون داشت منفجر میشد. سرم گیج رفت و سریع سعی کردم وضعیتم رو چک کنم. زنجیر هنوز محکم بود، ولی حس میکردم خیس شدم. یه نگاه به آسمون انداختم؛ شب شده بود! یعنی یه ساعت خوابیدم؟ گرند اینقدر طول کشید تا برگرده؟ همون موقع، صدای پایی رو شنیدم. دو تا صدای مردونه، دارن نزدیک و نزدیکتر میشن. «لعنتی! میا رو باید پیدا کنم، وایسا ببینم چطور بازشون میکنم...» با تمام توانم شروع کردم به دستم فشار آوردم. زنجیر لعنتی بود! داشتم ناخنهام رو میشکستم که باز بشه. صدای قدمها نزدیکتر شد. تقریباً صدای حرف زدنشون هم میاومد، ولی صداشون خیلی خشن و دور بود. انگار داشتن توی بوتهها راه میرفتن. «زودتر باید از این جنگل بریم بیرون!» دیگه وقتی نبود. با یه فشار وحشتناک دیگه، همونطور که یه بار آموزش داده بودم، به زنجیر فشار آوردم، انگار که میخوام یه قفل قدیمی رو بشکنم. یه صدای "تق" ضعیف اومد، یا شاید فقط توهم بود، ولی حس کردم آزاد شدم! دستم رو کشیدم بیرون و جای زخم سردی روش موند. بدون اینکه یه لحظه بایستم، از درخت جدا شدم و با تمام سرعتی که میتونستم، پریدم توی تاریکی اعماق جنگل. هر چقدر از صدای قدمها دورتر میشدم، بهتر بود. از بین شاخههای در هم پیچیده میدویدم، هر لحظه منتظر بودم یه چیزی از پشت سرم بهم حمله کنه. بعد از چند دقیقه دویدن کورکورانه، یه ساختمون نیمهتاریک جلوی چشمم ظاهر شد. نه خونه بود، نه کلبه؛ بیشتر شبیه یه سایهی بزرگ بود که نصفش فرو رفته توی زمین. نزدیک شدم و آروم خزیدم سمت پنجرهای که یه نور ضعیف زرد ازش بیرون میزد. با احتیاط، سرم رو بلند کردم و از لای شیشه بخار گرفته نگاه کردم. توی اتاق، یه مرد با ریش بلند داشت جلوی یه اجاق کوچیک خم شده بود و چیزی رو هم میزد. معلوم بود حواسش کاملاً پرته به آشپزیش. نفسهام رو حبس کردم. باید وارد میشدم. از یه راه دیگه، یه شکاف کوچیک کنار پنجره بود که انگار قبلاً شکسته شده بود. با احتیاط و یه فشار از زانو، خودم رو هل دادم توی خونه. خوشبختانه روی زمین کاه بود و صدای شکستن شیشه نمیرفت. همون لحظه، یه دختر کوچولو با یه موی تیره، از پشت یه پرده بیرون اومد. چشمهاش گرد شد و به محض دیدن من، که خیس و ترسیده بودم و زنجیر هنوز دور مچ دستم بود، کنترلش رو از دست داد. «بابااااااا!» جیغ کشید، یه جیغ بلند و گوشخراش که انگار برق توی خونه جریان پیدا کرد. «یه نفر اومده توی خونه! یه نفر ناشناس!» مرد آشپز سریع چرخید، دستش یه ملاقه سنگین دستش بود. قبل از اینکه بتونم بگم «صبر کن!»، صدای پاهای سنگینی از یه اتاق دیگه اومد. احتمالاً برادرهاش بودن. دو تا مرد خشن، هیکلهای درشت، با صورتهای گرفته، از در اتاق دیگه بیرون ریختن. یکیشون فریاد زد: «چی شده سارا؟» وقتی چشمشون به من افتاد که جلوی خواهرشون، خیس و زنجیر به دست ایستادم، دیگه حرفی نزدن. یکی از اونها با یه حرکت سریع اومد سمتم، منو گرفت و منو به سمت همون پنجرهای که ازش وارد شده بودم، هل داد. بدنم به چارچوب پنجره خورد و بعد... **کرانچ!** صدای شکستن شیشه پیچید، و من با تمام وزن و سرعت به بیرون پرت شدم.
