
سلام حالتون چطوره.امیدوارم خوب باشین.امیدوارم که از داستانم خوشتون بیاد.اگه تا 20 تا نظر برسه بعدی رو میزارم.💖💖💖💖💖
از زبان مرینت:بالاخره امروز رسید.روزی اون هیولا به پاریس حمله میکرد.از روی تخت بلند شدم و تیکی رو هم بیدار کردم.تیکی گفت مرینت انگار آماده هستیا.من گفتم معلومه که آماده هستم و هیچ وقت نمیزارم کسی به شهر من چپ نگاه کنه.تیکی گفت اوه اوه اژدها وارد وارد میشود قسمت دوم.هر دوتامون خندیدیم.من رفتم پایین و دست و صورتم رو شستم و رفتم پایین صبحانم رو خوردم رفتم به سمت خونه آدرین.از زبان آدرین:من از خواب بیدار شدم.رفتم پاینن و دست و صورتم رو شستم و رفتم پایین.دیدم ماریا و آلفرد هم اومدن.گفتم به به چقدر زود بیدار شدین خبریه؟آلفرد گفت یعنی تو نمیدونی چه خبره؟مادرم گفت چه خبره؟من گفتم هیچی.پدرم گفت آدرین به من دروغ نگو که میفهمم.من گفتم دروغ چیه کاری نداریم که.مادرم گفت پس آلفرد چی میگه؟
من گفتم هیچی بابا الکی میگفت.بعد مادرم از اون نگاهایی به من کرد که ترس به وجودم میندازه.آلفرد تا قیافه من رو دید قضیه رو گرفت و گفت ما چیزه امروز قراره بریم بیرون امروز کلا بگردیم.پدرم گفت اوه چه خوب چون ما هم میخوایم زاهاتون بیاینم.من گفتم نیاز نیست.مادرم گفت اتفاقا نیازه.ماریا پرید وسط و گفت هیچی بهتر از راستگویی نیست.پدرم گفت دیدی گفتم یک چیزی رو دارین مخفی میکنین حالا توضیح بدین.یکی گفت میخواین من توضیح بدم؟ما سرمون رو برگردوندیم و دیدیم که فلورانس از پنجره اومده تو.آلفرد گفت چرا از پنجره اومدی؟من گفتم کار همیشگیشه.مادرم گفت خوب توضیح بدین.
فلورانس گفت امروز قراره یک هیولا که حدود هزار سال پیش بوجود اومده و هیچکس نمیدونه چجوری بوجود اومده دوباره برگرده و قراره از پاریس حمله کنه و ما هم قراره جلوشون رو بگیریم.پدرم گفت پس قضیه اینه.خطرناک به نظر میاد و من عمرا قبول کنم.مادرم گفت منم همینطور.من گفتم پدر مادر ما بعد از اتفاقات خیلی فراوان تجربه های زیادی داریم.این همه پاریس رو نجات دادیم چرا الان نباید بریم؟پدرم گفت چه ربطی داره این خطرناک تر از بقیه هست.فلورانس گفت منم همین رو میگم.من گفتم پدر کلا دو راه برای نابود کردن هیولا وجود داره یکیش اینه که دست جمعی بریم دومی اینه که فلورانس یک وردی برای نابودی هیولا بخونه و بمیره.حالا انتخاب کدومه.
پدرم رو به فلورانس گفت این حرفی که آدرین زد حقیقت داره؟فلورانس گفت نه بابا.......چرا حقیقت داره.پدرم و مادرم رو به من گفتن آدرین لطفا مراقب خودت باش.بعد رو به ماریا و آلفرد گفتن شما هم همینطور.یهو زنگ خورد و مرینت اومد تو.مرینت گفت آماده اید یا نه.مادرم گفت مگه تو هم قراره بری همراه اینا؟مرینت گفت شما از کجا میدونین؟من گفتم از تکنیک های اعتراف گیری استفاده کردن.مادرم گفت اگر یک تار مو حتی یک تار مو از هر کدومتون کم بشه قبل از اینکه هیولا شما رو بکشه من میکشمتون فهمیدین؟من گفتم ب....له.....قربان.پدرم گفت یاد وقتی افتادم که خوابوندی زیر گوشم.مادرم گفت آره منم یادمه.آلفرد گفت به نظرم مادرت رو ببریم هیولاعه خودش فرار میکنه.مادرم گفت هرهرهر مسخره میکنی.
از زبان مرینت:من و آدرین و آلفرد و ماریا و فلورانس از گابریل و امیلی خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون شهر.هممون تبدیل شدیم البته فلورانس با معجزه گر مرغ تبدیل شد.فلورانس رو به ما کرد و گفت بچه ها امروز روز موعوده.روزیه که یک هیولای بسیار قدرتمند میاد.یادتون هست چی گفتم دیگه.گفتم اگه نتونستیم کاری بکنیم من کار خودم رو انجام میدم.ما هم فتیم باشه.یهو جلومون یک درچه سیاه رنگ باز شد و یک هیولا شبیه لجن بنفش اومد بیرون.ما بهش حمله کردیم.هیولا خیلی قدرتمند بود.وقتی که داد میکشید یک باد تند میوزید و وقتی که با دهنش نفس عمیق میکشید میتونست ما رو به سمت خودش بکشه.
