سلاممممم من اومدم دیر اومدم ولی به هر حال اومدم
(برای جبران کردن میخوام بپرم پنج روز بعد جای هیجانی داستان😁😁 و از اونجایی که یک روز از اون یه هفته گذشته بود با این پنج روز میشه شیش روز)(تو این مدت مرینت پیش ادوارد بوده و حرفای ادواردو به ادرین میگفته و ادرینم شکش به لوسی هی بیشتر میشه ولی توجه نمیکنه و الانم شبه و مرینت به بهونه سر زدن به مامانش از خونه ادوارد اومده بیرون) مرینت: ادرین تحقیقات جانی کی تمومه؟؟؟ ادرین: فردا مرینت: یعنی فردا همچی معلوم میشه؟؟ ادرین: اره مرینت من تو این پنج روز به یه نفر شک داشتم که خواهر ادوارد باشه ولی محلش ندادم ولی هی شکم بیشتر میشد مرینت: به کی شک داری؟؟؟ ادرین: به لوسی مرینت: چییییییییی ادرین: نمیدونم ولی هر وقت که میبینمش به طرز عجیبی یاد اون قضیه میوفتم ولی اندرو قصه گذشتشون رو به من گفته بود اصلا مثل مال ادوارد و شما نیس
مرینت: قضیه گذشته لوسی چیه؟؟؟ ادرین: به من گفته بود که پدرو مادر لوسی تو تصادف میمیرن و اندرو لوسیو مثل دختر خودش بزرگ میکنه ولی من شناسنامه لوسیو دیدم نوشته متولد یکی از این روستا های اطراف پاریسه(اسم روستا تو فرانسه اطراف پاریس گیر نیوردم😐) بوده و اسم پدرشم الکساندر نیس مرینت: خب با این همه دلیل که لوسی خواهر ادوارد نیس پس چرا تو بازم شک داری؟؟؟ ادرین: نمیدونم خودمم نمیدونم چرا بهش شک دارم(گرفتین که چی شد؟؟! اندرو برای مخفی کردن هویت لوسی شناسنامه لوسیو تو همون روستا گرفته ولی با یه اسم پدرو مادر جدید و یه فامیلی جدید) از زبان نویسنده: ادرین و مرینت نشسته بودن که گوشی ادرین زنگ میخوره ادرین: مامانمه بله مامان امیلی: پسرم چرا دیگه یه ما سر نمیزنی؟؟ ادرین: مامان قبلانم که بهتون گفته بودم دشمن دارم به خاطر امنیت خودتون پیشتون نمیام امیلی: خب حالا میخوام یه چیزی بهت بگم ادرین: چی؟؟
مرینت: تلفن ادرین رو بلندگو بود و منم میشنیدم که چی میگه یه لیوان آب رو میز بود برش داشتم خوردمش داشتم اب میخوردم که شنیدم امیلی: میخوام تو با لوسی ازدواج کنی ادرین: چییییی مرینت: وقتی اینو شنیدم لیوان آب از دستم افتاد و شکست ادرین: نگاهم رفت رو مرینت گفتم مامان چی داری میگی؟؟ امیلی: همین که گفتم چقدر میخوای تو همون قصه عشق اون دختره باشی؟؟؟ تو حق زندگی داری لوسی برای تو مناسب ترین فرده ادرین: مرینت اشکاش داشت میومد همین جوری خم شد که شیشه خورده هارو برداره که دستشو برید گفتم مامان من بعدا باهات حرف میزنم خدافظ و قطع کردم رفتم سمت مرینت دستشو گرفتم داشت خون میومد گریشم بند نمیومد گفتم ولش کن نمیخواد جمعشون کنی بلندش کردم و بردمش تو آشپزخونه
ادرین: بردمش تو آشپزخونه جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و خون دست مرینتو پاک کردم سرمو بردم بالا دیدم هنوز داره گریه میکنه با پشت دستم اشکاشو پاک کردم گفتم اون چشای اقیانوسیو طوفانی نکن من بمیرمم با لوسی ازدواج نمیکنم بهت قول میدم مرینت: مامانت چی که کوتاه نمیاد؟؟؟؟😭😭 ادرین: نگران نباش خودم همه چیزو درست میکنم تو فقط بهم اعتماد کن فقط کافیه بفهمم لوسی واقعا کیه اگه همونی باشه که من فکرشو میکنم کاری میکنم که دیگه تو دل پدرو مادرم جایی نداشته باشه مرینت: اگر نبود چی؟؟؟ ادرین: اگر واقعا خواهر ادوارد باشه که داستان فرق میکنه اگر نبودم همچیو ول میکنمو فرار میکنیم و چند سال بعدم با نوه هاشون برمیگردیم😅😅 مرینت:😂😂😂
