صدای برخورد کردن قطره های بارون همه جا رو در بر گرفته بود،بوی خاک ها و گیاه ها بلند شده بودن و شهر رو محاصره کرده بودن،بارون بی سابقه ی تابستان همه گان رو به وجد اورده بود ...خورشید غروب کنان در لای ابرها پنهان شده بود وتاریکی رو به شهر هدیه میکرد...بارون شدت داشت و هرکسی عجله کنان و چتر به دست به فکر زندگی و مشغله های روزانه اش بود ... ماشین ها با سرعت های مختلفی رد میشدند و شلوغی شهر رو تشکیل میدادن ...
*** خسته و کلافه از ماشینش پیاده شد،درش رو بست سوییچ رو به طرف ماشین گرفت و خاموشش کرد،درهای ماشین قفل شدن.. به سمت پله ها رفت ،ازشون بالا رفت و به دری رسید...کارت رو جلوی صفحه دیجیتالی که روی در نصب شده بود گرفت،اون صفحه صدایی داد و قفل در باز شد...وارد خونه شد و در به طور خودکار بسته شد...فضای کل خونه تاریک بود و چیزی به چشم نمیومد. _آنیو!!..کسی خونه نیست؟.. جوابی نگرفت..شانه ای تکان داد و دستش رو به طرف کلید چراغ برد،تاخواست کلید رو لمس کنه، همه ی چراغ ها روشن شدن و برف شادی ای که برسرش ریخته شده بود و خوشحالی و شعر تولد مبارکی رو که افراد توی خونه میخوندن دور از چشمش نموند...متعجب به تولدی که براش تدارک دیده بودن نگاه میکرد...لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست...همگی باهم میخوندن:تولدت مبارک جانگکوکا!!.. خوشحالی ای که دروجودش جوونه زده بود وصف نشدنی بود اما همون لبخند کمرنگی رو هم که بر لب داشت با دیدن پیرمردی که کیک رو در دست داشت،روی لبش ماسید...بی توجه به شادی ای که افراد برای او میکردن به سمت پله های اتاق طبقه ی بالاش رفت...بقیه ی از بازخورد کوک متعجب شدن.....یکی از پیش خدمت ها غرید:بیا!..اینم نتیجه تدارکات!! من از اولم میدونستم اقا یه چیزیشون هست!....یکی دیگر از پیش خدمتان درجواب در اون گفت: مثلا تو ۱۰ساله اینجا کار میکنی،اونوقت نمیدونی رابطه اقا با پدر بزرگش چطوریه؟؟=|...
پچ پچ های پیش خدمتان با حرف پیرمرد قطع شد که گفت:برید به کار هاتون برسید... بقیه تعظیمی کردن و سالن رو ترک کردن،اما همچنان سر و کله ی بعضی از پیش خدمتان کنجکاو پیدا مشد!...پیرمرد کلافه دستی روی صورتش کشید و پیشانی اش رو ماساژ داد... سپس پس از مکثی کوتاه به سمت طبقه ی بالا قدم برداشت... *** ( جانگ کوک) دوباره اون روباه پیر!! آه..خدایاکی میشه این روباه زیر خاک بره!! ... در اتاقم رو باز کردم...کیف چرمی رو گوشه ای پرت کردم و باهمون کُتی که تنم بود خودمو پرت کردم رو تخت...به سقف اتاق خیره شدم...اون مردک گذاشت یه روز لبخند به لب داشته باشم؟؟ فقط تظاهر میکنه ،تظاهر میکنه همه چی خوبه!! از اولشم از ادمای دروغگو با وعده های دروغ خوشم نمیونده و نمیاد!!!...مطمئنم که برای سوپرایزش هم حیله ای داره!!...به بهونه ای امده منو با خودش اشتی بده!!..خدایا من کی باهاش اصلا دوست بودم که بخواد اشتیمون بده؟؟...از کلافگی دستی روی موهام کشیدم و اونارو به عقب فرستادم...هوا زیادی جهنمی بود...نگاهی به کتم کردم...یاااا! این توتنم چیکار میکنه!!:/...انقدر گرمم بود که حتی کتی رو میلیارد ها می ارزید رو مچاله پرت کردم گوشه ای :/ ... مهم نیست،یکی دیگشو میخرم :/...