وقتی با تمام قدرت به بیرون پرت شدم و بدنم با صدای وحشتناکی به زمین خورد، درد تمام وجودم رو گرفت. انگار استخونهام له شده بود. خواستم جیغ بزنم، اما فقط یه خسخس دردناک از گلوم خارج شد. اون دو تا مرد خشن، که انگار اصلاً حوصله نداشتن، سریع خودشون رو رسوندن بالای سرم. یکیشون پوزخندی زد و گفت: «فکر کردی همینطوری میتونی از اینجا بری، دختره؟» قبل از اینکه بتونم پلک بزنم، مشتی محکم به پهلوم خورد. دنیا از جلوی چشمم سیاه و سفید شد. درد، درد، و باز هم درد. صدای جیغهای اون دختره (سارا؟) و صدای مرد آشپز توی گوشم میپیچید. منو با خشونت بلند کردن و با طناب یا چیزی شبیه اون، با دستهای زخمیام، به یه صندلی چوبی کج و کوله بستن. خیلی محکم بود، محکمتر از زنجیر گرند. چند لحظه بعد، همون مردی که داشت آشپزی میکرد، با یه تهسیگار روشن بین انگشتهاش، اومد سمتم. صورتش حالا نزدیک بود و میتونستم بوی روغن سوخته و عرق رو حس کنم. نگاهش سرد و عجیبی داشت، انگار که داره یه حشره رو بررسی میکنه. «پس تو دنبال اون دختر احمق میگردی، نه؟» صدای بم و آرومش از اون مرد آشپز خشن فرق داشت. «یا شاید دنبال اون پلیس احمق... گرند؟» سرم رو به سختی تکون دادم، چشمهام رو باز کردم و با تهمونده انرژیم فریاد زدم: «من مطمئنم میا اینجاست! این خونه... این بوی لعنتی... میا اینجاست!» مرد آشپز یه پوزخند زد و تهسیگارش رو روی زمین له کرد. «آره، میا اینجاست. یه ساعته اینجا داره بازی میکنه. ولی اول باید ببینیم تو کی هستی... و اگه گرند داره میاد، باید براش یه غافلگیری داشته باشیم.» سرم داغ شد. «شما... شما گرند رو گرفتین؟ اون کجاست؟» مرد خندید. این بار خندهاش عمیق و شیطانی بود. یکی از اون دو تا برادری که منو بسته بودن، یه پوزخند زد و گفت: «گرند؟ اون یه سرنخ بود، همین و بس.» مرد آشپز به سمتم خم شد و با لحنی که انگار داشت راز مهمی رو فاش میکرد، گفت: «ما شکارچی هستیم نایلا. ما شکار انسان میکنیم. این جنگل رو نمیشناسه هیچکس جز ما. گرند فقط یه موش احمق بود که دنبال یه سگ گمشده میدوید.» تمام تنم از خشم و نفرت لرزید. اینها دیگه چه جور آدمهایی بودن؟ شکارچی انسان؟ میا رو برای چی میخواستن؟ با تمام قدرتی که توی سینهام جمع شده بود، داد زدم: «شما خیلی کثیفید! شما یه مشت حیوانید! میا رو آزاد میکنین، وگرنه... وگرنه قسم میخورم...» «قسم میخوری چی کار کنی، دختره؟» مرد آشپز با لحن مسخرهای گفت. «با دستای بسته؟» اون یکی مرد، که کنارم ایستاده بود، آروم گفت: «رئیس، فکر کنم وقتشه باهاش صحبت کنیم. اون دختر خیلی لجبازه و ممکنه اگه دیر بجنبیم، بخواد با پلیس همکاری کنه.» مرد آشپز به من نگاه کرد، چشماش برق میزد. انگار داشت تصمیم میگرفت که با من چطور رفتار کنه؛ شکnجه یا متقاعدسازی. «ببین نایلا، من میخوام باهات دوست باشم. تو یه فراری هستی، گرند هم دنبالت بود. ما هم دنبال کسایی هستیم که از سیستم خارج شدن. تو با ما یه جورایی همدردی، مگه نه؟» «همدرد؟ شما یه نفر رو که ارزشش از کل دنیا بیشتره نگه داشتین!» با نفرت گفتم. «من با شما همدردی نمیکنم. من فقط میخوام میا رو پس بگیرم.» مرد آشپز دستش رو بالا برد و به دو برادرش اشاره کرد. «ولش کنید، بیاید یکم باهاش حرف بزنیم. اون هنوز نمیدونه ما اینجا چه کارهایی میکنیم. بذارید یه کم ببینه، شاید نظرت عوض بشه.»
