سلام دوستان پارت پنجم لطفاً به دوستانتون معرفی کنید 😉
آدرین گفت:اره،اومد . فقط کمی دیر کرده بود چون گم شده بود ،اما یه نفر تا دم در خونه آورده بودش . من گفتم: پس چرا باهات نیامده مدرسه ؟ آدرین جواب داد: از من زودتر اومده که کارهاشو انجام بده و با مدرسه آشنا بشه . صدای زنگ مدرسه بلند شد و همه به سمت کلاس هاشون رفتند . وقتی نشستیم آدرین با نینو نشسته بود و منم با آلیا اما بازم اون دخترو ندیدم تا اینکه ....
معلمون با دختره وارد کلاس شد .معلم گفت :بچه ها یه شاگرد جدید داریم میشه خودته معرفی کنی ؟ دختر گفت: البته خانم ، سلام من اِما آگرست هستم آلیا گفت : هی دختر خیلی خواهر آدرین خوشگله من که تو فکر بودم گفتم :اره
برای اولین بار داشتم مدرسه رو توی کل زندگیم میدیدم . همه ی بچه ها به من نگاه می کردند. معلم به من گفت :خوش اومدی اِما می تونی روی صندلی بشینی من سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم ،همین که رفتم روی صندلی عقب بشینم ،کسی که کنار آدرین بود بلند شد و به من گفت:بیا کنار برادرت بشین من میرم عقب .به جاش نگاه کردم و گفتم :نه ،تو اینجا بشین من عقبم راحت ترم .گفت :اما....من سریع گفتم :تو بشین راحت باش من جام خوبه بعد یه چشمک زدم به اون پسره و رفتم صندلی عقب نشستم .
بعد از اینکه نشستم خانم گفت:خب بچه ها امروز امتحان داریم آماده باشید .همه ی بچه ها اه و اُه کردند .معلم به همه برگه داد به جز من ،من گفتم:خانم میشه به منم برگه بدید ؟خانم گفت:آخه تازه اومدی اما!! من با خونسردی گفتم:من مشکلی ندارم خانم . خانم هم برگه ی امتحانو داد همه به من خیره شده بودند .منم شروع به امتحان دادن کردم
وقتی به سوال های امتحان نگاه کردم همشون برام آسون بودند و سریع حلش کردم و بعد برگه رو به معلمم دادم خانم گفت: مطمئنی که همه رو نوشتی گفتم :بله گفت :آخه اولین نفر دادی؟ با لبخندگفتم :مطمئنم خانم و کلاسو ترک کردم .توی حیاط نشستم روی یه صندلی و به فکر فرو رفتم ناگهان صدایی شنیدم و به اطرافم نگاه کردم و دیدم از یه کلاس یه نفر با لباس های عجیبو غریب درآمده . سریع گفتم وای هاک ماث کارشو شروع کرده دویدم سمت دستشویی.فلوروم گفت :فکر کنم باید تبدیل بشی منم سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم :فلوروم دندان ها بیرون . بعد یه لباس سفید با یه نقاب روی صورتم داشتم و یه چوب سفید داشتم که روش طرح مار پیچ روش بود سریع دویدم به سمت کسی که شرور شده بود رفتم .وقتی رفتم نه لیدی باگ بود نه کت نوار.منم سعی کردم جلوشو بگیرم ولی قدرتش خیلی قوی بود، اون می تونست با فلوتش ذهن افراد رو کنترل کنه زمانی که تو فولتش می نواخت و بعد نوری را سمت طرف مورد نظرش پرتاب میکرد . ناگهان لیدی باگ و کت نوار اومدن .کت نوار گفت:به به !ابر قهرمان جدید داریم .
لیدی باگ گفت :الان وقت نیست کت نوار. وقتی بهشون نگاه کردم صورت آدرین و مرینت اومد جلوی چشمام وبعد یاد حرف استاد فو افتادم که بهم گفته بود:که حواست باشه کوامی تو قدرت اینو داره که با حس بویایی هویت دیگرانو به فهمی پس حواست به کارهات باشه چون نباید اونو از این موضوع خبر دار شوند .