مهم نیست،یکی دیگشو میخرم :/... در همون حین در اتاق زده شد..درحالیکه کلافه دستم روی پیشونیم گذاشته بودم نگاهی به در کردم_چیمیخوای!! .. هوانگجه امد تو و در روهم اروم بست.. حدس میزدم خودشه..بعد از سکوتی چند ثانیه ای، از رو تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم تا چهره شو نبینم.._زود بگو چیمیخوای..میبینی که!حوصله ندارم! دستاش رو توی جیب های شلوارش کرد..هوانگجه: باید باهم حرف بزنیم... چیزی نگفتم که ادامه داد:هنوز هم ازم متنفری؟! گوشه ی لبم نیشخند ظاهر شد...نگاهم به اسمون بود که لبزدم:نمیدونم!!خودت چی فکر میکنی؟! هوفی کشید و نزدیک تر اومد:ما میتونیم همه چی رو درستش کنیم جونگ کوک... نمیخوام بگم پدر بزرگ خوبی برات هستم!! ..ولی ..میتونیم این حرف رو به پدر بزرگ خوب تبدیل کنیم!! ...همیشه ارزوم بوده که.. نوه ام رو خوشحال ببینم!!...اهی کشیدم گفتم:جمله ات اشکال داره هوانگجه! تو سعی کردی ارباب خوبی باشی تا پدر بزرگ!! این زمین تا اسمون فرقشه!..و در اخر ...به سمتش برگشتم:من نوه ی تو نیستم..حتی اگر خودت بخوای،بازهم نیستم!!..واکنشی نشون نمیداد و فقط سرش پایین بود....به سمت در رفتم و بازش کردم..درحالیکه پشت بهش بودم گفتم : یه چیز دیگه..میدونی قدیمی ترین دورغ توی امریکا چیه؟؟.... چیزی نگفت ،ادامه دادم: اینکه که قدرت میتونه بیگناه باشه...😏 و بدون توجه به واکنشش از تاق زدم بیرون...که با نگاهش دور شدن من رو دونبال میکرد...
*** (۴صبح به وقت امریکا..) پس از گذشت ۶سال رو به روی اتاق ایستاد...شاید الان دختر ۲۰ساله اش روی تخت خوابیده بود و نفس میکشید...کلید رو داخل در کرد،قفل در باز شده بود.. وارد اتاق شد،فضای کل اتاقی که سالها از نو بودنش میگذشت رو از نظر گذروند..اِ اِ اِ چه روزهایی بودند و گذشتن،چه گلی بود و الان بدون گل برگه.!!.فضای خاک گرفته ی اتاق چوبی،لبخند رو روی صورتش مهمون کرد...اون ،اتاق رو با خاک هاش میپرستید..عجیب بود...ولی درسته! با خاک هاش! با بوی عطر تن عزیز دردونه اش که سالهاست،فرش های اتاق چشم به انتظار قدم هایش روی خودشون بودن..انتظار قشنگی بود،اما شاید نشدنی..!!...._اه..نگاه کن،اتاقش چقدر شلخته شده!!...نگاهی به قاب عکس ها کرد...توی هرکدوم لبخند دخترشو شاهد شد...._اینجا ۴سالت بود....چقدر زود گذشت نه؟...دوباره جوابی نشنید...به سمت لباسهای بهم ریخته شده ای که از کمد بیرون زده شده بودن کرد با باز کردن هر کدوم از اون درب های کمد و دیدن لباسهای گوناگون...سوژشی رو در چشمهایش ایجاد میکردن..سوژش چشمی عاقبتش به قطره های اب ختم میشد.. قطره هایی به شوری دریا.دریایی بی قرار با موج هایی بی قرار.....روی زمین نشست شروع کرد به لمس های هرکدوم از لباس ها...هر کدام از جنس دلتنگی در ان ها امیخته شده بود.....در حین کارش لب میزد: خیلی بیمعرفت شدی بچه...نمیخوای بهمون سربزنی؟...
نگاهش رو به یکی از لباسها داد...لبخندی رو لبش نقش بست:عه....این لباسه...انقدر دلم میخواست اینو بپوشی!!حیف ..هیچوقت نشد که،توتنت ببینم!...با خودش خندید و دستی روی صورت خواب الودش کشید،صورتش توی اون ۶سال...چروکیده تر شده بود و برایش ناباورانه بود...اشکی از گوشه چشمش روی صورتش سُر خورد،گویا هجوم اشکها به دلتنگی ها اغاز شده بود ..ادامه داد:نمیدونم،شاید حتما تعجب کردی چون،خیلی چیزها رو میخواستم بزارم برای اینکه وقتی سِنت بیشتر شد بهت بگم!!...درحالیکه خودش رو با جمع کردن لباسها سرگرم میکرد،صدای راه رفتن کسی رو شنید که داشت به سمتش میومد،...اروم اروم بهش نزدیک شد و پشتش نشست..._مامان..بیا... باصدای سینا به سمتش برگشت،انگشتش رو جلوی لبانش به حالت ساکت بودن گرفت:هیسس! خواهرت بیدار میشه...سینا قرص و اب رو که به سمتش گرفته بود رو روی فرش گذاشت..نگاهی به تخت انداخت و بعد کم کم نگاهش به قسمت های دیگری از اتاق چرخید.. ظاهرش بی اهمیت نشون میداد ولی در اصل کبریتی بود در میان اتش ها...سری تکون داد و لبخندی زد:مامان .. بیا قرص هات رو بخور. مامان یکم منطقی باش،چقدر دیگه باید بگم دکتر چند بار هشدار داده بود که اگه بی خودی اینا رو قطع کنی خطر برای سلامتیت در کمینه؟!!... زن اخمی کرد و لبزد:من کجاش مریضم؟ اون دکتر هرچی گفته برای خودش گفته!! ..نگاهی به قرص های اعصابی که روی فرش بود کرد، و گفت:اینا رو بندازشون بیرون...حالم رو بهم میزنن!!فقط دهنم رو تلخ میکنن و همین ..سینا برای تاسف سری تکون داد، حال روحی مادرش چندان خوب نبود،نمیتونست حس های مادرانه رو درک کنه،ولی به عنوان برادر چرا..به سمت مادرش نزدیک تر شد.:میخوای بهش سربزنیم؟ولی خب صبح زو... .. چشمان بی رمق مادرش برقی زد..مثل یک بچه ای که به اب نبات چوبی اش رسیده باشه،با اشتیاق دست سینا رو گرفت: نه نه! خوبه!! پس اماده شو..منم الان اماده میشم...و بی درنگ از اتاق بیرون رفت...