یکی از مردها یه سطل آب سرد برداشت و بدون هیچ اخطاری، محتویاتش رو ریخت روی صورتم. سرمای ناگهانی و آب کثیف، من رو به واقعیت تلخ برگردوند. صدای رعد قطع شده بود، فقط صدای نفسهای سنگین من و خندههای سرد اون شکارچیها توی کلبه میپیچید. حالا باید میفهمیدم دقیقاً چه نقشهای توی سر این لعنتی هاست و چطور میتونم از این جهنم فرار کنم، حتی اگه تمام بدنم درد میکرد. اولین قدم، فهمیدن بود که چرا میا رو میخوان.
اون چیزی که توی دستش بود، مثل میلهی آهنی داغ از جهنم بیرون اومده بود. بخار حرارتی که ازش بلند میشد، مستقیم خورد توی صورتم و بوی آهن سوزونده با بوی گوشت سوخته قاطی شد توی هوا. قلبم تند تند میزد، بدنم میلرزید، ولی نمیخواستم اشکی بریزم. مرد نزدیکتر اومد، یه لبخند زشت رو لبش بود، انگار یه شکار تازه پیدا کرده بود. با صدای بم و کشدارش گفت: «میخوای یه نشونه بذاریم رو صورتت که یادت نره کی با ما درافتاده؟» یهلحظه واقعاً ترسیدم. گرمای اون میله انقدر نزدیک بود که حس کردم پوست گونهم داره میسوزه، ولی با تمام توانم سرمو چرخوندم اونور و داد زدم: «بسه! تو مریضی لعنتی!» هیچ فایدهای نداشت. یه ثانیه بعد جیغ زدم... چون اون میله لعنتی خورد به پام. یه درد وحشیانه، یه صدای سوت، یه بوی گوشت سوخته. فریاد زدم: «آخخخ! نامرد...!» اون مرد خندید، با همون صدای خفهی چرکآلودش. خندهای که از ته جهنم میومد. یکی از برادرها هم خندید، ولی وسطش مرد آشپز یه نگاه کرد و با لحن جدی گفت: «کافیـه. برو اون دوتا رو بیار، میا و اون پلیس گرند… سریع.» برادره بدون حرف رفت. فقط صدای محکم بسته شدن در اومد. از همون لحظه، یه سرمای عجیب افتاد توی دلم. نفسهام تند شده بود، ولی سعی میکردم نذارم اشکهام بیاد پایین.(آفرین) نگاهم کردم به مرد، نفسنفسزنان پرسیدم: «میخوای جلوی خودم... جلوی من، اونارو بکشی؟» لبخند زد، یه لبخند کثیف. «آره نایلا. جلوی خودت، تا یادت نره هیچکی از اینجا زنده بیرون نمیره. هر کسی همکاری نکنه، دقیقاً اینجوری میشه.» «لعنتیاااااا!» از ته جون فریاد زدم، اونقدر که گلوم درد گرفت. صدام دوید توی کلبه و برگشت، انگار خود جنگل داره جوابم میده. اون فقط خندید، بلندتر، دیوونهوارتر. انگار درد من، سوختنم، صدای جیغم براش موسیقی بود. بعد یههو خندیدنش قطع شد. صورتش جدی شد، چشماش تنگ شد. سیگارش رو انداخت توی سطل زباله و آروم گفت: «چرا پس نیومد؟ دیر کرد... اون نباید اینقدر طول بده.» اون «اون» لعنتی کی بود؟ برادره؟ یه نفر دیگه توی جنگل؟ دلم میخواست بدونم، ولی زبونم قفل شده بود. فقط نفسهام میاومد و صدای بارون که دوباره شروع شده بود. یه لحظه دیدم نگاهش رفت سمت در چوبی. بعد خم شد روبروم، اونقدر نزدیک که بوی دود و چربی نفسش خورد تو صورتم. آروم گفت: «میدونی، نایلا... یه چیزی تو چشمات هست. اونقدری زندهای که هنوز به نجات فکر میکنی. ولی یادت باشه... تو الان شکار مایی، نه نجاتیافته.» سرم رو پایین انداختم. پام هنوز میسوخت، ولی مغزم کار میکرد. طنابا محکم بودن، اما زیادتر از حد؟ شاید نه. شاید یه گره شلتر بسته بودن، شاید میتونستم یه کاری کنم. فقط باید صبر میکردم... باید بذارم مطمئن شن من تسلیم شدم. نفس عمیقی کشیدم، زیر لب تقریباً بیصدا گفتم: «شما نمیدونین دارین با کی طرف میشین...» مرد نگاهم کرد، ابروشو بالا انداخت و گفت: «چی گفتی؟» لبخند زدم. لبخندی کوچیک، از درد، از خشم. «گفتم… وقتی اون در باز بشه، دیگه هیچکدومتون نخندین.» اون فقط خندید، ولی نمیدونست… صدای ضعیفی از بیرون اومده بود. صدای شکستن شاخه، یا شاید یه قدم. کسی داشت برمیگشت… اما نه اون برادری که رفته بود. کسی دیگه بود.
