
سلام به دوستان خوبم.من🖤 R.S.Y💖هستم.اومدم با یه تست عاشقانه و جذاب،و رمانتیک و هیجان انگیز خدمتتون. تستچی جان لطف کردن به ما نویسندگان،که داستان ها یا تست های خود را ثبت کنیم و همچنین تست های بقیه را بخونیم و لذت ببریم🌷.امیدوارم تست من را هم منتشر کند چون متفاوت با داستان های دیگر است.انتقاد،پیشنهاد،نظر یا سوال داشتید کامنت بزارید حتما پاسخ می دم🤗بریم برای شروع داستان.اسم داستان هست love in miracolous و این پارت اول داستان هست.
از دید لیدی باگ:بالای برج ایفیل نشسته بودم و داشتم به غروب خورشید نگاه می کردم.تک تنها،بدون همدمی کناره خودم یا دوستی.سرم رو به کنارم چرخوندم.حس می کردم جای یه نفر خالیه.درست حس می کردم.جای کت نوآر خیلی خالی بود😞کاش..کاش..الان اینجا پیشم بود😣توی دلم فقط می گفتم:چرا آخه خدا؟؟🥺...چرا عشقم رو ازم گرفتی؟😣..الان که پیشم نیست من چی کار کنم هان؟😖😢...دیگه نمی تونستم مقاومت کنم و زانو هامو بغل کردم و شروع کردم به بی صدا اشک ریختن😭😭😭
نویسنده:خب میریم به چند هفته قبل 👈🏻👈🏻👈🏻👈🏻
من و آدرین،بستنی هامون رو گرفتیم.من رفتم پیش لوکا نشستم و اون هم رفت پیش کاگامی.من به لوکا گفتم:می خوام آهنگتو بشنوم.اون هم شروع کرد و نواختن آهنگ...وای خدا چه حس خوبی داشتم اون لحظه...چشامو بسته بودم و پاهام رو با ریتم آهنگ تکون می دادم که یه دفعه آدرین و کاگامی را صمیمی در کنار هم دیدم😦😧دیگه نمی تونستم بهشون نگاه کنم و شکستگی قلبم رو بیشتر کنم.. دلم می خواست آدرین رو فراموش کنم ولی خیلی سخت بود.😣
به لوکا گفتم:لوکا،من باید برم......._حالت خوبه مرینت؟.....آره،آره خوبم.فقط باید برم خونه استراحت کنم.وقتی از اونجا دور شدم،شروع کردم تند تند دوییدن.دست خودم نبود،موقع دوییدن گریه ام گرفت😓😭انقدر تند می دوییدم که اشک های با جهت باد لیز می خوردن و صورتم و خیس می کردند.اشک هام جلوی دیدم رو گرفته بودند.رفتم توی یه کوچه، تکیه دادم به دیوار و همونجا نشستم.تیکی اومد بیرون و گفت(تیکی#مرینت*)#حالت خوبه مرینت؟چی شده؟....*نه خوب نیستم تیکی😓😣😖....#چرا؟.....*آدرین،،،کسی که دوسش داشتم،،،کسی که قلبم براش می تپید و وقتی میدیدمش دست و پامو گم می کردم،،از دسش دادم تیکی،،،اون عاشق کسی دیگه هست،،،رویاهام نابود شد،من دیگه بدستش نمیارم😭😭😭😭😭😭
*حالا که فکر می کنم،،می بینم همش تقصیر خودمه😔باید زود تر احساسمو بهش می گفتم،،قبل از اینکه دیر بشه(اصلا می دونی چیه؟ می خوام فراموشش کنم😑البته اگر بتونم😥که متاسفانه نمی تونم😔)....*تیکی خال ها روشن* تبدیل به لیدی باگ شدم و رفتم روی یکی از پشت بوم ها نشستم و به مردم پاریس نگاه کردم.همه کناره خودشون یه همدم داشتند.مطمئنا آندره اگه می دید اینارو کلی خوشحال می شد.ولی حیف که کسی کناره من نیست😔دلم به حال خودم سوخت(دلم منم برات کباب شد مرینت😥/مرسی ولی اگه میشه برو بزار تو حال خودم باشم😔/باشه😐هر جور راحتی) برای یه لحظه چشم هامو بستم که یه دفعه
صدای جیغ مردم رو شنیدم...سریع از جا پریدم و با چشای پر از ترس و نگرانی این طرف و اون طرف نگاه کردم ببینم چی شده آخه؟ارباب شرارت خواهشا امروز رو بی خیال شو،حالم خوب نیست به خدا😫😣با یویو به کت نوآر زنگ زدم...جواب نداد.معلوم نیست این گربه سر به هوا الان کجاست؟🙄(R.S.Y:حتما داره با گوله کاموا بازی می کنه🧶خب داره میاد دیگه😂/*مگه نگفتم منو تو حال خودم بزار 🤨😑؟/باشه بابا😒خواستم حالتو خوب کنم.گفته باشم من نویسنده ام.باهام بد رفتار کنی،بد میبینی😏😌😈/غلط کردم🤐/آفرین،حالا شدی مرینت خوب😊/هی؟تو از کجا می دونی؟🤨/خب آی کیو،میگم نویسنده منم،تازه الان یکی میاد🤭/چی؟کی؟الوو؟کجا رفتی؟)*ای بابا این نویسنده هم که رفت😒.یه دفعه
