
عجیبه اینا توی اتاق آدرین چیکار میکنن؟ نخی که به دستگیره ی در بسته بود و دنبال کردم رسید به کشوی دوم میز آدرین درش و باز کردم یه گل و یه تیکه کاغذ شکل نامه بود برداشتمش و بازش کردم و خوندم:خب خب قراره شب باحالی داشته باشیم مگه نه عشقم حالا وارد ماجرا شدی خانومم پس سر نخا رو دنبال کن بالای نامه سوراخ بود و نخ از اون رد میشد و میرفت یه جای دیگه شاخه گل و برداشتم مثل همونی بود که توی بیمارستان بود پس حتما اونم از طرف آدرین بوده! سلیقش تو انتخاب گل حرف نداره گل و بو کشیدم بوی خیلی خوبی داشت نخ و دنبال کردم و رسید توی کشوی پایین کمد بازش کردم یه جفت کفش خیلی خوشگل بودن😍😍 کاغذ کنارشون و برداشتم و باز کردم و خوندم:اینم از کفش سیندرلا! خندم گرفته بود کفشا رو برداشتم نخ این نامه از کشو تا بین در کمد بود در کمد و باز کردم که یه لباس خوشگل دیدم چه نازههههه کاغذ کنارش و برداشتم و خوندم:اینم لباس پرنسس لباس و برداشتم و گذاشتم روی شونم و کفش و گل به دست دنبال نخی که پشت پاراوان میرفت رفتم کاغذی که بالای پاراوان گذاشته بود و برداشتم و خوندمش:حالا برای شب رویاییمون آماده شو خوشگلم وای خدا قلبم لرزید چه باحاله این پسر لباس و کفشا رو پوشیدم الحق که خیلی بهم میومد شاخه گل و برداشتم و رفتم دنبال نخ که میرسید میز روی صندلی نشستم و کاغذ و برداشتم و خوندم:حالا موهای خوشگلت و هم آماده کن توی کشو اول کلی کش مو وگیره بود ولی اصلا به دل نمینشست😕 بیخیال مهم نیست موهای باز خیلی هم خوبه شونه رو برداشتم و موهام و شونه کردم عجیبه که آدرین سلیقه ی من درمورد گیره رو نمیدونه شاخه گل و گذاشتم توی گلدون پر آب روی میز و به سمت تیکه ی آخر نخ که به در بالکن منتهی میشد رفتم و در بالکن و باز کردم که یه آقای خوشتیپ برگشت سمتم😎
از روی هیجان خندیدم مرینت:😃این آقا خوشتیپه کی بوده😃😍 آدرین:بستگی داره این خانوم خوشگل کی باشه😉 یه گیره خوشگل توی دستش بود که زد به موهام مرینت:😃😃(نگیریش از ذوق میمیره😐😐) تازه نگاهم به لباسش افتاد مرینت:این...؟؟؟ آدرین:هوم احساس خاصی نسبت بش دارم یه جورایی انگار از منه بعد دستش و گذاشت گوشه ی لبش جوری که فقط من بشنوم(انگار کی پیششونه:/) آدرین:همه چی با تو خاص میشه مرینت:😃 به ذهن منم یهویی اومد به نظر عجیبه آدرین:ولی قشنگه😂😙 مرینت:هوم😃😃 آدرین:همه چی با عشق ما میراکلس(معجزه آسا) میشه و دستش و اورد جلو آدرین:افتخار میدین😉😘؟ دستم و با همون دهن گشاد باز و ذوق زدگی گذاشتم توی دستش و شروع کردیم به رقصیدن مرینت:دوست دارم همیشه همه چیز اینجوری باشه آدرین:مگه نیست؟ مرینت:نمیدونم احساس دلشوره ی عجیبی دارم فکر میکنم بازم قراره همه چی بهم بریزه و اینبار نشه درستش کرد احساس میکنم خیلی وقته عاشقیم اما به هم نمیرسیم آدرین:نگران نباش حالا چن روز دیگه با گل و شیرینی خدمت میرسیم😉😂 مرینت:😂😂 شوخیات خیلی بی مزن گربه این و که گفتم انگار خل وضع شد و جرقه ای توی ذهنش زد دستامون و بالای سرم نگه داشت و چرخوندم و روی کمر خمم کرد و خودشم خم شد نگاه شیطونش و به نگاهم قفل کرد و سریع بوسه ی کوچیکی روی لبم زد و دوباره به حالت رقص برگشت اینبار دستامون و نزدیک کمرم نگه داشت و در حالی که من و داشت میچرخوند آرنجش و از روی سرم بلند کرد و دستش و گذاشت جلوی شکمم و از پشت کشید توی بغلش (من تخیلاتم قویه شما رو نمد دیگه خودتون تصور کنید😐😂)