*** رژلب قرمزی رو روی لبهاش مالید....توی اینه خودش رو برانداز کرد ولی..یه چیزی کم بود...شاید یه رنگ موی مناسب تر!..☆عاا..ولش کن حوصله خرید ندارم... نگاهی به گوشه ای لبش که رژ از اون بیرون زده بود کرد و با انگشت شصتش گوشه اش رو پاک کرد...در همون لحظه در اتاقش زده شد،نگاهی به اینه که در رو نشون میداد کرد ☆بیاتو.....در باز شد و دختری وارد شد..دختر_عوو میبینم خوشگل کردی!..کجا به سلامتی ؟؟....کلاریسا سرش رو به سمت دختر برگردوند و نیشخندی زد که دوباره نگاهش رو به اینه داد و میکاپش رو برانداز کرد☆یه کار مهم دارم.هوففففف..حیف..دیگه بااون انفجار قیافم مثل سابقش نیس... دختر به سمت یکی از صندلی ها رفت و روی اون نشست و گفت:از بس که خنگی!!..حالا خوبه تاسف میخوری بابتش!!...☆نه !!..چرا باید پشیمون باشم...اون پلیسا میتونستن مزاحم نشن هوم؟؟ و بعد دوباره به کارش ادامه داد..دختر سری از تاسف تکون داد:دختر تو واقعا دی.وو.ن.ه. ای!!....ایششش بسه دیگه انقدر ارایش کردی خودتو بوی کرم پودر و رژلب توی اتاق داره میپیچههه!! و بعد رژلب رو از دست کلاریسا کشید ،کلاریسا چشم غره ای بهش رفت☆داشتم کارم رو میکردمااا!!...دختر_خب که چییی! داری به پوستت اسیب میزنی عاقل محترممم!!..لطفا اگه قرارتون دیر نمیشه زودتر تشریف فرما شید! :|..کلاریسا نگاهی به اینه کرد☆من قرارم دیر میشه توچرا حرص میخوری..؟؟!...دختر_نه انگار که متوجه نیستی ،نه قرار تو برام مهمه و نه چیزی دیگه...از این حرص میخورم که لَمینت های اتاق با لوازم ارایشیت داره نفس های اخرش رو میکشه:))) و با ابرو اشاره ای به لمینت های کثیف شده کرد.....کلاریسا نگاهی به لمینت ها کرد و بعد نگاهش به سمت دختر چرخید...لبخند دندون نمایی زد و به سمت در اتاق رفت و بازش کرد☆اوه ..!! ساری سوزیییی..و از اتاق بیرون رفت...و دختر موند و شاهکارهای کلاریس...سری از تاسف تکون داد.._هیچوقت مغزت رشدنمیکنه،هیچوقتتتت!!...*هیچوقت...هیچوقت...هیچوقت..دختر نگاهی به طوطی ای کرد که در گوشه ای از اتاق اویزون بود و اون کلمه رو تکرار میکرد...دختر_تو ساااکتتتت!!!
