خب بریم برا پارت دو تا اخر بخون چالش دارم
یهو یکیو برگشت ازش پرسیدم چی شده گفت هیچی فقط از خستگی بیهوش شده نفسی از سر راحتی کشیدم)( از اونا که ماعم بعد امتحان میکشیم) از زبان اکانه با حس خیسی یه چیزی روی سرم از جام بلند شدم و با دیدن صحنه رو. به روم یه متر پریدم بالا یه حیغ بنفففففشششش کشیدم هفت تا نره غول و یه بچه غول جلوم بودن عه نه وایسا اینا فک کنم همون هشتان بلند گفتم اهاااا اون پسرا هم کع با جیغ من چشاشون چارتا شده بود همچون. بز به من نگاه میکردن از زبان راوی اکانه نشسته بود و برادرا دورش کرده بودن که یوکیو که پسر ارشد بود گفت: بخشید که ترسوندیمت تو باید دختر رینتارو سان باشی درسته؟ پسر کوچولو کاوایی که اوونجا بود دوبد سمت اکانه گفت نه چان نه چان اکانه هم انگار بچه ندیده ها محکم این پسر بدبخت کاوایی رو بغل کرد( از اون بغل که عمه ها میکنن چشات در میاد) یوکیو گفت؛ خب من یوکیو پسر اولم اون که بهش خوردی ناکیمورا پسر دومع اون موسفیده سوباروعه اونا سه قلو ها ای یان اریک و اندیمون هستن روکی که فعلا اینحا نیست و یه نوازندست و اون که تو بغلته ووتارو عه
خب بچه ها یه توضیحی ببینین اگه اکانه با خودش خرف میزد☆ اینو میزارم اک خب بریم ادامه ☆ یاااااا چقد زیادن ولیفک کنم یه چیزایی فهمیدم گفتم: اها اوکی ولی شما چطور غذا میخورین یعپی کی براتون درست میکنه؟؟ سوباروگفت: یوکیو نی سان شاخ دراورده بودم باورم نمیشد خب حدااقل دیگه گشنه نمیمونم خب حالا دیگه اشنا شده بودم گفتم من خیلی خستم و یوکیو منو برد تو اتاقم
و. این داستان اشنایی من و برادرام
ببخشید کم بود امتحانام خیلی زیاده گومن ناسایی جانههههه
ممنون که اسلایدای اضافه هم همراهمی
فرزندم بایست چالش دارم
رمان هایی که درباره عضو جدید هستن واقعا خیلی قشنگ هستن من که به شخصه خیلی خوندم و تصور کردم😅
خونآشامی هم باحاله ولی خب ربط داره که کاپل کی باشه
هر چی که ذهنت دربارش راحتتر و خودت دوست داری🥰