یه دستی روی شونه ام حس کردم.برگشتم دیدم کت نوآره.(*اون که می گفتی کت بود؟/آره🤭)کت نوآر گفت:بانوی من جریان چیه؟کی شرور شده؟.....*سلامتی خوردی؟در ضمن معلوم هست کجایی؟🤨....(کت نوار&...لیدی باگ*)&شرمنده،سلام🙃،،،داشتم میومدم،حالا چرا انقدر عصبانی و ناراحتی هستی؟🤔....*هیچی مهم نیست.بیا بریم اکوما گیری😉
سخنی از نویسنده😂😂🤣🤣🤣شوخی کردم.باهام راحت باشید 🙂بچه ها،شرور کاگامی هست که یه لباس قرمز تنشه و روش راه راه سیاهه،یه تل روی سرشه که قلب شکسته روشه،یه دیسک هم توی دستش هست که یه نماد قلب تیر خورده روش داره(خودتون تخیل کنید دیگه😁)
*اون کاگامیه گربه،باید آکوما توی دیسک توی دستش باشه....&کاگامی؟🤨البته طبیعیِ😐یعنی چیزههه😶اِ اِ اِ..یعنی هیچی ولش کن🤐😑،دیدم گربه دیگه هیچی نگفت و ساکت موند.....*چی شده گربه چیزی شده؟....&نه،نه بریم ولی کی با پنجه برنده آکوما رو آزاد کنم؟خیلی قدرت منده....*به شانس نیاز داریم،،،گردونه ی خوش شانسی،،،چی؟یه زنجیر؟چی کارش کنم؟.......آها فهمیدم،گربه حواسش را پرت کن.....&اطاعت...از دید گربه سیاه:روی ساختمون ها می پریدم تا بیاد دنبالم.باید هی از دست .رتاب دیسکش جا خالی می دادم😶...بالاخره کفشدوزک از پشت پرید و با زنجیر گرفتش و منم گفتم:پنجه برنده....و زدم به دیسک.اون پودر شد و آکوما اومد بیرون....کفشدوزک خنثی اش کرد و همچی به حالت اول برگشت.از دید کفشدوزک:خداحافظ پروانه کوچولو😊...کفشدوزک معجزه آسا....فعلا پیشی،من میرم....داشتم می رفتم ولی یه دفعه گربه سیاه...
خب دوستان این پارت یک بود.اگر غلط املایی داشتم ببخشید.از تستچی می خوام زود تستم رو منتشر کنه.ممنونش میشم😊 🚫کپی از داستان من ممنوعه🚫 هر وقت انتقاد یا نظر یا سوال و پیشنهاد داشتید تو کامنت ها بگید.حتما جواب می دم😊 داستان چطور بود؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام داستانت فوق العادست
نویسنده اجی میشی؟♥~♥
من عاااشق داستانای اینطوریممم بینظییره
مهرسا جان
اگه منظورت منم که من ۱۴ سالمه😊ولی فردا تولدمه و وارد ۱۵ سال میشم دیگه
تولد تو هم که گذشت مبارک باشه عزیزممم
ممنونم😍
ایشالله ۱۰۰ ساله بشی...۱۰۰ ساله چیه؟۱۰۰۰ ساله بشی😉
ممنونم عزیزم همچنین
الان با منی یا مهرسا؟ 😅
اگه با منی مرسی😊❤😘
سلام عالی بود میشه به داستان من هم سر بزنید
خوندم گلم عالی بود❤
منم داستان میخوام بنویسم حتما به مال منم سر بزنید
حتما🙂😊❤
💫دوستان به تست های دیگه هم برید جالبند💫
خبه😐
سلام بچه ها
اگر این داستان رو دوست دارید
می تونید به دوستانتون هم معرفی کنید که بخونند
چون حالا حالا ها با هم هستیم😉❤
قراره کی ماجرارو با هم تجربه کنیم💜😊
قراره کلی ماجرای خفن داشته باشیم که قیافتون میشه این جوری:😱😲😧😭😶😍
😂😂😂
ممنونم عزیزم😃❤
❤پارت دوم منتشر شد❤
بله خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی هم قشنگ بود اجی جون ❤️💙💚💜💛🧡
🥰
فکر کنم ادرین به کاگامی گفت دوسش نداره 🤔🤔😁😁
پارت دوم رو بخون می فهمی😉😉😉