•بهنامخدا• استارت رمان^رویای حقیقی^ ۱۴۰۰/۸/۱۵
رویا میدونی چیه؟ رویای یعنی چیزی که از اعماق وجودت میخوایش ولی غیرممکنه بهش برسی ولی من یه چیزی که فکرشم نمیکردم رسیدم تو رویای حقیقی منی!
صبح با نور افتاب که جایی جز چشمای من بدبخت پیدا نکرده بود بیدار شدم طبق عادتم به روبروم خیره شدم تا ویندوزم بالا اومد اتفاقات دیشب توی سرم پیچید خواب بود؟اخه خواب انقدر واقعی نیست از تخت پایین اومدم و به سمت میزم رفتم همون نامه با اون کاغذ پوستی ومهر قرمز رنگ که وسطشHبزرگی بود و چهار گوشش یک حیوان بود مار،عقاب،شیر،گورکن
اون نامه به گفته ی پدرومادرم نامه هوگوارتز هست و نشون دهندهی جادوگر بودنهمن واسهی اطمینان دستم رو بطرف نامه دراز کردم و لمسش کردم خواب نیس واقعیته نامه رو سریع باز کردم و هر خط رو چندین بار با صدای بلند خوندم خط اخر رو برای بار سوم یا شایدم چهارم خوندم و دستم رو روی قلبم گذاستم حس میکردم صدای بوم بومش ادمو کر میکنه نامه رو پرت کردم و به طرف در اتاق دویدم از اتاق بیرون رفتم وفاصلهی کوتاه اتاق تا اشپزخانه رو طی کردم مطمئن بودم(عکس اتاقشو گذاشتم )
پدرومادرم اونجان ولی هیچکسی در اشپزخانه نبود به سالن رفتم ولی انجاهم نبودند تکتک اتاقها حتی سرویس بهداشتی رو هم گشتم اما انگار اب شده بودند رفته بودن توی زمین دوباره رفتم داخل اشپزخونه حداقل یه چیزی بخورم عقلم کار کنه همه وسایل صبحانه روی میز چیده شده بود روی صندلی نشستم و بیخیال مشغول خوردن شدم بلانسبت لانسبت عین گاو میخوردم صبحانه بلند شدم خود مامان میزو جمع میکنه والا خواستم پام را از در بذارم بیرون که چشمم به کاغذی که .... ادامه در پارت بعد(عکس خونشون رو گذاشتم)
ناظر تایید کن🥺🥲
نظرتونو حتما توی کامنت ها بگید(فقط یه پارت گذاشتم😐😂) ببخشید اگه پارت کوتاهه بخوام طولانی بنویسم ناظرا حوصلشون نمیکشه بخونن