مرینت:پس شب رویایی منظورت از منحرف بازیای خودته😂 آدرین آره🤤🤤 خعلی حال میده🤤 مرینت:پررو نشو ها😂 بیشتر فشارم داد به خودش آدرین:نگران نباش اونقدرا نمیشم ولی میشم🤤 مرینت:چی میشه همش مث تو شرکت آدم کاری و خوبی باشی😐😐 اینم از شانس ماس تا به من میرسه منحرفیش گل میکنه😐 آدرین:منحرف چیه عزیزم شما بگو لبات انقد چشمک نزنن بعد به من بگو منحرف نباش🤤 اصلا من موندم چجوری تا حالا خود خودت و نبوسیدی😐😂🤤 مرینت:خیلی ببخشید من عاشق نمیشم عاشق میکنم آدرین:عاشق من که هسی😃🤤 مرینت:منظورم این بود عاشق خودم نمیشم شما فرق داری🤤 آدرین:داری خوب پیش میری🤤 میدونم نمیشه با این دو کلام حرف زد زود میره سر اصل کار و پررو میشه:/ مرینت:میخوای تا آخر عمر تو همین حالت بمونیم:/؟ به خدا دل و رودم میزنه بیرون:> آدرین:😂 دستاش و کمی شل کرد و لپش و چسبوند به لپم آدرین:مواظب خودت باش🤤🤤 مرینت:باید نگران این حالت خبیثانه ات باشم:•|؟ آدرین:نمیدونم شاید یه برگه توی دستت دیدی🤤 مرینت:جان:-|؟ ببین من دو هزاریم یه خورد چیزه برا همین نمیفهمم در ضمن منحرفم نیستم که بفهمم😐🔞 آدرین:برگه رو میگم برگه🤤😹👋 مرینت:برگه ؟ امممم ای بابا خب برگه چیه:_ آدرین:پ بذا بیشتر توضیح بدم مرینت:بده😐 آدرین:برگه آزمایش و میگم☺🤤 مرینت:🤯 سریع خودم و از دستش آزاد کردم و برگشتم سمتش مرینت:به خدا خعلی دیوونه ای😐 آدرین:میدونم🤤😂 مرینت:😒😒 آدرین:عه قهر نکن😕💔
مرینت:سرم درد میکنه آدرین:چیزی شد؟ دستم و گذاشتم روی سرم مرینت:این اواخر اینجوری میشم اومد زدیک تر و دستش و گذاشت روی دستم آدرین:خوبی؟ سرم شدید تر درد گرفت با هردوتا دستم سرم و فشار دادم مرینت:سرم خیلی درد میکنه😖😫 آدرین دستش و گذاشت روی سرش مرینت: تو خوبی؟ آدرین:نمیدونم منم بعضی وقتا اینجوری میشم مرینت:شاید واسه همینه احساس میکنم چیزی کامل نیست آدرین: چی و به چی ربط میدی؟ این اواخر زیادی حالمون با لوکا پوکا گرفته شده کمی استراحت و تنها بودن میخوایم مرینت:نمیدونم فقط میدونم نباید انقده به لوکا گیر بدی! سر دردم از بین رفت آدرین:میخوای کتابی چیزی بخونیم تا حالمون بهتر شه؟ مرینت:تو؟ کتاب؟ آدرین:هوم یه کتاب خوب سراغ دارم مرینت:باعش از توی بالکن رفتیم توی اتاق آدرین:کلوز آف مرینت:کلوز آف؟ آدرین:هوم حوصله ندارم این لباس گربه ای رو در بیاریم کاش میگفتم پنجه ها داخل خودش میرفت داخل😐😂 مرینت:😂 پس منم باید بگم اسپاتس آف(بعدا میفهمین چی میگم من حالا خعلی پیچیدس😁😂) ولی از اونجایی که گشاد نیستم نمیگم😐😂 و یکی از لباسایی که برای من بود و از توی کمد برداشتم و رفتم پشت پاراوان لباس تنم و بیرون و اوردم و اون دست لباسی که برداشته بودم و پوشیدم و از پشت پاراوان اومدم بیرون مرینت:خب اون کتاب خوبت چیه؟ آدرین پاشد رفت پشت پاراوان آدرین:حالا میخونم میفهمی مرینت:باید کتاب منحرفی باشه که تونسته دل تورو ببره😐😐 و نشستم روی تخت آدرین همینطور که از پشت پاراوان میومد بیرون و تیشرتش و میپوشید گفت:چه ربطی داره، کتاب قشنگیه خوشم اومده دیگه مرینت:به! پس منتظرم بشنوم آدرین:چشم شما صبر کن و رفت سمت میزش و از روش یه کتاب برداشت و اومد مرینت:این همه کتاب توی قفسه، چرا این؟ آدرین:ظاهرش و قضاوت نکن انگنه گشگنه🤤(استغعرالله😐🙄📿) مرینت:هعییی آدرین پرید رو تخت و تکیه داد به تاج تخت روی آرنج روبروش خوابیدم مرینت:خب منتظرم آدرین:شما اول بخواب روی پام اینجوری نمیدونم به تو نگاه کنم یا کتاب🤤