از زبان میا: من نمیتونستم باور کنم! اون برادر احمق که رفته بود دنبال گرند، یهو با صورت پرت شد توی اون قفس فلزی کثیف! یه صدای ضربه محکم اومد و بعد... قفل! انگار یه فنر از توی سینهام باز شد. گرند همون موقع پیداش شد، شونه به شونهی من. یه نفس عمیق کشید و بهم گفت: «بریم، میا. این بازی تموم شد.» ولی مرد آشپز یهو مثل یه روح از توی سایهها اومد بیرون. یهو یه حرکت کرد، مثل یه مار که یه تله رو رد میکنه. قبل از اینکه بفهمیم چی شده، گرند اون مرد رو هل داد و محکم زد توی پهلوی مرد آشپز.گرند یهو یه خنجر از توی چکمهش کشید بیرون و محکم گرفت سمت گلوی مرد آشپز. «برو میا!» گرند داد زد، چشماش برق میزد. «همین الان برو بالا! من به حساب این لعنتی میرسم!» من بدون معطلی برگشتم و دویدم سمت پلهها. صدای کلنجار و دعوا از پایین میاومد، ولی تنها چیزی که برام مهم بود، نایلا بود. رسیدم بالا. دیدم نایلا رو اونجا، روی اون صندلی کج و کوله، با صورتی که انگار آتیش گرفته و زخمهای روی دست و پاش... ولی زنده بود! «نایلاااا!» از خوشحالی یه داد کوچیک زدم و سریع دویدم طرفش. «ای وای خدا، نایلا! دلم برات یه ذره شده بود!» بغلش کردم، اما اون بسته بود. فقط تونستم پیشونیم رو بچسبونم به پیشونیش. اونم با همون صدای خستهش گفت: «منم همینطور میا، منم همینطور.» همون موقع گرند هم پلهها رو دو تا یکی بالا اومد. نفسنفس میزد، ولی یه لبخند پیروزی روی لبش بود. «تموم شد، نایلا.» گفت. نایلا با چشمهای پُر از سوال و تعجب به گرند نگاه کرد و یه کم صدامون رفت بالا، چون این همه اتفاق توی یه دقیقه افتاده بود. «تو... تو اون یارو رو کشتی؟» گرند سری تکون داد و یه نگاه سریع به اطراف انداخت. «آره، کارش تمومه. ولی ما نباید اینجا باشیم. پلیسها دارن میان. باید از این شهر بریم، همین حالا.» نایلا به سختی سعی کرد لبخند بزنه، انگار داشت از یه کابوس بیدار میشد. «یعنی... یعنی منو دستگیر نمیکنی؟» گرند خندید. یه خنده مهربون. «دستگیرت کنم؟ برای چی؟ تو قربانی بودی، نایلا. بهتره خیلی زود از اینجا بریم، چون میدونی که پلیسها دنبالت هستن... و حالا دنبال منم هستن.» گرند شروع کرد به باز کردن طنابهای نایلا. من سریع پریدم کمکش، حتی با وجود اینکه دستهام میلرزید. وقتی نایلا بالاخره آزاد شد، آروم بلند شد و به گرند نگاه کرد، انگار داشت تصمیم مهمی میگرفت. «بریم، میا.» نایلا گفت، و دست منو گرفت. دستش هنوز میلرزید، ولی محکم بود. از کلبه زدیم بیرون، توی اون جنگل تاریک و نمناک. دیگه صدای فریاد یا خنده نمیاومد، فقط صدای چکمههامون روی برگهای خیس. از یه درخت رد شدیم، و من با هیجان پرسیدم: «خب، حالا کجا میریم؟ باید یه جایی بریم که اونا نتونن پیدامون کنن.» نایلا یه نگاهی به آسمون تاریک انداخت، یه نفس عمیق کشید و یه لبخند بزرگ زد، یه لبخند واقعی که خیلی وقته ندیده بودم. «شهر هانز، میا.» گفت. «میریم شهر هانز. اونجا هیچکس دنبال ما نیست، و یه شروع تازه داریم.»
فرصت🎀
عالییی بود