یه داستان از بی تی اس نوشتم اگه دوست داشتین بگید تا باز هم بزارم🙂🤗
تو اتاقم بودم و داشتم به اسمان نگاه میکردم که یکدفعه ماشین ویکوک رودیدم که برام بوق زدودم خونم پارک کرد.پیاده شدو تو پنجره به من نگاه کردوگفت سلام🖐😀گفتم سلام 🖐اومدو در زد پریدم و در رو باز کردم بهم گفت کیریس مس مبارک💟🎁🎀وبهم یه کادو داد باتعجب گفت وایی خیلی ممنونم ازت انتظار نداشتم راستی منم برات کادو دارم بعد منم هدیه رو دادم🎁خیلی خوشحال شد😀
بعد هدیش رو باز کردم یه ساعت خیلی خوشگل بود بهش گفتم خیلی خوشگله ممنمونم🎀💟اونم خوشحال شد☺❤بعد اونم هدیه ی من رو باز کرد واسش یه کلاه پشمی نازنازی خریده بودم گفت واییی😄خیلی خوبه و کلاه رو روسرش گذاشت و گفت میای بریم بیرون بگردیم😆جواب شما:بلی یا خیر؟
گفتم ارهه بیابریم بهم گفت مثل همیشه پایه و سرشار از انرژی هستی🤗 خلاصه سوار ماشین شدیم ورفتیم هوراااا خیلی خوب بود همه جا تزیین کرده و قشنگ بود بعضی ها لباس بابانعوعل پوشیده بودن و هدیه .یدادن یا با بچه ها عکس میگرفتن یه جشن خیلی خوب کیریسمسی بود پیاده شدیم و ساندویچ خریدیم و خوردیم تو هوا فش فشه میزدن🎆❇ بعد دستش رو تو گردن من گذاشت و من رو به خودش نزدیک کرد و بغلم کردو بهم گفت کیریس مس مبارک💖و لپم رو بوسید😙از خجالت اب شدم😶😖
بعد لپش رو اورد جلو هو گفت تو منو بوس نمیکنی مگه؟😞بوسم کن؟!😆 منم لپش رو بوسیدم😚بعد خندیدو سرخ شد😶🙂💟❤😄 بعد ابنبات خریدیم و توردیم و اسمون رو نگاه میکردیم❇🎆
بعدش هم باهم ادم برفی درست کردیم و برف بازی میکردیم هواراااا چه خوش گذشت بعد هم رفتیم جنگل و یه درخت کاج رو تزیین کردیم خیلی خوب بود خیلی خوشگل شده بود🎀💖💟 خلاصه خیلی خوش گذشت
بعد همینطور که پیاده قدم میزدیم یه گل فروشی دیدیم سریع دوید رفت تو گل فروشی و یه شاخه گل رز قرمز برای من گرفت 🌷گفتم ممنون نیازی نیست بخری بعدش هم پولش رو داد و گل رو بهم دادو گفت تقدیم به شما بانوی من 😍⚘❤خجالت کشیدم گفتم هههه ممنونم😶❤😇و ازش گرفتم به نظرتون باید میگرفتم یانه؟
بعد سوار ماشین شدیم تا بریم خونه پنجره رو اورد پایین و یه اهنگ شاد گذاشت خیلی خوب بود همه جا مردم برای کوک بای بای میکردن یا اسمش رو صدا میزدن 🖐😀 منم گفتم کوکی کوکی🖐😂گفتم بله جانم 🙄😕گفتم منم طرفدارتم دیگه 😁😁😂😂گفت اهان خخخخ😃😅
رسوندم خونه و پیاده شدم و گفتم ممنون خیلی خوش گذشت 💖😄 گفت خواهش😏 کی میتونم دوباره ببینمت ؟🙂گفتم هروقت دلت خواست میتونی گفت مثلا الان میشه ؟😄گفتم تازه که بیرون بودیم گفت اها یادم رفت😥😓😦 چه زود گذشت گفتم وقتی خوش میگذزه زمان زود میگذره😉گفت ارههه و گردنش رو خاروند و و خجالت کشید😶بعد بای بای کردیم و اون رفت خونشون منم رفتم در و باز کردم و رفتم داخل
یه خاطره ی خیلی خوب داشتیم دیگه بعد برای مبایلم پیام فرستاد :فردا تو شهر بازی میبینمت😉 گفتم اوههه😫باشه😐😂😂😂از همین الان به فکر فردا بود همین الان که بیرون بودیم!!!
خخخخ امید وارم که خوشتون اومده باشه سعی میکنم زیاد داستان بنویسم براتون راستی کامنت فراموش نشه بهم نظر بدید که داستان بعدی چی باشه 🌷💖❇🎆 با ارزوی بهترین ها😚
دوستان پارت بعدی داستان هم منتشر شد روی پروفایل من بزنید و تست رو انجام بدین🌸
داستان های من و جانگ کوکی( پارت دوم)
اخییییی.خیلی قشنگ بووود. بعضی از تخیلای ارمی ها خیلی قشنگه. راستش من زیاد از این داستانا نمیخونم. چون به اعضا یه حس خواهرانه ای دارم خجالت میکشم😂و
بازم بنویس ولی عاشقونه نباشه. مثلا ما دوست صمیمی اعضا باشیم و اینا
فایتینگ ارمییی
اها 😂.باشه داستان های بعدی اینجوری نیستم😆😅
آفرین خوب نوشته بودی منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍
مرسی ممنون باشه حتما مینویسم🌸🌹🏵