این داستان لیدی باگ دردنیای موازی هست
این داستان میراکلس با تفاوت این که مرینت دختر گابریل اگرست هست و آدرین پسر یک نانوا
مرینت:وای امروز می خوام برم مدرسههه🤩. آدرین در راه مدرسه بود که به یک مرد خورد و آدرین به مرد کمک کرد و همون موقع مرد مجزه گر رو داخل کیف آدرین گذاشت مرینت در ماشین بود که دید یک ماشین به مرد زده و به راننده اش گفت:وایسا! مرینت سریع از ماشین پیاده شد و به مرد کمک کرد و مرد هم مجزه گر رو داخل کیف مرینت گذاشت.
مرینت به مدرسه رسید. آدرین هم رسید. معلم اومد سر کلاس و گفت:دانش آموز جدید داریم. و مرینت خودش رو معرفی کرد. موقع تموم شدن مدرسه بارون میبارید. هنوز راننده مرینت نریسده بود که آدرین اومد و چترش رو به مرینت داد. راننده مرینت رسید و مرینت چتر رو به آدرین داد و به آدرین گفت: ممنونم. و رفت. زمانی که مرینت رسید خونه دید یکی داره همه رو ناپدید میکنه ترسید. همون موقع کیفش افتاد و در مجزه گر باز شد.
و از توش موجودی اومد بیرون و گفت: من تیکی هستم. مرینت خوشکش زده بود. تیکی ادامه داد: تو باید مردم رو نجات بدی. مرینت گفت:چ چ چطوری؟ تیکی گفت: فقط کافیه بگی تیکی خال ها پدیدار تا بهت قدرت داده بشه. و در همین زمان هیمین اتفاق برای آدرین افتاد.
هردو تبدیل شدن. مرینت بلد نبود بایویوش کار کنه و شرور همین طور مردم بیشتری رو قیب میکرد. اما آدرین اومد و از گفت:خال خالی اسمت چیه؟ مرینت با عصبانیت گفت: دختر کفشدوزکی و تو؟ آدرین جواب داد:گربه سیاه. دختر کفشدوزکی گفت:گربه تو میدونی آکوما کجاست؟ گربه سیاه گفت: مطمئن نیستم ولی به نظر میاد تو کتابشه. دختر کفشدوزکی کتاب رو به سختی گرفت و گربه سیاه از پنجه برنده استفاده کرد و دختر کفشدوزکی آکوما رو گرفت. در آخر هم زدن قدش و به خونه هاشون برگشتن.