اون هیولا همینطور داشت پیشروی میکرد و ما هم عقب نشینی میکردیم.یهو دیدیم که اومدیم داخل شهر.من به ماریا گفتم که به مردم بگه که برن آخر شهر.ماریا هم رفت تا اینکار رو بکنه.ما هم تا جایی که تونستیم جلوش رو گرفتیم.ماریا برگشت و گفت همه چیز حله.یهو علورانس با آتیش زد به سینه هیولا و یک کریستال روی سینش پریدار شد.فلورانس گفت اکن کریستال ما باید اون کریستال رو بشکنیم.اما هرچی سعی میکردیم نمیشد.یهو اون هیولا یک مشت زد به کت نوار و اون رو پرت کرد به خیابون شانزه لیزه.من گفتم نهههههه کت نوار و رفتم سمتش.کت نوار گفت بانوی .....من چرا.....برگشتی.برو بقیه به.....کمکت احتیاج دارن.
من گفتم اما.....اون حرفم رو قطع کرد و گفت اما نداره فقط برو منم میام نگران من نباش.من حالم خوبه.من گفتم باشه و برگشتم.به فلورانس گفتم به نظرت زوده که از لاکی چارمم استفاده کنم؟فلورانس گفت الان که میدونیم نقطه ضعف حریف چیه پس بهتره از لاکی چارمت استفاده کنی.منم گفتم لاکی چارم و یک کیف که توش پر از بمب هست که شبیه توپ شیطونک بود.من یکی از شیطونک ها رو پرت کردم سمت هیولا و اون منفجر شد و هیولا چند قدم عقب رفت.آلفرد گفت عجب بمب هایی گیرت اومده.قدرتش چه زیاده.من گفتم آره ولی نمیدونم چطوری باید ازش استفاده کنم.
یهو کت نوار اومد و گفت تو بانوی باهوش و زرنگ منی.پس میتونی راه استفاده از لاکی چارمت رو هم پیدا کنی.من گفتم کت نوار چه زود حالت خوب شد.کت نوار گفت بانوی من من هر روز دارم بهت میگم گربه نه تا جون داره ولی نه جون من هشت تاش دست توعه و یکیش دست خودمه.من گفت حالا مزه نریز.از زبان ماریا:واقعا نبرد ما خیلی سخته من نمیدونم باید چیکار کنم.چرا لیدی باگ و بقیه اینقدر راحتن در حالی که شهر تو خطره.یعنی هر روز اینطورین؟من باید یک کاری بکنم ولی نمیدونم چیکار.آلفرد گفت چیزی شده.انگار تو فکری.من گفتم نه هیچی نیست.من حالم خوبه.دارم به این فکر میکنم که چجوری باید اون هیولا رو شکست بدیم.آلفرد گفت باشه.
یهو یک فکری زد به سرم ولی باید قولی که آلفرد دادم رو میشکستم.ولی به نظرم تنها راهی بود که اون لحظه به فکرم میرسید.اول از همه برای اینکه نقشه خودم رو اجرا کنم باید بقیه بچه ها رو از خودم دور کنم.برای نقشم اول باید از مرینت یک دونه بمب بگیرم.به مرینت گفتم لیدی باگ یک دونه بمب بده.اون هم داد.بعد من گفتم بچه ها من یک نقشه دارم ولی اول شما ها باید برین عقب.اونا گفتن باشه و رفتن عقب.من تو دلم گفتم ببخشید مرینت و ببخشید آلفرد اینکاری که میخوام بکنم شما رو ناراحت میکنه.از زبان آلفرد:یعنی نقشه اون چیه.یهو فهمیدم نقشش چیه.نه چرا.نباید اینکار رو بکنه.رو به بچه ها گفتم ما باید برگردیم ماریا میخواد خودش رو بکشه.اونا گفتن چییییی؟از زبان ماریا:من پریدم سمت هیولا که یهو با دهنش نفس عمیق کشید و من رو کشید سمت خودش و آخرین لحظه بمب رو انداختم توی کریستال و ترکید و منم رفتم تو دهن هیولاآخرین لحظه صدای آلفرد رو شنیدم که میگفت نههههههه ماریا........
آنچه خواهید دید:یعنی اون یک هیولای آموکی بود........نههههه ماریا.......من برای برگردوندنش به جسمش نیاز دارم........میراکلس لیدی باگ......رزیتا تو برگشتی......چرا اینکار رو کردی ماریا؟مگه نگفتم که مراقبتم.......جسمش باید یک جایی پایین دره باشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
،😘😘😘😘
عالی بود
عالیییییییییییی
عالی مثل همیشه