(چهارشنبه_۵عصر) دختر در حالی که جزوه به دست داشت بدنبال مرد مسنی که جلو تر از او حرکت میکرد میدوید...جزوه ها زیادی در دست داشت که هر لحظه موقع راه بر زمین میوفتادن...+استاد!!...ھ...ھ( نفس نفس زدن) صبر کنید !! خواهش میکنم!!ھ ...ھ نفسم دیگه بالا نمیااادد!! ... مرد مسن که درحال حرکت بود ایستاد به سمت عقبش برگشت.._چیه دختر..؟چه خبرته! کل دانشگاه رو گذاشتی رو سرت!...دختر که بلاخره لحن عاجزانه اش برای متوقف کردن استادش اثر کرده بود ایستاد ،خم شد و زانوهایش رو گرفت اما هرچی جزوه که در دست داشت بر زمین ریخته شده و صدایش روی اعصاب استادش رژه رفت...دختر نگاهی به جزوه های افتاده روی زمین کرد ،با کف دستانش از تاسف روی پیشانی اش زد و شروع کرد به جمع کردن جزوه ها.... *** +استاد؟ امتحان در سطح جزوه هاست یا بالا تر؟...استادش درحالی که داشت به سمت رو به رویش قدم بر میداشت لبزد_خوب بخونید....دختر اخمی کرد ،این جواب رومخ تر از هرچیزی برایش بود...+استاااد! من این همه راه رو ندیویدم که این جمله رو بشنوم! یکم راهنمایی کنید لطفا!!...استاد جوابی نداد ولی ناگهان استاد استاد و نگاه تیزی به دختر کرد_من نمیدونم با تو چیکار کنم!! توی کلاس مجاز به پرسیدن هستید نه اینکه اخر کلاس پشت سرم من رژه بیاید و فک بزنیددد!!....از قیافه استاد چیزی جز یک گوجه فرنگی با موهای جوگندمی عصبانی برای دختر نشون داده نمیشد!
دختر آهی کشید و لبزد+استاااااد،شما فقط میگید خوب بخونید ،خوب بخونید! خب فکر نمیکنید این جملات یکم کلیشه ای شده؟ مثل این میمونه سر امتحان بالای سر برگه ی دانشجوها بیاید با دیدن اشتباه یکی از دانشجوها بگید"سوال نکته داره دوباره بخونیدش!!"... !! استاد همونطور مات و مبهوت به شاگردش نگاه میکرد...چشمانش رو بست و پس از مکث کوتاهی شمرده شمرده لبزد_خانم پائولو ! امتحان از همه بخشهای جزوه علی الخصوص نکات اضافی گفته شده در کلاس و در سطح بالا به علا وه ی...دخترمات و حیران به استادش نگاه میکرد،الان بود که نیاز به ابقند داشت...قطعا این همه نکات ریز برای امتحان سرگیجه اور بود..._و همچنین کابرگ های سال های قبل...متوجه شدید؟...دختر صورتش رو ماساژ داد...برای تفهیم سری تکون داد و لبخند کجی زد+بله! کاملا!!...استاد چیزی نگفت از اونجا دور شد...دختر موند و حیاط دانشگاه و جزوه های روسر خراب شده اش...استادش مثلا میخواست برای نگفتن جزئیات از غش نکردن دانشجو های جلو گیری کنه:)... €نگران نباش..خود استاد زمان دانشجوییش حدود ۱۰۰۰بار غش کرده:) دختر نگاهی به پشت سرش کرد... برید انچه خواهید دید تو نتیجه:) لایک و نظر فراموش نشه لطفا🙂
............❁✥✾۔۔۔۔۔۔✎
عالی بود
چ:فک کنم سد باشه👈🏻😭
ممنون♥︎
🥲
💕
عالی بید پارت بعدی رح گذاشتی بم بگو🥺💜👌🏻
ممنونم🥺💕حتما😉
پارت جدید امددد😎💜
فقط اشتباهی زدم پارت ۲ ولی پارت سه هست😹👌🏻
پارت ۳ امد😎👌🏻
اااااخخخخججججوووووووننننننن اومدددددد
هووووورراااااااااااااا
اقا لطفا زود زود بزار برامون 😉😉😄😆
چالش = نظری ندارم 😶😐😐🤣😂
هوراا😹✨
باشه ولی بخاطر درس ها و مدرسه ممکنه طول بکشه
افرین😹🤝🏻
کاری نکردم...
داستانتو خوندم عاشقش شدم...
ولی گاهی خیلی پیچیده میشه منظورم این بود در هر صورت خوشحالم باهات اشنا شدم تو نویسنده خیلی خوبی هستی..
و اینکه من نگارم 16 سالمه، میخوای اجی شیم؟
ممنونم🌚❤
های!
چالش : راستش نظری ندارم، ولی خواهان یک هپی اند هستم 😐✊🕊️🕊️🏳️🏳️
داستانت حرف نداره فقط باید بگم من هیچی نمیفهمن 😂😂😐✊
فایتینگگگگ
هلوو
بابت شرکت کردن در چالش متشکرم✨🌚
بازم ممنونم،داستان من در واقع یه رمانه!! و اگه رمان توی کتاب خونده باشی،ممکته همون موقع قضیه دستگیرت نشه! باید بیای تا اخر تا متوجه بشی! فایتینگگگ🌚
و اینکه این فصل دوم نهال هست