رفتم جلو و روی پاش خوابیدم و گردنم و خم کردم تا بتونم صورتش و ببینم مرینت:خب بخون! آدرین:چشم شروع میکنیم اهم اهم یکی بود یکی نبود زیر شهر پاریس😐😂 پسری بود به اسم باترفلای مرینت:باترفلای؟؟ آدرین:معنیش میشه پروانه مرینت:عجیبه ..... کتابه واقعا قشنگ بود خلاصه ی زندگی پسری رو به صورت زیبایی نوشته بود از وقتی که پسر به یاد میاره تا زمانی که با عشقش ماری روبرو میشه آدرین:و باتر فلای به ماری پیشنهاد داد تا برن بیرون اما ماری با احترام رد کرد و گفت:ببخشید نمیتونم بیام! ماری خیلی با باتر فلای سرد شده بود و اون و پس میزد باتر دلیل این رفتارای ماری و این دوریا رو نمیفهمید! هر چقدر با شوق منتظر ادامش موندم چیزی نشنیدم😐 مرینت:خب؟ آدرین:تموم شد(چیه نکنه فک کردی خواب رفت😐) مرینت:چیییی؟؟؟ پایان؟؟؟ چه مسخره انقد گوش دادن برای هیچی به هیچی؟ یعنی آخرش پایان غمگین دختره کرمو الکی الکی ازش جدا شدددد؟؟؟ این چه کتابیهههه:/// آدرین:نه عزیزم کسی نگفته این پایانه این پایان تا یه زمانی پایان اون دو شخص بود ادامش هنوز نوشته نشده! مرینت:عه؟ آدرین:هوم مرینت:کدوم نویسنده ای کتاب و قبل از تموم شدنش میده بیرون:/ آدرین:کسی این کتاب و نداده بیرون اما نویسنده سعی میکنه تمام اتفاقات و کامل کنه اما هیچوقت نمیتونه کاملا بنویسه همه شو مرینت:داری گیجم میکنی خب وقتی ندادنش بیرون تو چجوری داریش یعنی چی نویسندش نمیتونه همش و بنویسه پس به چه دردی میخوره:||||؟ آدرین:عزیزم جوش نزن میخواستم ببینم خودت میفهمی یا نه ولی انگار واقعا دو هزاریت یه ذره نمه هیچوقت کسی جز من و تو قرار نیست این کتاب و بخونه مرینت:چی؟ چرا؟ نکنه نویسندش از حمایت نشدن میترسه؟ آدرین:نویسندش هیچ ترسی از قبول نشدن کتابش نداره چون میدونه الان یه نفر که براش از دنیاش با ارزش تره این کتاب و دوست داره🙂 مرینت:عههههههه فهمید از چی شاکیم کتاب و اورد جلوی چشمم و بازش کرد شبیه دفتر بود که دیدم نوشته نویسنده:آدرین آگرست اولین چاپ:2017 مرینت:جانم؟ چی شد؟ آدرین:از20سالگیم شروع کردم به نوشتنش، آخرین نوشتم برای شب قبل ازدواجت با لوکا بود این و که گفت هم احساس گناه هم خر بودن کردم مرینت:جدا آدرین، پروانه مرینت،ماری اهههههه چقد خنگ بودم آدرین:😂 حالا نویسندهی یه دستیار داره که با کمک اون بتونه همه چیز و از زبان به اصطلاح ماری هم تعریف کنه مرینت:😃پس بنویس و خودکار و از روی میز برداشتم و دادم دستش مرینت:وقتی خودش و جلوی آینه دید باورش نمیشد! فکر نمیکرد اینجوری بشه! صفحه ی گوشیش زنگ میخورد به سیو "آدرین" دوست داشت دکمه ی سبز رو بزنه و از عشقش ملتمسانه در خواست کمک کنه اما میدونست امکان نداره***** صبح:هاوووو من روی آدرین خوابیده بودم و کتاب هم روی من😐 آروم کتاب و برداشتم و پاشدم و کتاب و گذاشتم روی میز و رفتم دستشویی مرینتا:زیادی بهت خوش گذشته بچه جون باید درباره ی طلاق با لوکا حرف بزنی!