(فردا صبح) ادرین: زنگ زدم به جانی گفتم آماده هست؟؟؟ جانی: اره ادرین: خب باشه الان میام قطع کردم داشتم اماده میشدم که مرینت بهم زنگ زد جواب دادم بله؟؟ مرینت: ادرین ادوارد نمیدونم با کی ولی قرار گذاشته ادرین: قرارشون کجا هست؟؟؟ مرینت: نمیدونم ادرین: خب تو ادواردو تعقیب کن منم میام مرینت: باشه تحقیق جانی تموم شد؟؟ ادرین: اره میخوام برم نتیجشو بگیرم مرینت: باشه خدافظ و قطع کردم ادوارد رفته بود تو پارکینگ وقتی از پارکینگ اومد بیرون منم با یه ماشین دیگه که اونجا تو پارکینگ بود دنبالشم رفتم دنبالش رفتم همین جوری رفتو رفت تا رسید به برج ایفل اونجا پیاده شد رفت تو پارک کنار برج ایفل منم تو ماشین نشسته بودم خیلی ازش دور بودم منو نمیدید
ادرین: رفتم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه جانی حرکت کردم........(رسید) آدرین: پیاده شدم رفتم تو خونه جانی گفتم خب چی شد؟؟؟ جانی: خب این زنی که گفتی زن الکساندر دوپن چنگ بوده که یه هفته قبل از مرگشم گمو گور شده بوده و به یه روستا رفته بوده و اونجا یه دختر به دنیا میاره ادرین: اسم روستا چیه؟؟؟؟ جانی:......(اسم یه روستا بزارین جاش) ادرین: همون روستایی که لوسی توش به دنیا اومده جانی: چیزی گفتی؟؟؟ ادرین: نه دختره زنده هست؟؟ جانی: اره زنده هست جانی: بیا این کاغذو بگیر همه چیزایی که گفتم تو این نوشته ادرین: کاغذو ازش گرفتم رفتم بیرون تو ماشین نشستم و زنگ زدم به مرینت....مرینت: تو ماشین بودم که دیدم لوسی رفت پیش ادوارد پس با لوسی قرار داشته گوشیم زنگ خورد ادرین بود بله؟؟ ادرین: کجایی؟؟ مرینت: تو پارک کنار برج ایفل ادرین: دارم میام........(ادرین رسید) ادرین: پیاده شدم رفتم سمت ماشین مرینت و نشستم توش گفتم کجان؟؟؟ مرینت: اونجا (با انگشت اشاره گفت) مرینت: تو چیکارا کردی اون برگه چیه؟؟؟ ادرین: این برگه مدرکیه که نشون میده اون دوتا خواهر برادرن..........
نیکا سالمی؟ اتفاقی افتاده برات؟ چرا چند روز کاری نمی کنی؟ دلمون برات تنگ شده میخوای از تستچی بری؟
نه خوب نیستم دارم نابود میشم خیلی حجم درسام سنگینه ولی سعی میکنم فردا پارت بعدو بزارم😓
منم همینه حتی جمعه ها هم ازمون قلم چی و گاج داریم توی طول هفته هم هر روز خیلی معلما سخت گیرم واقعا من امروز 3 تا ازمون داشتم فردا هم قلم چی دارم 😫ولی به هرحال خودت رو اذیت نکن هر وقت وقت داشتی برامون بنویس ما پشتتیم
چرا پارت جدید رو نمیزاری😢😕
چراانقدر دیرمیزاری 🤬🤬🪓🪓🗡🗡
خیلی قشنگ هست حتما ادامه بده
عالییی اندازه یک دنیا ولی کی میخوای قاتل شی .........منظورم کشتن ادوارد و لوسی پدرش هست 🙃🙂ولی حرف نداری
روزت مبارک 🥳🥳🥳💝💝❣❣
سلامن نیکا خوبی؟ داستانات آنقدر عالی هست من تورو به دوستان معرفی میکنم 😙😙
عالی بود یکم سریع تربزار🙏🙏
چرا آنقدر دیر میزاری اه
بابا ادامه داستان و بزار