سریع گفتم:لیدی باگ با فولتش ذهن آدما رو کنترل میکنه .لیدی باگ گفت:باشه،پس احتمال داره اکوما تو فولتش هستش. یهو کسی که اکومایی شده بود گفت:سلام لیدی باگ و کت نوار من فرمانروای شرور هستم . ناگهان روی صورتش عکسی ظاهر شد و بعد گفت:باشه هاک ماث ،خب مثل اینکه بعضی ها باید معجزه گراشونو تحویل من بدن .لیدی باگ گفت: مگه اینکه تو خوابت ببینی .بعد یویو شو چرخوند که بهش نور نخوره بعد گفت این طوری نمیشه گردونه ی خوش شانسی بعد یهو یه آرد افتاد دستش کت نوار گفت:می خوای باهاش کیک بپزیم ؟لیدی باگ گفت: نه دقیقا بعد به من نگاه کردو گفت:باید از قدرت تو استفاده کنیم و بعد به کت نوار گفت:کت نوار به تو هم نیاز داریم .
کت نوار سرشو تکون داد و گفت:پنجه برنده .بعد لیدی باگ کیسه ی آردو باز کرد و داد به من گفت: می خوام اینو تو هوا پخشش کنی تا اونا نتونن مارو به بینن بعد تو کت نوار از پنجه ی برنده استفاده میکنی و فولتو نابود میکنی . فهمیدید؟ منو کت نوار سرمونو تکون دادیم من به فرمانروای شرور گفتم : هی فرمانروای شرور با کمی آرد چطوری ؟ بعد گفتم:نهایت سرعت .شروع کردم به دویدن با سرعت و تمام آردو پخش کردم و بعد کت نوار پرید روی فرمانروای شرور بعد با استفاده از پنجه ی برنده فولتو نابود کرد و یه پروانه از توی خاکسترهای فولت درآمد و لیدی باگ اونو گرفت و پروانه ی سفیدو رها کرد و کیسه ی آردو پرتاپ کرد بالا و گفت : کفشدوزک معجزه آساو همه چیز مرتب شد و به من گفتند :بیا بزن قدش.منم با لبخند رفتم
لیدی باگ گفت:وای من دارم به حالت عادیم بر می گردم و بعد رفت .کت نوار توی فکر بود گفتم: به چی فکر می کنی ؟ به خودش اومد و گفت:نه به چیزی فکر نمی کردم گفتم :لیدی باگو دوست داری ؟گفت :از کجا فهمیدی ؟گفتم :کاملا معلومه و بعد من رفتم و بعد گفتم:دندان ها داخل و به حالت عادیم برگشتم .و به مدرسه برگشتم ،توی مدرسه همه داشتن درمورد ابر قهرمان جدید حرف می زنند.آلیا داشت به مرینت می گفت: که توی وبلاگم می نویسم که یه ابر قهرمان جدید اومده توی شهرمون .به نظرت این عالی نیست مرینت ؟! مرینت گفت:عالیه .بعد زنگ خورد و همه رفتیم سر کلاس هامون.
امیدوارم خوشتان اومده باشه 🧡 اگر یه پارت دوم بار نوشتم داخل داستان عذر می خوام ،کامنت یادتون نره 😉
عالی
خیلی ممنون 🙃
واییییییییییی مگه داستان از این قشنگ تر هم میشه بهترینهههههههههههه داستانت
زهرا جان معلومه داستان های بهتر از داستان منم هست ولی خیلی ممنون که از داستان من تعریف می کنی 😘
دوستان لطف کنید به دوستان خودتون معرفی کنید من فعلا قسمت بعدی رو نداشتم به خاطر بازدید
سلام حتما میزارم ولی کمی دیرتر میزارم چون داستان بازدید کمی داشته
نمیدونم فک کنم اولین نفری هستم که نظر میدم 😉😊عالی بود مث همیشه😘😘😘 بعدیو زود بده که من منتظرم😉