مرینت:آره طلاق،لوکا رفتم بیرون که دیدم آدرین پاشد مرینت:چه عجب زود پاشدی:/ آدرین:نمیدونم خواب عجیب دیدم😐😳 مرینت:😐😂 زود باش بریم شرکت پاشدیم و آماده شدیم**** رفتیم توی شرکت تیکی و گذاشتم زمین تا بازی کنه و خودم و رفتم روی صندلی نشستم و یه قهوه برداشتم که کسی کنارم نشست توجه نکردم که صدای آشنایی گفت:سلام برگشتم و لوکا رو دیدم مرینت:علیک و قهوه مو خوردم که با چیزی که گفت پرید تو گلوم لوکا:فهمیدم نباید اذیتت میکردم! به هر حال از اینا گذشته این برگه طلاقه اگه با رضایت پرش کنیم شاید هردو بتونیم راحت با عشقای واقعیمون باشیم مرینت: اهه اهه اهه(سرفه) واستا بینم الان تو گفتی عشق خودت؟ راضی شدی طلاق بدی؟؟ لوکا:امضا کن سریع خودکار توی دستش و کشیدم و برگه رو مثل وحشیا کشیدم و گذاشتم روی پیشخوان و امضا کردم مرینت: شما را به خیر مارا به سلامت دست و پنجولت طلا😃👋 لوکا پاشد و برگه رو برداشت و رفت از شادی پاشدم و کف آشپزخونه اسکی رفتم (هلل یوس هللیوسه جمال باشه دلم قرصهههههه جمال جمالو جمال بیو😐😂😂😂) نی ناش ناش ناش تو فاز بودم که صدایی اومد:بجای رقص آبی که بدهکار بودی و بده برگشتم و باز این چندشه رو دیدم😐🤯 مرینت:یه کلام میگم ختم کلام، آدرین و بیخیال شو دیدم چقد براش عشوه میومدی چشاش گرد شده بود اصلا خودمم نمیدونم این حرفم از کجا اومد ولی واقعا انگار حق گفتم این دنبال آدرینه😐 تا اومد دهن باز کنه زر بزنه گفتم:در ضمن لقب خدمتکار فقط مناسب توئه پس خودت بخور و رفتم توی اتاق آدرین تا بهش بگم*****گونه ی آدرین و بوسیدم و از ماشین پیاده شدم و رفتم توی خونه که دیدم بابا وایساده مضطرب بود رفتم جلو مرینت:سلام. چیزی شده بابا؟ تام:همه چی و فهمیدم! امیدوارم باهاش کنار بیای😥 مرینت:بابا درمورد چی حرف میزنی؟ تام:متاسفم😓 مرینت:ببین بابا اگه پای یه زن دیگه درمیونه... تام:یه زن دیگه؟؟ دیوونه شدی مرینت؟ مرینت:خیلی خب ببخشید چی میخواستی بگی؟ تام:😥😪 چند سال پیش، از یکی از دوستام قرضی گرفتم تا بتونم شیرینی فروشیم و راه بندازم، اما موفق نشدم و بعدش شرکت و سرپای خودم وایسادن اومد وسط و بعد از معروف شدن و پول در اوردن هر کار کردم دیگه بعد مرگ زنش پول براش هیچ ارزشی نداشت که پس بدم، انقد این حجم پول سنگین بود که تازه فهمیدم مرگ همسرش بخاطر این بود که نتونست قرصای گرونش و تهیه کنه مرینت:چی؟؟؟؟ تام:مرگ همسرش تقصیر من بود😣...اسم دوستم... گابریل آگرست بود!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هدیه ..... من داستانتو نمیخوام .... ناراحت بودناتو نمیخوام...... فقط خودتو میخوام ..... خوشحالی هاتو میخوام .. نمک بودناتو میخوام ...شجاع بودتانو میخوام... همینو بس ... ولی بزار بگم تو جات همینجا تو تستچیه
هدیههه 🥺😭💔
| 22 ساعت پیش
چی بگم؟
خستم🙃💔
______________
🥺🥺💔💔
ببخشید من تازه اومدم تو تستچی میشه کسی به من بگه چطور برم پی وی کسی؟
تستچی پی وی نداره
ممنون🌹
بچه ها من نمیرم هیچوقت نمیخواستم برم اینبار هم واسه همیشه نبود فقط خسته بودم اما خودم و جمع و جور کردم
ولی طرفدارای کوروش اگه انقده دوسش دارین باشه من که نگفتم نداشته باشین فقط نیاین زیر تستای من و دعوا کنین هر کسی سلیقه ای داره و کاربرایی که باهاشون دعوا میکنین از من خوششون میاد مث شما که از اون خوشتون میاد والا شما که یه ثانیه خوبین یه ثانیه جنگ راه میندازین نمیدونم چرا
پارت بعد داستان هم توی بررسیه
وسط کلاس گذاشتم😐
😍😍وای نمیدوی چقدر خوشحالم که اومدی من همیشه طرفدارت میمونم حتی حاظرم برات جون بدم خوشحالم که میمونی
وای خیلی خوشحال شدم برگشتی😍😍😍آخه فکر کردم رفتی😍😍😍😍مممممنوووون😘😘😘😘😘
عزیزممممممممممم برگشتی خیلی خوشحال شدم که برگشتی
وایی خیلی خوشحال شدم ممنوننننن
اجی میشی؟
هدیه چرا نمیاد پارت
دوست دارم اجی 🥺
دیگه نرو 🥺
Jenny kim
خوشحال
| 30 دقیقه پیش
هدیه چرا نمیاد پارت
نمد به ناظرا بگو😐💔9ساعته توی بررسیه😐
♩♬♫♪♭🙂🖤
غمگین
| 25 دقیقه پیش
دوست دارم اجی 🥺
دیگه نرو 🥺
منم دوست دارم یوتی جونم😍😙
چشم دیگه نمیرم😘
ولی لطفا حالت غمگین و بردار😐🚶
به حرف اونایی که بد میگن گوش نکن ببین چقدر طرفدار داری منم یه زمانی میخواستم برم اما به خاطر اجیام و اونایی که دوسشون داشتم نرفتم لطفا برگرد ببین یکم راجبش فکر کن تصمیم عجولانه از روی عصبانیت یا ناراحتی نگیر ناراحتی و عصبانیتت رو ببر و وقتی آروم شدی راجب همه چیز فکر کن مم دوست دارم نا تنها من بلکه بقیه هم دوست دارن لطفا یکم فکر کن و بعد تصمیم بگیر تو تستچی یه خانواده داری که اونم اجیاتن پس بخاطر اوناهم که شده نرو
هدیه گوش کن ببین اگه اینو می خونی یعنی هنوز به رفتن تردید داری ولی بخون تا آخرش تا ببینی چی میگم یه مثال میزنم تو وقتی میری رستوران وقتی غذاش خوش مزه باشه و از غذاش خوشت بیاد دیگه قائدتاً همیشه بیزی اون جا غذا می خوری بعد یه سال همش می ری اونجا وقتی همش بری اونجا تو میری پیش آشپز میگی آفرین خیلی دوست دارم🤨 نه به جاش چیکار می کنی به دیگران معرفیش میکنی هر کسی با یه چیزی معروف شده یکی با غذاهاشیکیبا پولشیکیبانویسندگی!!🙂تو به خاطر کی داستان می نویسی؟بهخاطر ما یا به خاطر خودت؟برایخودت!
😔😔هدیه رفت اگر به تست آخر کاربر سلن سر بزنید میبینن که آخرین حرفشو هم زدو رفت😭😭
نرو لطفا نگران نباش همه چی درست میشه برای کسایی که دوستت دارن نرو حرف دیگران اصلا مهم نیست
لطفا این بهس رو ادامه ندید خواهش میکنم من یه زمانی که کوروش توی تستچی بود داستانش رو میخوندم فقط توی یک کلمه میتونم بگم داستان هردوشون عالی هست هم داستان هدیه هم کوروش پس لطفا دیگه بهس نکنید چون مال هردو عالی هست